تنهایی انسان در لایتناهی…

 

  نزهت بادی                           

دنیای تصویرآنلاین- نخستین انسان  در ظاهر فیلمی درباره فضا و ورود اولین انسان به کره ماه است اما دیمین شزل از سفر ماجراجویانه و پرهیجان نیل آرمسترانگ، سیر و سلوکی درونی و مکاشفه آمیز می سازد و کل رقابت های جهانی و سیاست های امریکا و تلاش های علمی ناسا را پشت سر می گذارد تا به یک لحظه شخصی برسد و ابعاد انسانی و عاطفی فیلم را بر جنبه های بصری چشمگیر و جلوه های ویژه اعجاب انگیز آن برتری می دهد و شخصیت را از تمام ابعاد قهرمانانه اش تهی می کند تا او را در شمایل پدر مغموم و داغداری نشان دهد که گویی به قصد سوگواری برای کودک مرده اش به دورترین نقطه هستی سفر می کند تا با او وداع کند و برایش اشک بریزد. از این جهت رایان گاسیلینگ را که انگار برای بازی در نقش آدم های بازنده و غمگین ساخته شده است، در جایگاه فضانوردی می بینیم که نه دیدار با سناتور امریکا در کاخ سفید برایش اهمیت دارد و نه ثبت نامش در تاریخ، بلکه او تلاش می کند تا با سفر به ماه از دنیای اندوهباری فرار کند که دیگر دخترکش در آن حضور ندارد و جای خالی اش در قلبش به یکی از همان سیاهچاله های روی ماه تبدیل شده است. او ساعت ها در تنهایی اش می ایستد و به ماه چشم می دوزد تا شاید ماه هم او را ببیند و بتواند آن نوری را که به او می تابد، به عزیز از دست رفته اش نیز بتاباند، همان طور که در آخرین لالایی برای دخترک در آغوشش می خواند و انگار تمام مأموریت های مرگباری را که تجربه می کند، فقط برای این است که بتواند آن لحظه را ابدی کند که با انگشتانش موهای طلای فرزندش را نوازش می کرد.

از همان آغاز که نیل را در میان سفینه اش می بینیم، شاهد نماهای بسته ای از او هستیم که شخصیت را در تنگنا و تحت فشار نشان می دهد و ما فقط فضای کوچکی از بیکرانگی آسمان را در قاب پنجره اش می بینیم و وقتی او در کابین خود دراز می کشد، انگار همچون مرده ای در تابوتی خوابیده است که این بار به جای فرو رفتن در خاک، در هوا اوج می گیرد و به آسمان می رود. از این رو مدام منتظریم که او بتواند از میان این فضای بسته و خفقان باری که احاطه اش کرده است، به قلمروی وسیع و باز و پهناوری راه بیابد که در آن نفس بکشد و دوباره زنده شود. اما او هر بار که با سختی و مرارت می کوشد تا از زمین فاصله بگیرد و جدا شود و بالا برود، ناکام می ماند و مجبور می شود دوباره به زمین بازگردد. گویی در حال حمل بار سنگین و تحمل ناپذیری از اندوهی است که از آن خلاصی ندارد و تلاش او برای رفتن به ماه بیش از آن که در جهت تحقق بزرگ ترین رویای بشریت باشد، در راستای رهایی از درد فقدانی به نظر می رسد که او را زمینگیر کرده است و او به هر تقلا و تکاپویی دست می زند تا با شناور و معلق شدن در فضا، از رنج و غم خود خالی و سبک شود. گویی جای خالی دختر کوچک در زندگی نیل چنان بزرگ و عظیم است که فقط با غرق شدن در دنیایی وسیع و بی انتها پر می شود و تنها راهی که برای نیل باقی مانده تا رنج تسلی ناپذیرش را تحمل کند، دست زدن به یک کار ناممکن است و با تلاش برای تحقق یک رویای محال، در برابر رنج جانکاهی که او را ذره ذره از پای درمی آورد، مقاومت نشان می دهد.

همین ایده جاه طلبانه فیلم است که آن را از آثار مشابه درباره فضا متمایز می کند و رنج های انسان و رویاهای ناممکن او را به هم پیوند می زند و جهش های بزرگ و پیشرفت های مهم بشری را از دل ضعف ها و درماندگی های آدمی بیرون می کشد و نشان می دهد هرگاه که انسان، بخش مهمی از وجودش را از دست می دهد و دنیا برایش به آخر می رسد و زندگی از معنایش تهی می شود، آدمی در پی کشف جهانی ناشناخته و تازه برمی آید و دلش می خواهد به بیکرانگی و جاودانگی هستی متصل شود و از عظمت و شکوه آن قدرت بگیرد. به همین دلیل در پایان وقتی نیل قدم روی ماه می گذارد، دوربین در یک حرکت دایره وار از او آغاز می کند و در فضای خالی اما بی پایان پیرامونش می چرخد و دوباره به او می رسد، به مردی تنها در لایتناهی که بالأخره توانسته است از آن نماهای بسته و محبوس به این فضای باز و گسترده برسد و حالا تنها چیزی که می بیند، تصویر کودک از دست رفته اش است که پیش چشمانش زنده می شود و آن دستبند به یادگار مانده از او را در تاریکی  و خلأ روبرویش رها می کند تا آن بخش از دست رفته وجودش به جزئی از ابدیت هستی بپیوندد. با چنین پایانی است که فیلم را دیگر نمی توان به عنوان اثری درباره چگونگی ورود انسان به ماه و دستاوردهای خارق العاده اش در نظر گرفت و با آن چرخش دوربین که با نیل آغاز و تمام می شود، انگار او همچنان در همان نقطه ثابت همیشگی اش روی زمین ایستاده است و به ماه نگاه می کند و تمام راه طولانی و دشواری که طی کرده، در درون او رخ داده است و آن سفر ناممکن به ماه که محقق شده، چیزی جز یک تجربه شهودی نیست که هر انسانی می تواند در خلوتش از سر بگذراند و به خودش در جهان بنگرد و ببیند که چه ذره کوچک و ناچیزی است و چطور رنج و اندوهش در برابر عظمت و ابهت و قدرت هستی محو می شود. بنابراین فیلم با سفری فضایی به عنوان یک رخداد پیچیده و دشوار علمی آغاز می شود اما به سمت طرح یک مساله شخصی ساده اما عمیق می رسد که همان مواجهه انسان با مفهوم فقدان و از دست دادن است و آنچه برای دیمین شزل اهمیت دارد، نه جهان آسمانی و رویای سفر به ماه، بلکه درک آدمی از تنهایی خود در برابر لایتناهی است که می تواند با پیوستن به آن، خویش را بی شمار ببیند و فناناپذیر.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *