قدم گذاشتن به یک کابوس جمعی…

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین-«زن نازنین»( A Gentle Creature ) به نویسندگی و کارگردانی سرگئی لوزنیتسا، محصول  مشترک کشور اوکراین،روسیه،لیتوانی، فرانسه است که در بخش مسابقه هفتادمین جشنواره کن برای دریافت نخل طلا رقابت می‌کرد. فیلم برگرفته از داستان کوتاهی به همین نام از تئودور داستایوفسکی است. زنی به تنهایی در حوالی روستایی در روسیه زندگی می‌کند. روزی بسته مرجوعی به دستش می‌رسد که آن را برای شوهر زندانی خود فرستاده بود. او تصمیم می‌گیرد خود به سمت آن زندان دورافتاده برود تا علت این موضوع را متوجه شود

+++

شوهر زن در زندان است و وقتی جعبه ارسالی زن برگشت می‌خورد و به دست شوهر نمی‌رسد، زن خانه امنش را رها می کند و به شهری می رود که مرد در آن زندانی است تا از او خبری بگیرد. زن چند بار به زندان می رود تا جعبه را به شوهرش بدهند و هر بار قبول نمی‌کنند و بدون هیچ توضیحی او را می‌رانند. اما زن در این اصرار مذبوحانه خود می‌کوشد تا قطعیت حضور شوهرش را برای جامعه متجاوزگر پیرامونش به رخ بکشاند و از این رو در طول فیلم جعبه به جانشینی برای شوهر غایب تبدیل می‌شود که زن با تحمل سنگینی بار آن بر بدن نحیف خود در برابر اجتماعی که مردان را به زندان می اندازد و زنان را به روسپی تبدیل می‌کند، مقاومت نشان می‌دهد.

در همان بدو ورود سربازی زن را بازرسی  بدنی می‌کند و بسته های اهدایی او برای شوهرش را به هم می‌ریزد و حرف های آزارنده پیرمرد دیوانه که سربازها را به دست درازی به سوی زن تشویق می‌کند، حسی از ناامنی و هراس را در مواجهه زن با شهر پیش رویش القا می‌کند. چند صحنه بعدتر که وسایل داخل جعبه توسط یکی از کارکنان زندان با چاقو تکه تکه می شود، به مثابه تهدیدی از تعدی به زن به حساب می‌آید که گویی فرجام محتوم اوست و از آن گریزی ندارد. انگار مرد گمشده دامی است برای اسیر کردن زن در آن شهر نفرین شده و هر کدام از آن زن های تیره روز که در نکبت پیرامونشان غرق شده اند، روزی یکی بوده اند همچون این زن.

با چنین پیش درآمدی زن قدم در جهان کافکایی می گذارد که با حرفهای راننده تاکسی، شهر را همچون زندانی بزرگ تر می یابد و در ادامه می بینیم که مرزی میان آن ها که داخل زندانند و آن ها که آزادند، وجود ندارند و همه در انحطاط و تباهی فراگیری فرو رفته اند و هر کس که به این دنیای بیمار و فاسد وارد می شود، انگار در معرض کثافت و تعفن واگیرداری قرار می گیرد و به طرز ناگزیری به سیاهی ها و تیرگی ها آلوده می شود. همان اوایل فیلم در زندان پیرمردی با پیرزنی دعوایش می شود و پیرمرد تهدید می کند که “هر چی میکروب دارم، توی صورتت تف می کنم” و گویی شاهد جماعتی هستیم که بدی هایشان را میان یکدیگر می پراکنند و تکثیر می کنند.

در آن صحنه زننده ای که گروهی از زنان و مردان مست در حال بطری بازی، زن را وادار به درآوردن لباس‌هایش می کنند، جامعه پست و منفوری را می نمایاند که گویی در یک تصمیم جمعی بر سقوط اخلاقی خود و پایمال کردن ارزش های انسانی توافق کرده اند و به هیچ کس اجازه نمی دهند از این پلشتی و شناعتی که همه را در بر گرفته است، رخت بیرون کشد و پاک بماند. از این رو زن از هر سو خود را در معرض جامعه ای مهاجم می بیند که پیوسته او را در قالب بدکاره‌ای صورت بندی می کند و تنها راه رسیدن به هدفش در راستای یافتن شوهرش را در تن فروشی او مطرح می کند. فیلم از ابتدا با نمایش تک افتادگی زن در میان انبوه جمعیتی که او را احاطه کرده اند و تحت فشار می گذارند، ما را به آن هتک حرمت دهشتناک در پایان فیلم ارجاع می دهد.

نماهای طولانی فیلم که بدون هیچ وقفه ای تنهایی و استیصال و سرگردانی زن در هزارتوی هراسناک پیش رویش را دنبال می کند، حسی از بی پایانی سفر ملانکولیک او و اسارت ابدی اش در جهنم را برمی انگیزد. همان طور که می بینیم زن به هر جا که پناه می برد تا شاید راه نجاتی به رویش باز شود، خود را در روسپی‌خانه‌ای بزرگی می بیند که مدتهاست مرزهای اخلاقی در آن فروپاشیده است و در فقدان انسان و انسانیت به سر می برد. اما این تصویر ناامیدانه و بدبینانه ای که سرگئی لوزنیتسا از روسیه نشان می دهد، فقط محدود به آن سرزمین بعد از فروپاشی‌اش نیست و جهان کنونی ما را می نمایاند که هر کسی می تواند تیره روزی مردمانش را در آینه آن بیبند و بهراسد.

فیلم در فصل پایانی اش با یک چرخش روایی غافلگیرکننده و تغییر لحن ناگهانی به مسیر دیگری پا می گذارد و و تأثیر عمیق خود را فرو  می‌کاهد و دستاوردهای چشمگیرش را زیر سوال می‌برد. فیلم که با ظرافتی خیره کننده سفر زن در جستجوی شوهرش را به کابوسی هراسناک تبدیل می‌کند و ما را در لحظه به لحظه شکنجه مداوم او در محیطی خشن و سبعانه شریک می‌سازد، بناگه با یک تخطی عجیب از استراتژی بیانی اش جهان واقعی رعب آورش را فرو می پاشد و دنیای نمادین مخوفی را جایگزین آن می کند و تجربه هولناکی را که در همراهی با شخصیت از سر گذرانده ایم، در قالب یک کابوس معین بازسازی می کند و حس خفقان آور و مهلکی را که توانسته بود در فضای زندگی عادی یک جامعه قابل درک کند، با نشانه گذاری و معناگرایی تقلیل می دهد و همه دریافت های تکان دهنده ما از فیلم را با تفسیر آشکار خود نازل و پیش پاافتاده می کند.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *