رازها و دروغ ها

محمد جلیلوند

دنیای تصویرآنلاین-این روزها وقتی نگاهی به تولیدات سینمای جهان به خصوص جریان روز سینمای تجاری جهان می اندازیم،به موضوعی به نام تکرار می‌رسیم که فیلمنامه های زیادی را تحت تاثیر خود قرار داده است.سینمای ایران نیز از این قاعده مستثنی نبوده و در تولیدات هرساله آن شاهد آثار زیادی با موضوع های شبیه به هم هستیم . به خصوص در ملودرام های اجتماعی که در سال های اخیر از فرط تعدد به تکرار افتاده و در دایره ای بسته گرفتار شده است.به همین خاطر هم به مرور دچار ریزش تماشاگر شده و به نقطه بحران رسیده است.تا جایی که دیگر استفاده از بازیگران شناخته شده و معروف نیز افاقه نکرده و ملودرام های جامعه محور اغلب با فروشهای اندک از پرده سینما برداشته می شوند.«هت تریک»ساخته رامتین لوافی یکی از خیل ملودرام های اجتماعی اکران شده در سال نود و هفت است که پس از پایان جشنواره سی و هفتم فیلم فجر اکران شده و نسبت به  بقیه فیلم‌های در حال اکرن فروش بالاتری داشته است.

لوافی قصه فیلم خود را از یک مهمانی آغاز می کند که شخصیت های اصلی اش در آن حضور داشته و تماشاگر با آنها و رابطه شان آشنا می شود.یک قرارداد کاملا آشنا در ملودرام های ایرانی که کار را برای فیلمنامه نویس در پرده نخست فیلمنامه راحت کرده و موتور قصه را به حرکت وا می دارد.فرزاد و لیدا زوج جوانی هستند که به نظر می رسد در مهمانی ویلای خارج از شهر نقش مهم تری نسبت به بقیه داشته و صاحبخانه تر به نظر می رسند.به خصوص لیدا که از خلال گفتگوی کوتاهش با رها،این موضوع را فهمیده و با او به عنوان یکی از شخصیت های کلیدی کار همراه می شویم.از طرف دیگر از رابطه نسبتا سردش با فرزاد هم آگاه شده که شک و سوء ظن بخش مهمی از آن را تشکیل می دهد.رها و کیوان در نقطه مقابل آنها قرار داشته و صرفا رابطه دوستانه ای برقرار کرده اند که شاید به یک ازدواج ختم شود.حال این چهار نفر پس از پایان مهمانی باید به یک حادثه برخورده تا نقطه عطف پرده نخست شکل بگیرد.لوافی در این بخش روی تنش های ریزی مانور داده تا به تماشاگر خود هشدارهایی بابت آنچه که در انتظار این چهار نفر است،بدهد.برای مثال هم می توان به عکاسی لیدا از رها در حالی که او به شکلی خطرناک سر و بخشی از بدنش را از پنجره بیرون برده اشاره کرد.

تصادف آنها با یک شی ء نامعلوم و فرار آنها از صحنه تصادف،همان نقطه عطفی است که تماشاگر انتظارش را می کشیده و حال باید این اتفاق الباقی داستان را پیش ببرد.پنهان کردن بخشی از ماجرا،ترفند کهنه ای است که اصغر فرهادی بنای آن را در سینمای ایران گذاشته و بسیاری از فیلمسازان هم بدون آن که توجهی به قصه خود و ساختار آن کنند،از آن تبعیت می کنند! در اینجا هم جریان تصادف را می بینیم اما اینکه فرزاد مست از الکل با چه چیزی(آدم یا سگ)تصادف کرده را تا آخر هم نمی فهمیم! با ورود این چهار نفر به خانه محقر رها به بهانه اینکه ممکن است شماره پلاک اتومبیل فرزاد را برداشته باشند،قصه وارد فاز تازه ای شده و ما به عنوان تماشاگر با یک فیلم کاملا آپارتمانی روبرو می شویم که در آن قرار است نقبی به درون شخصیت ها زده شود.اتفاقی که در پرده میانی فیلم رخ داده و لایه های درونی این چهار نفر به نمایش گذاشته می شود.رازها و دروغ های آشنایی که برملا شده و پیچ و تاب خوبی به داستان«هت تریک» می بخشد.

هر چند که کندی ریتم در این بخش آزاردهنده بوده و تماشاگر را تا حدودی از فیلم منفک می کند.به خصوص در بخش مربوط به فرزاد و لیدا که تنها ایده قمارباز بودن فرزاد و اعتیاد شدیدش به شرط بندی آنلاین روی بازی های فوتبال به داد آن رسیده است.ایده هوشمندانه ای که قطعا لوافی از همان ابتدای نگارش فیلمنامه آن را در نظر داشته و بازی ای را هم برای شرط بندی احمقانه و دیوانه وار فرزاد برگزیده که در واقعیت هم رخ داده و با همان نتیجه عجیب و غریب به پایان رسیده است!.در این میان خرده داستان هایی هم در فیلمنامه موجود است که بخشی از آن به رابطه دوستانه کیوان و فرزاد مربوط است.تلاش کیوان برای مهاجرت و گرفتن گرین کارت هم ایده خوبی برای شکل دادن این شخصیت است که بیش از هر چیز شخصیت تودرتو و مرموز او را برای تماشاگر روشن می کند.

ایده گناهکار بودن هر چهار نفر در رابطه با دیگری،ایده ای قدیمی و تکراری است که چندان به کار این فیلم نیامده و برای تماشاگر هم از فرط تکرار جذابیت خود را از دست داده است.برای مثال هم می توان به شخصیت رها و پنهان کردن ازدواج قبلی اش با داشتن یک دختر خردسال اشاره کرد که در عین تعجب لوافی طرف این شخصیت ایستاده و کیوان را بیش از او محکوم می کند!!!.با این حال فیلم در مرحله گره گشایی نسبتا موفق عمل کرده و پایان خوبی را رقم می زند.جایی که فرزاد در سکوت شب جلوی مغازه ای با تلویزیون های غول پیکر ایستاده و برد دراماتیک تیم لاس پالماس که ۱۶۰ میلیون تومان روی بردش شرط بسته را تماشا می کند.لحظه ای درخشان که تماشاگر برای برد فرزاد به عنوان یک بازنده بزرگ همیشگی خوشحال شده و در عین حال دلش هم برایش می سوزد چرا که لیدا را برای همیشه از دست داده و برد یک میلیارد تومانی اش را هم در آینده ای نزدیک از کف خواهد داد..

به نظر می رسد که سینمای ایران به یک بحران در انتخاب بازیگر رسیده تا جایی که یک تیم ثابت و همیشگی را در فیلم های مختلف به خصوص ملودرام های اجتماعی می بینیم.ترکیب پریناز ایزدیار،امیر جدیدی،صابر ابر و ماهور الوند یک ترکیب ضعیف و فاقد کیفیت برای فیلمی است که اساسا روی چهار شخصیت خود می چرخد.در این میان تنها امیر جدیدی در نقش فرزاد خونسرد و لاابالی نسبتا موفق عمل کرده و به باورپذیری آن کمک فراوانی کرده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *