نظربازی با جنایت همچون شاهکار هنری…

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین-«خانه ای که جک ساخت» آخرین فیلم لارس فن تریه داستان  فرد باهوشی به نام «جک» را به مدت دوازده ساله دنبال می‌کند و به معرفی قتل‌هایی می‌پردازد که در طول زمان جک را به یک قاتل سریالی تبدیل کرد. «خانه ای که جک ساخت» در جشنواره جهانی فیلم کن به نمایش درآمد.در این درام ترسناک ۱۵۵ دقیقه‌ای اما تورمن، مت دیلون  و بروتو گانز نقش‌آفرینی می‌کنند.

+++

جک، جنایت را نیز همچون هنر نوعی درمان و ترمیم روح بیمار و آلوده و رنجور انسان می داند، همانطور که می بینیم هرچه قتلهایش را بی نقص تر و بی خطاتر انجام می دهد، از وسواس های فکری و روان نژندی اش کاسته می شود. او اعتقاد دارد همانطور که هنر با خلق کردن و از نو ساختن می تواند منجر به تسلی و تزکیه روح ملول و زخم خورده آدمی شود، جنایت نیز قادر است با از بین بردن و تباه کردن، جان آدمی را اعتلا ببخشد. جک نمی تواند جهان ایده آل و آرمانی و کاملی بیافریند که آن را در ناتوانی اش از ساختن خانه رویایی اش نشان می دهد اما می تواند با تخریب و فروپاشی چیزهایی که ناقص و زشت و ناموزون به نظر می رسند، در جهت کمال و والایی جهان ذهنی اش گام بردارد. مثل ایده ای که بر اساس تجربه تاکسیدرمی حیوانات روی اجساد اجرا می کند و قبل از اینکه جنازه ها دچار جمود شوند، با تغییر حالات صورت و بدن هایشان، آن ها را به همان شکل دلخواهی درمی آورد که از نگاه خودش زیبا و ستودنی به نظر برسند.

در واقع مشکل از جک نیست و از جهان ناکامل و درهم ریخته و مبتذل و آلوده ای برمی آید که نمی توان به آن به عنوان شاهکار هنری نگریست و لذت برد و تحسین کرد و جک می کوشد از طریق نابودی و ویرانی، در خلقت جهان مداخله کند و تصویر زیبا و پاک و متعالی خود را از آن بسازد. او کمال گرای دیوانه ای است که قدرت مکاشفه در ذات پنهان جهان را دارد و می تواند درون پلید و شیطانی چیزهای زیبا را ببیند، مثل دیدن واقعیت سیاه نور از طریق تماشای نگاتیو عکس ها. پس تحمل کوچک ترین نقص و عیب و خلل و خطایی را ندارد و رویای استحاله چیزهای رقت انگیز و مبتذل به چیزهای متعالی و وارسته را دارد و از این رو اندازه نبودن سینه های زن، ذهن منظم و دقیق او را آزار می دهد و آن را از ماهیت واقعی خود تهی می کند و به یک کیف هنری بدل می سازد، شبیه تبدیل انگور به شراب ناب از طریق فاسد و تجزیه کردن آن. به همین دلیل در نهایت نیز تنها تصویری که از بهشت می بیند، حرکت موزون و زیبای مردان در حال دروی مزرعه از نگاه کودکی اش است.

اساسا همین که لارس فون تریه پرتره ای دیدنی از زندگی یک قاتل زنجیره ای دیوانه می سازد و با تصاویر دلخراش و آزاردهنده از شکنجه و قتل زنان و کودکان و حیوانات اثر هنری می سازد، به شکل بازیگوشانه و شیطنت آمیزی ایده جک مبنی بر خلق هنر از طریق تخریب و تباهی و را اثبات می کند و گستاخانه کسانی را که در راستای نفی خشونت از اخلاق سخن می گویند اما به راحتی فیلم او را می بینند و تحلیل می کنند، به سخره می گیرد و لذت ما را از دیدن صحنه های زننده، شرم آور، نفرت انگیز و شنیع به رخ مان می کشد. به راستی چه کسی می تواند آن زیبایی و خلاقیت و نبوغ موجود در خانه ای که جک با اجساد تکه تکه شده و جنازه های فروپاشیده می سازد، انکار کند؟ و کدام یک از ما می توانیم از تماشای آن بدن های مثله شده و دردکشیده که به شکل هنرمندانه ای به هم آمیختند، چشم برداریم؟ والتر بنیامین در مقاله “اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی” می نویسد “انسان که در دوران هومر اسیر اندیشه های خدایان المپ بود، اکنون چنان رها و از خودبیگانه شده است که می تواند نابودی خود را همچون عالی ترین لذت زیباشناختی تجربه کند”.

در واقع آن کسی که درنهایت در اعماق جهنم سقوط می کند، ما هستیم که لحظه ای از همراهی با یک قاتل بیمار دست نمی کشیم و از نظاره جنایت های او کسب لذت می کنیم. حق با جک است که می گوید همه ما به واسطه خلق و سپس تماشای آثار هنری پیرامون خشونت و شرارت، امیال هرزه و انحرافات منفوری را ارضا می کنیم که به خاطر تمدن قادر به بروز آن نیستیم. سوزان سانتاگ در بخشی از کتاب “نظر به درد دیگران” به درستی به شوق های ناروای انسان برای تماشای قساوت و شناعت و خشونت اشاره می کند و با استفاده از مقاله ویلیام هزلیت پیرامون جذابیت شرارت پیرامون شخصیت منفی ایاگو در اتللوی شکسپیر توضیح می دهد که عشق به بدطنیتی و و بی رحمی مثل حس همدردی در ذات بشر وجود دارد و از این روست که آدمی نه برای ارضای حس کنجکاوی اش، بلکه در جهت برآوردن نیاز فروخورده اش به ابراز خوشنت با علاقه ای وافر اخبار تصادفات  و آتش سوزی ها و بلایای  طبیعی و جنگ ها و جنایات را دنبال می کند و بارها عکس ها و تصاویر قربانیان و بدن های آزرده و خونین شان را می نگرد.

فون تریه نیز با کالبدشکافی و تشریح انگیزه ها و امیال یک قاتل، از کشش و میل مهارناپذیر بشر به پلیدی و شقاوت و جنایت سخن می گوید و اعمال هولناک و شنیع جک را با الهام گرفتن از طبیعت و تاریخ و هنر و مذهب و سیاست صورت می بخشد و به بهت و هراس ما پوزخند می زند که چطور انسان معاصر می تواند با وجود فجایع و کشتارهای تاریخی که پشت سر گذاشته است، از دیدن صحنه های قتل و خونریزی در فیلمی آزار ببیند؟ در همان آغاز فیلم که جک شروع به اعتراف و تعریف کردن قصه اش برای پیرمرد می کند، ورج به او می گوید که “فکر نکن می توانی چیزی بگویی که تابه حال نشنیده باشم”. راست می گوید و داستان جک / فون تریه تکراری است و قدمتی به اندازه خلقت انسان روی زمین دارد، همان وقتی که انسانی برادرش را کشت و از یک کلاغ آموخت تا چطور او را دفن کند و این، آغاز خشونتی بود که همچنان ادامه دارد.

خانه ای که جک ساخت، فیلمی تکان دهنده و هراسناک و گستاخ در باب واکاوی خشونت بشری است که هیچ پروایی ندارد دست ما را هم به خون های ریخته توسط جک آلوده کند و به همان جهنمی بکشاند که درنهایت او را در بر می گیرد اما از آن فوران نبوغ و جنون خودانگیخته و غیرمنتظره فون تریه تهی شده است و جنبه خودآگاهی و خودارجاعی فیلمساز بر آن غلبه دارد و فون تریه مدام میان خویش و جک پیوندی آشکار برقرار می کند و خود را نیز بیمار و دیوانه ای نشان می دهد که وسوسه ها و هوس ها و امیال ممنوعه اش را با فیلم ساختن پیرامون آن ها ارضا می کند اما وقتی او به شکل خلاقانه ای موفق می شود به واسطه نظربازی و لذت جویی ما از تماشای جنایتی هنرمندانه نشان دهد که چطور گرایش زیبایی شناختی انسان بر گرایش اخلاقی او چیره می شود؛دیگر نیازی به این تفسیرها و تأویل های آشکار در فیلم از خلال واگویه های ذهنی جک با ورج به مثابه ندای درونش نیست که از نابهنگامی و هراس انگیزی اثر می کاهد و با توضیحات و اشارات صریح و مستیقم، بهت و رعب و وحشت ما از مواجهه شخصی با سرشت ترسناک انسان را کمرنگ می کند. فون تریه فیلم را به پروسه ای در جهت تراپی و درمان روح پریشان خود می بیند و با قرار دادن خویش به عنوان ما به ازایی برای جک این امکان را از ما می گیرد که هر کسی روان بیمار و منحرف خود را در شخصیت جک بیابد و همراه با او پروسه ای از درمان و تزکیه را طی کند و انگار یادش می رود که ما نیز همچون او به دنبال راهی برای مغلوب نشدن در برابر انحرافات و وسوسه هایمان هستیم.

۳ نظر

  1. اینجاست که ضرورت نقد پی می‌برم عین یک معمای حل شده نگاهم رو نسبت ب فیلم عوض کردید و از این بابت ممنونم فقط احساسم درمورد پایان این بود ک خیلی کلیشه و اضافه بود ک با خوندن نقدتون درک بهتری ازش پیدا کردم.

  2. درود…الان فیلم فوق‌العاده فون تریه را دیدم. چقدر خوب در باره فیلم نوشته‌اید. فیلم به سینمای آزار (به قول سعید عقیقی) میشل هانکه تنه می‌زند، مشمئز‌کننده، ولی در عین حال منطبق با واقعیت وجودی تاریخ بشر. بهشت را دوبار در فیلم لحظاتی می‌بینیم، ولی جهنم به وسعت دو ساعت و اندی کش می‌آید. علاوه بر جملات دقیق و خوبی که شما به نقل از بزرگان در نقد فیلم آورده‌اید، خواندن یک کتاب درجه یک در زمینه انسان جانی در طول تاریخ به شدت توصیه می‌شود:«انسانیت: تاریخ اخلاقی سده بیستم» نوشته:جانتان گلاور، ترجمه: افشین خاکباز، ویراستار: خشایار دیهیمی، نشر آگه، که در پاییز ۱۳۹۲ دوبار تجدید چاپ شده است. اغلب کسانی که از این فیلم یا فیلم‌های هانکه آزار می‌بینند، معتقد به برتری انسان و اخلاق مذهبی هستند که باورشان اجازه نمی‌دهد که انسان را لخت و عور ببینند و ببینند که با خود و طبیعت اطرافش چه معامله‌ای می‌کند…
    به هر حال از خواندن نقد شما لذت بردم…دست مریزاد👏👏👏

  3. نوشته‌های شما آدم رو ترغیب به دیدن فیلم‌ها می‌کند. بعضی وقت‌ها از فیلم هم بهتر است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *