بیلبوردها برای چه کسانی می‌سوزند؟!

کسری ولایی

همه‌ی سینمایی‌ها و تئاتری‌ها مارتین مک‌دونا را می‌شناسند و می‌دانند که چقدر نویسنده‌ی بزرگی است؛ یکی از مهمترین نمایشنامه‌نویسان زنده که بعید است نوشته‌هایش در مملکتی به روی صحنه نرفته باشد، متخصص نوشتن شوخی‌های سیاه و پیوند زدن تمدن و توحش، کسی که می‌گویند در صحنه نمایش قابل مقایسه با ساموئل بکت و هارولد پینتر است و در عرصه‌ی سینما مدعی رقابت با برادران کوئن و کوئنتین تارانتینو، نویسنده‌ای که می‌شود موج پست مدرنیسم دهه‌ی نود را در نمایشنامه‌هایش دنبال کرد و تاثیر موقعیت‌ها و شخصیت‌هایی را که خلق کرده  بر نویسندگان نسل بعد دید. امسال هم که با فیلم جدیدش بیشمار جایزه برده و بعید نیست فاتح اسکار ۲۰۱۸ هم باشد. فیلمی که هم دل منتقدان را برده و هم خیلی از تماشاگران برایش سوت و کف زده‌اند. تمام این‌ها به کنار، واقعا «سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری» فیلم درخشانی است؟

بیایید داستان را مرور کنیم. یک خانم خسته و عصبانی (فرانسس مک‌دورمند) ماه‌ها است که با داغ دخترش کنار نیامده. دختری که مورد تجاوز و قتل قرار گرفته و بعد از هفت ماه هنوز قاتلش پیدا نشده. مادر عصبانی وقتی می‌بینید که برای برقراری عدالت دستش به هیچ جا بند نیست، سه تا بیلبورد در جاده‌ی اصلی حاشیه‌ی شهر کوچکشان را اجاره می‌کند و با نوشتن پیغام‌های تحریک‌آمیز توجه پلیس را جلب می‌کند، پلیس‌های نژادپرستی که به جای پیدا کردن مجرمان سرشان به شکنجه کردن سیاهپوست‌ها گرم است. سه بیلبورد در شهر مثل بمب صدا می‌کند و همه را به جان هم می‌اندازد. از این جا به بعد فیلم بر رولر کوستری از احساسات متناقض سوار می‌شود که در مسیرش اتفاقات ریز و درشت و عجیب و غریبی را پشت سر می‌گذارد و سیر درام مثل توپ پین‌بال از این طرف به آن طرف می‌رود. کنش، واکنش و بعد دوباره واکنش به واکنش و… این چرخه آن‌قدر ادامه پیدا می‌کند تا شخصیت‌ها زیر و رو شوند و قطار برگردد به نقطه‌ی شروع.

همان‌طور که می‌بینید همه چیز برای تحسین و تحویل گرفتن فیلم موجود است؛ شخصیت‌ها و موقعیت‌هایی که کمتر شبیه‌شان را دیده‌ایم، کمدی سیاه و گروتسک، خشونت و روایت جفنگی که می‌تواند دستمایه‌ی تحلیل جهان بیرونی و فعلی باشد. البته تمام این موارد به شکلی حساب شده و از روی فرمول کنار هم چیده شده و هر کمبودی هم که در جهان درام و روایت احساس می‌شود با کمی جعل و تقلب زیر بار خشم و آتش موجود و لحن به ظاهر خاص آن پوشانده شده. مثلا با یک زن عصبانی، بی‌منطق و طلبکار سر و کار داریم که تصور می‌کنیم زنی است خم شده زیر بار گناه و در تلاش برای به هم زدن جبر جهان یا یکی از شخصیت‌های اصلی داستان به طرز تکان‌دهنده‌ای خودش را از قصه حذف می‌کند تا ماجرا پیچیده‌تر و عجیب‌تر شود. فراتر از این ترفندها، که تماشاگر را حسابی مرعوب می‌کند و بهش می‌قبولاند چه قصه‌ی حیرت‌انگیزی برایش چیده شده، باید درباره عناصری بحث کرد که احتمالا بعد از پایان فیلم همراه تماشاگر باقی می‌ماند: طنز سیاه و خشونت.

معمولا در بهترین حالت وقتی از کمدی سیاه یا گروتسک حرف می‌زنیم، با معجون هَمگِنی از احساسات متضاد طرفیم که به سادگی نمی‌شود ترس یا خنده را در آن تفکیک کرد؛ بهترین شوخی‌های سیاه مخاطب را گیج می‌کنند و منطق و احساسش را به بازی می‌گیرند، یعنی باید به چیزهایی بخندی که از خندیدن به آنها معذب می‌شوی یا از چیزهایی می‌ترسی که از دید بقیه مضحک و مسخره است. به همین دلیل، در نمونه‌های درخشان از کمدی سیاه به لحنی سخت و دست‌نیافتنی می‌رسیم که راحت نمی‌شود باهاش کنار آمد. «سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری» برای رسیدن به چنین لحنی کاملا آگاهانه عمل می‌کند و در آن هیچ خبری از کشف و شهود نیست. به مکانیکی‌ترین شکل ممکن زیر تمام شوخی‌ها و موقعیت‌ها خط کشیده شده تا تماشاگر هیچ چیزی را از دست ندهد؛ اینجا باید بخندی، اینجا قضیه خیلی جدی است، این صحنه هم خیلی خشن است ولی ارزش خنده را دارد و…مک‌دورمند و سم راکول هم قرار است که با نگاه و ژست‌های نمایشگرانه‌ی خودشان لحظات متناقض فیلم را به هم وصل کنند. این شیوه‌ی مکانیکی و خط‌کشی شده در بحث استفاده از خشونت هم در فیلم به چشم می‌خورد. هم می‌توانید علیه فیلم موضع بگیرید و بگویید که فاشیستی است و هم برایش کف بزنید و بگویید که چه زیبا مسیر رستگاری را از دل خون و آتش نشان‌مان داد! مشکل اصلی این است که تکلیف فیلم در بحث نمایش شر با خودش روشن نیست و نمی‌تواند میان الگوی کلاسیک و اسطوره‌ایِ تقابل با شرارت و ریشه‌های منطقی خشونت در جهان واقعی تعادل برقرار کند. تمام این‌ها باعث شده تا شاهد نمایشی کنترل‌شده و کمی ریاکارانه از الگوی انتقام باشیم. هر جا هم که فیلم گیر می‌کند، زیر سپر لحن متفاوت‌اش پنهان می‌شود و موانع را دور می‌زند.

«سه بیلورد بیرون از ابینگ، میزوری» یادآور خیلی از آثار موفق چند سال اخیر است، از سریال «کارآگاه حقیقی» بگیرید تا حتی «لالا لند»؛ آثاری که خیلی هوشمندانه با فرمول‌ها بازی می‌کنند و همان چیزی را به مخاطب می‌دهند که انتظار دارد، برای مخاطب عام دست‌نیافتی به نظر می‌رسند و برای منتقدان شبیه جدول پیچیده‌ای که می‌توانند حلش کنند. با این حساب بعید هم نیست که سرنوشتی مشابه همان فیلم‌ها و سریال‌ها پیدا کند.

هفت صبح

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *