به عشق قصه‌گویی وارد سینما شدم

 

گفتگوی پیش‌رو آخرین مصاحبه مجله دنیای تصویر و علی معلم با یدالله صمدی به بهانه فیلم پدر آن دیگری است. حال که هر دو دنیای فانی را ترک گفته‌اند، خواندن بخش‌هایی از این مصاحبه بلند خالی از لطف نیست.

یدالله صمدی  نزدیک به چهل سال در سینمای ایران فعالیت کرد. کارش را از اوایل دهه ۵۰ با دستیاری نصرت کریمی شروع کرد. قبل از انقلاب با نادر ابراهیمی همکاری می‌کرد و دستیار چند تا از مهم‌ترین فیلم‌های سال‌های اول انقلاب بود. صمدی اولین فیلم اش، مردی که زیاد می‌دانست را در سال ۱۳۶۱ساخت که جزو پرفروش‌ترین فیلم‌های دهه شصت است و عنوان اولین فیلم کمدی بعد از انقلاب را هم به خودش اختصاص داده. او یکی از مهم‌ترین فیلمسازان دهه ۶۰ است که آثارش با استقبال خوب مردم و در اکثر مواقع با نقدهای مثبت منتقدان روبه‌رو شد. صمدی نیمه اول دهه هفتاد هم پرکار بود اما بعد از آن فواصل کارهایش بیشتر شد. از سال ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۰ درگیر تلویزیون شد و سریال شوق پرواز را ساخت. سال گذشته صمدی با فیلم پدر آن دیگری که در جشنواره فجر به نمایش درآمد، دوباره به سینما بازگشت. اقتباسی از رمان معروف پرینوش صنیعی در اوایل دهه ۸۰، فیلمی که نکته مثبت اش داستان‌گویی به سبک کلاسیک بود.

بازگشت‌تان به سینما بعد از شش سال با فیلمی است که به طرز کلاسیکی قصه‌گوست. در دوره‌ای که اگر هم اقتباسی صورت بگیرد بیشتر از روی داستان‌های مینی‌مال است و قصه‌هایی که چالش‌های درونی قهرمان را به تصویر می‌کشد، سراغ رمانی رفتید که اتفاقا روایت کلاسیکی دارد. درباره این علاقه‌تان به قصه‌گویی و پیشینه‌اش بگویید؟

من به عشق قصه وارد سینما شدم و با نوشتن قصه سینما را شروع کردم. این فیلم آخرم، پدر آن دیگری، که اصلا اقتباسی از یک رمان است اما فیلم‌های دیگرم را هم شما می‌بینید که قصه دارند. حتی فیلم ایستگاه که یک تریلر روانشناختی با فلاش‌بک است، قصه اولیه‌اش طور دیگری بود که اصلا نمی‌خواستم سراغ اش بروم. ولی اجباری داشتم که آن را بسازم. بنیاد مستضعفان بعد ساخت فیلم اتوبوس می‌گفت حتما تو باید این فیلم را بسازی. من هم شرط گذاشتم که پس کل قصه باید عوض شود و داستانی برای اش نوشتم که مفهوم اش همان می‌شد که بمب‌گذاری کار مذمومی است. یعنی قصه بیشتری قاطی ماجرا کردم. من هر فیلمی که می‌سازم باید قصه داشته باشد. سینما با قصه شروع شده است نه با استعاره. قصه با شیر مادر وارد جان ما شده و تا وقتی جان داریم با ماست. وقتی قرار است بچه را آرام کنیم تا بخوابد برای اش قصه می‌گوییم. می‌گردد و در قصه کاراکترهایی را پیدا می‌کند که دوست شان دارد و با آنها احساس نزدیکی بیشتری می‌کند. سینما هم با قصه مردم را جذب کرد. اگر آغاز سینما در همین ایران خودمان یک سری تصاویر نامفهوم بود و استعاره‌هایی که برای همه معلوم نبود، کسی به سینما نمی‌رفت. سینمایی که بعدها باب شد، اسم اش را نمی‌دانم چه بگذاریم سینمای قصه نگو یا استعاری یا هر چیز دیگری، بعد از اینکه سینما جا افتاد و مردم به آن عادت کردند، آمدند. اما هنوز هم می‌بینیم که در مقایسه با آن فیلم‌ها، آثار قصه‌گو به لحاظ استقبال مخاطب موفق‌ترند.

 

رمان پرینوش صنیعی مربوط به اوایل دهه ۸۰ است و حداقل ده سال از زمان انتشار آن گذشته. چطور هنوز به فکر ساخت فیلمی از روی آن بودید؟ و اینکه فیلم در مرز یک ملودرام خانوادگی و یک فیلم کودک است. چیزی که ممکن است تهدیدی برای تعداد مخاطبان فیلم محسوب شود.

من حقوق ساخت فیلم از روی کتاب خانم صنیعی را همان نه سال پیش خریدم. کتاب تازه چاپ شده بود. من رمان و داستان کوتاه زیاد می‌خوانم و طبیعی است که به حرفه‌ام هم فکر می‌کنم و موقع خواندن بررسی می‌کنم که مثلا این قصه به درد فیلم سینمایی می‌خورد یا به اندازه یک فیلم کوتاه است. اصلا می‌گذارند چنین قصه‌ای ساخته شود یا نه. وقتی ساخته شد چقدر با استقبال مردم مواجه خواهد شد. سرمایه سرمایه‌گذار را به خطر می‌اندازد یا نه. اگر این قصه سالن سینما را پر نمی‌کند پس برای چه سراغ اش بروم؟ قصه را کنار می‌گذارم. من فکر می‌کنم پدر آن دیگری فیلم آبرومندی است. صادق است و کلاه سر کسی نمی‌گذارد. پس مخاطب اش را خواهد داشت. در فیلم‌ام «جان من بخند» نگفتم هرچند آخرش شیرین است. مخاطبم را قلقلک ندادم تا به زور از او خنده بگیرم. سوزن هم نزدم تا اشک اش را دربیاورم. اگر جایی لازم بوده خود صحنه آنقدر تراژیک بوده که هر مادری را به گریه انداخته. رمان پدر آن دیگری این ویژگی‌ها را داشت. البته برای ساخت اش ترس و لرز داشتم از این جهت که زمانی که تصمیم گرفتم از روی این رمان فیلم بسازم دور فیلم‌های طنز که نه، دور آثار هزل بود و عشق‌های مثلثی تکراری. من کتاب را به همراه فیلمنامه‌ای که اول نوشته بودم به چند تهیه‌کننده نامدار بخش خصوصی دادم. به نظرم رسید که چون آن روزها این مضامین نمی‌فروخت یا شک داشتند که بفروشد، قدم جلو نگذاشتند. تا اینکه سال ۱۳۹۱ فیلمنامه را به فارابی دادم و مهندس جعفری‌جلوه روی خوش به این قصه نشان داد و قراردادی بستند که شریک فیلم شوند ولی گفتند بقیه هزینه‌اش را خودت باید تامین کنی. من هم که سرمایه‌گذار نداشتم و اصلا بلد نبودم. رفتیم سراغ بهزیستی که بیش از یک سال ما را سر کار گذاشتند. ما درواقع به صورت نسیه کار را انجام دادیم و با پول فارابی توانستیم بخشی از دستمزدها را بپردازیم. بخشی هم مانده که امیدواریم بعد از اکران فیلم بتوانیم تسویه کنیم. من مدیون عوامل فیلم‌ام هستم که به احترام من صبوری کردند و نه از من چک خواستند و نه شکایتی کردند.

هنوز متوجه نشدم که دلیل جذابیت رمان پدر آن دیگری برای شما چه بود؟

بین رمان‌های زیادی که می‌خواندم و بین‌شان رمان‌های زرد هم زیاد است، که همان اول یک ازدواج و طلاق داریم و بعد همین را تا آخر کش می‌دهند، دیدم این رمان چیز دیگری است. ممکن است معضل شهاب چیزی نباشد که همه خانواده‌ها گرفتارش باشند. مسئله همه خانواده‌ها نیست ولی یک مسئله مهم است. تبعیض بین بچه‌ها، کم‌توجهی و بی‌تفاوتی و اینکه آنقدر ذهنت گرفتار کار و مشغله باشد که از جواهری مثل بچه‌ات که یک روزی آرزوی داشتن اش را کردی غافل شوی، اتفاقا مشکل بزرگی است که تعداد خانواده‌هایی که با آن دست به گریبان‌اند کم هم نیست. بعد از نمایش فیلم در جشنواره چندین مورد داشتم که پیش من آمدند و گفتند فرزندشان همین‌طوری مثل شهاب قهر کرده و سال‌هاست که حرف نمی‌زند. به نظرم حرف قشنگی بود. مسئله مهم برایم این بود که دوست اش داشتم. هیچ چیزی در سینما بدتر از این نیست که کاری را دوست نداشته باشی ولی مجبور باشی که آن را بسازی. من موارد این‌طوری هم داشته‌ام. هر چقدر هم تلاش کنی بوی خودت را نمی‌دهد. می‌خواستم پدر آن دیگری بوی خودم را بدهد.

پسربچه‌ای که نقش شهاب را بازی می‌کند. مهم‌ترین بازیگر فیلم است چون هم باید بچه شیرینی باشد که مخاطب علیرغم حرف نزدن اش از او خو‌ش‌اش بیاید هم هوش را در چشمان اش ببیند و بفهمد که سکوت اش از سر کم‌هوشی نیست.

 دستیارهای من به خصوص دستیار اولم آقای سعید کریمی خیلی دوندگی کردند تا بتوانند پسربچه‌ای با این ویژگی‌ها پیدا کنند. خیلی از پیش‌دبستانی‌ها و مدارس را سر زدیم. به ایام تعطیلات تابستان هم برخورده بودیم. به باشگاه‌های ورزشی که بچه‌ها می‌روند سر زدیم. ما از چیزی حدود ۴۰۰ پسربچه تست گرفتیم. ۵-۴ روز تا فیلمبرداری مانده بود و هنوز بازیگر نقش شهاب را پیدا نکرده بودیم. شش نفری بودند که قبلا گفته بودم بد نیستند. دوباره آنها را آوردیم تا تست بدهند. این‌بار به محض اینکه مهدیار آمد و سلام کرد حسی به من گفت که خودش است. برای تست گفتیم سکانس قیچی کردن پیراهن را بازی کند. واقعیت این است که بازی نقش شهاب کار سختی است چون دیالوگ ندارد. حتی خیلی از بازیگرهای حرفه‌ای ما هنوز در نشان دادن ری‌اکشن‌هایشان بدون دیالوگ مشکل دارند. خوشبختانه مهدیار اعتماد به نفس خوبی هم داشت و نشان داد انتخاب درستی بوده است. این آخر که درباره بازی بازیگر فیلم‌ام حرف زدم می‌خواهم یک نکته را هم بگویم. خیلی‌ها در طول فیلم با مهدیار شوخی می‌کردند و می‌گفتند امسال سیمرغ می‌بری. فیلم مرا خارج از بخش مسابقه نمایش دادند در حالی که خیلی‌ها فیلم را دیده بودند و می‌گفتند فیلمت از خیلی آثار بخش مسابقه بهتر بوده است. گفتند دلیل اش احترام به پیشکسوت است. اول اینکه اگر بحث احترام بود چرا خود دبیر جشنواره زنگ نزد به من بگوید که نمی‌خواهیم فیلمت را داوری کنیم. بعد هم اگر راست می‌گفتند و ماجرا همین بود به خاطر پیشکسوتی فیلم را در بخش بهترین فیلم و کارگردانی و فیلمنامه داوری نمی‌کردند. بقیه اعضای گروه من، بازیگرانم، صدابردار و نورپردازم چرا نباید دیده می‌شدند؟ بالاخره هر کسی دل اش می‌خواهد کارش در جشنواره به چشم بیاید. به خاطر همین تصمیم آقایان من دو تا از سرمایه‌گذارانم را از دست دادم چون ترسیدند. گفتند چه شده که فیلم در بخش مسابقه فجر نمی‌تواند باشد. این بیشتر به توهین به پیشکسوتان شبیه است. از همکاران خودمان هم هیچ‌کس اعتراضی نکرد. فقط مسعود جعفری جوزانی، با اینکه فیلم خودش در بخش مسابقه حضور داشت، به این مسئله اعتراض کرد. مسئله اصلا سیمرغ نیست. من همیشه گفته‌ام برای ساوالان نامزد یازده سیمرغ شدم که هیچ‌کدام از نامزدی‌ها به عقدم درنیامد! ماجرای احترام به کاری است که انجام شده و عواملی که برای اش زحمت کشیده‌اند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *