به زیبایی آن تلألو کوچک آفتاب در میان آبهای کثیف…

نزهت بادی

                              

دنیای تصویرآنلاین-«رما» ساخته آلفونسو کوآرون یکی از ده فیلم برتر سال ۲۰۱۸ به گواه نظر منتقدان جهان و فهرست جوایز و نامزدی‌های ریز و درشت  است. «رما» جایزه شیر طلایی جشنواره جهانی فیلم ونیز را برده است. فیلم براساس رابطه آلفونسو کوآرون در کودکی با پیشخدمت خانه است. «رما» به طریقه سیاه و سفید توسط خود کوآرون فیلمبرداری شده و محصول کمپانی نتفلیکس است .

+++

 

«رما» روال عادی روزمره را جایگزین داستانی دراماتیک و پر فراز و نشیب می کند و هر اتفاق مهمی را از جنبه های تکان دهنده تهی می سازد و مثلا ماجرای بارداری کلئو را نیز هم ارز رخدادهای معمولی زندگیش نشان می دهد تا جریان زندی عادی یک خدمتکار ساده اهمیت بیابد و جنبه طاقت فرسا و جانکاهی که در تکرار هر روزه اموری ثابت وجود دارد، آشکار شود و ما ببینیم آنچه زندگی را دردناک و تحمل ناپذیر می کند، بحران ها و فاجعه های بزرگ نیست. بلکه همین امور خرد و کوچک و ناچیز است که ذره ذره ما را از پای درمی آورد و از زندگی، مرگ تدریجی می سازد. با چنین رویکردی آن پلان سکان های بلند و پن های طولانی که کلئو را در خانه دنبال می کند، معنایی از فرسایش تن و جان آدمی در چنبره کارهای روزمره را به روایت آرام و کند و بی حادثه فیلم می بخشد و می بینیم که چطور روزهای عمر دخترک خدمتکاری در هجوم کارهای تکراری تباه می شود و هیچ به دست نمی آورد، حتی کودکی که بتواند به ثمره ای از زندگی خالی و پوچ او تبدیل شود. اما آیا فیلم با آن سبک بصری درخشان و کارگردانی پر زحمت خود فقط به دنبال نمایش زندگی بی حاصل و ملال آور یک خدمتکار است؟

فیلم هر چقدر در ارائه دنیای زنانه اش با پرهیز از هر گونه جلوه گری و خودنمایی پیش می رود و آن ها را در روال عادی زندگی گم می کند، در معرفی شخصیت های مرد در راستای اثبات قدرت و اقتدار و نرینگی آن ها گام برمی دارد و نخستین حضور هر دو مرد را موکد و برجسته می سازد. آقای خانه وقتی از راه می رسد، فیلم با حوصله و تأمل ورود او به خانه را ثبت می کند که با دقت و مهارتی ستودنی موفق می شود ماشین را داخل پارکینگ تنگ پارک کند. مرد زندگی کلئو نیز با  عضلات ورزیده و قوی خود را به نمایش می گذارد و با حرکات رزمی اش جلب توجه می کند. اما از نظر آلفونسو کوارون این زن ها هستند که زندگی را می سازند و حفظ می کنند، همان زن هایی که به چشم نمی آیند و ظاهرا کار مهمی انجام نمی دهند و همواره در حاشیه به سر می برند. فیلم آرام آرام این زن های خاموش و ناپیدا را از دل روند تکراری هر روزه که آن ها را محو کرده است، نمایان می کند و قدرت نهفته شان را عیان می سازد. به همین دلیل مهم نیست که خانم سوفیا نمی تواند ماشین را از لابلای دو کامیون رد کند و به ماشین خسارت می زند. آنچه اهمیت دارد، این است که او با همان رانندگی ناشیانه اش بچه هایش را به گردش می برد و در سخت ترین لحظات شادشان می کند. یا کلئو که به جز نظافت کردن و رسیدگی به بچه ها کار دیگری بلد نیست اما او تنها کسی است که می تواند آموزه استاد هنرهای رزمی را اجرا کند و آن مردهای جنگجو و مغرور نمی توانند چشمهایشان را ببندند، دستهایشان را بالا بگیرند و روی یک پا بایستند. ظاهرا کار ساده ای به نظر می رسد، مثل همان عوض کردن ملافه ها و شستن زمین اما کسی از عهده آن برنمی آید، جز کلئو که توانسته است میان ذهن و جسم خود تعادل برقرار کند. همانطور که استاد می گوید معجزه ای که انتظارش را می کشید، در همین کارهای ساده رخ می دهد و در واقع جنگجوی واقعی همان زنی است که در جدالی هر روزه با زندگی به سر می برد و اجازه نمی دهد ملالت و رخوت او را از پای بیندازد.

در اوایل فیلم در تنها شبی که پدر خانواده در خانه حضور دارد، همه در اتاق نشیمن دور هم جمع شده اند و تلویزیون نگاه می کنند. کلئو نیز ظرف های کثیف را جمع می کند اما حواسش به برنامه بامزه تلویزیونی است. بعد لحظه ای کنار مبل می نشیند و با لذت به تلویزیون نگاه می کند و یکی از بچه ها دستش را دور گردن او می اندازد و او همچون عضو خانواده به نظر می رسد اما همان موقع خانم سوفیا از او می خواهد تا برای آقای خانه چای بیاورد و او بناچار بلند می شود و اتاق را ترک می کند. در اواخر فیلم در شبی که خانم سوفیا بچه ها را به رستوران می برد و به آن ها خبر جدایی از پدرشان را می دهد، همگی روبروی رستوران کنار باغچه ای نشسته اند و با غصه بستنی می خورند. کلئو نیز در کنارشان است و این بار او در کنار جمع می ماند و واقعا عضوی از خانواده به حساب می آید. در طول مسیری که فیلم میان این دو صحنه ظاهرا ساده طی می کند، فاصله ناشی از شکاف طبقاتی میان دو زن از میان می رود و هر دو به واسطه تجربه تلخی که از سر می گذرانند، در یک موقعیت مشترک قرار می گیرند و به هم نزدیک می شوند. در پایان هر دو تنها هستند و مردهای زندگیشان رهایشان کرده اند و یکی با معشوقه اش رفته است و دیگری با اسلحه اش. اما خانم سوفیا بچه هایش را در کنار خود دارد. کلئو حتی بچه اش را هم ندارد و باید به عشق مادرانه اش که با از دست دادن نوزادش ناکام مانده است، با نجات جان بچه های دیگری پاسخ دهد. زندگی به طرز بی رحمانه ای ادامه دارد و کلئو همچنان یک خدمتکار است و همان خانه بزرگ و پارکینگ کثیف و سگ در حال گریز انتظارش را می کشد. پس این ایماژهای شاعرانه و قاب های سحرانگیز به چه کار دخترک خدمتکار می آید و به پرسش آغازین متن بازمی گردیم که دستاورد آن سبک بصری متمایز چیست؟

در صحنه ای که کلئو درباره بارداری اش با خانم سوفیا حرف می زند و گریه می کند، پسر کوچک خانواده از راه می رسد و از مادرش می پرسد چرا کلئو گریه می کند و مادرش جواب می دهد که دلش درد می کند. پسربچه با مهربانی دستش را روی شکم کلئو می گذارد و نوازشش می کند و می گوید: “درد! برو. نمی خوام این درد باقی بمونه” و فیلم انگار تلاش همان پسربچه به نظر می رسد که حالا بزرگ شده است و می خواهد با ماندگار کردن تصویر ناپیدای خدمتکار خانه و دایه کودکی اش، دردها و رنج های او را تسلی ببخشد. چطور؟ با لبریز کردن لحظات سخت و جانفرسا و ملال آور از شور زندگی که از کلئو نشأت می گیرد. زنی که می تواند  هر شب بچه ها را با مهر و نوازش بخواباند و و هر صبح بیدارشان کند و چنان این کار تکراری را با لذت انجام دهد که گویی برای اولین بار به آن دست می زند. حالا آن ایماژ بصری مبهوت کننده در تیتراژ ابتدایی معنای دیگری را برایمان تداعی می کند. فیلم زمان طولانی در نمایی ثابت کف زمینی را نشان می دهد که تلألو آفتابی بر آن افتاده است و در آن بازتاب هواپیمایی در آسمان را می بینیم. هر بار که آب کثیف و کف آلود روی زمین ریخته می شود، آن تصویر زیبا به هم می ریزد و باز دوباره شکل می گیرد و این، عصاره ای از زندگی زنی است که می تواند در دل جریان مکرر و مداوم روزمره، لحظه باشکوه و شورانگیزی را به وجود بیاورد. مثل آن جا که کنار پسربچه روی سکو دراز می کشد و ادای مردن را درمی آورد و می گوید “مردن را دوست دارم” و بعد دوربین بالا می رود و لباس های روی بند را در قاب می گیرد که کلئو با دستهایش به آن چنگ زده و شسته است و می بینیم که چطور از خلال یک کار فرساینده و مهلک، ما را لبریز از زندگی می کند و سرشار می شویم از شوق زیستن. در واقع همه آن زیبایی شناسی بصری فیلم برای این است که آن گوشه ها و زوایای نادیدنی و پنهان در جریان زندگی روزمره  یک زن خدمتکار را با اشتیاق خدشه ناپذیر یک زن خدمتکار به چشم ما بیاورد و بگوید اگر چیزی بتواند دنیا را تغییر دهد، آن تظاهرات خیابانی و شورش های خشونت بار نیست. بلکه کنش ساده و عادی زنی است که شنا بلد نیست اما می تواند بچه ها را از غرق شدن در دریا نجات دهد و این کار را نیز همچون اقدامی قهرمانانه نمی کند، بلکه بسان یکی از همان کارهای پیش پاافتاده هر روزه اش انجام می دهد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *