عمرت دراز باد پیرمرد…

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین-اولین بار که کلینت ایستوود با آن ظاهر نزار و فرتوتش برای تحویل گرفتن محموله به گاراژ می رود، از نظر جوان ها پیرمرد از کارافتاده و زوار در رفته و به دردنخوری به نظر می رسد که دستمایه خنده و سرگرمی شان می شود اما او خیلی زود نشان می دهد که یک کهنه کار حرفه ای است و اتفاقا همان پیری و کندی و ناتوانی به محافظی برایش بدل می شود و او هوش و زرنگی و جسارتش را پشت آن چین و چروک ها و خمیدگی های ظاهری اش پنهان می کند و باعث می شود هیچ پلیسی به پیرمردی که پایش لب گور است و به زور خودش را سرپا نگه داشته است، شک نکند. آن مسیر سریعی که او در جهت پیشرفت کارش طی می کند و از همه جوان های زبر و زرنگ جلو می زند، از این ناشی می شود که او آنقدر روزهای زیادی را پشت سر گذاشته است که دیگر برای رسیدن به فردا عجله ندارد و به همین دلیل با آسودگی و فراغت پشت ماشینی می نشیند که پر از محموله کوکائین است و آهنگ های مور علاقه اش را از رادیو گوش می دهد و خوشمزه ترین ساندویچ های دنیا را در رستوران های بین راهی می خورد و بدون هیچ دردسری به مقصد می رسد و پولش را می گیرد.

در واقع برگ برنده او همان چیزی است که بردلی کوپر در قالب پلیس جوان به او می گوید که “شماها زیاد عمر کردید” و مردی که سال هاست در برابر زندگی به عنوان بزرگترن تهدید برای انسان دوام آورده و از پا نیفتاده است، دیگر از هیچ چیزی نمی ترسد و آن خونسردی دیوانه کننده اش که همکار جوان و تندمزاجش را عصبی می کند، از دل همین گذران زندگی و چشیدن سرد و گرم روزگار برمی آید. از این رو آن جوان خام و عاصی را به هیچ جا حساب نمی کند و تهدیدهایش را جدی نمی گیرد و درست در موقعیتی که قرار است جوان، پیرمرد را بپاید و مراقبش باشد، ارل به دادش می رسد و او را از مهلکه نجات می دهد. اساسا فیلم مبتنی بر تقابل و کشمکش پیرمرد و نسل جوانی پیش می رود که انگار به هیچ اصول و مرامی پایبند نیستد و نمی دانند چطور با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنند و اولین راه حل شان دست بردن به سمت اسلحه شان است. پس درنهایت آنکه زنده می ماند و باز هم زنبق های محبوبش را می کارد، پیرمردی است که بزرگترین سرمایه زندگیش همان سال های طولانی است که پشت سر گذاشته و در آن یاد گرفته و تجربه کرده است که چطور نمیرد!

آدمی وقتی به نودسالگی اش می رسد، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد که بخواهد او را به هراس بیندازد و وادارد که در برابر هر کسی تسلیم شود، حتی جانش نیز برایش اهمیت چندانی ندارد. چون به اندازه کافی عمر کرده و به هر چه می خواسته، رسیده یا نرسیده است و در آن ته مانده زندگیش دیگر اتفاق تکان دهنده ای نمی افتد که ارزش داشته باشد به خاطرش از اصول شخصی اش دست بکشد. اما درست همان موقع است که پیرمرد می بیند چیزی مهم تر از جانش برایش وجود دارد: خانواده اش که هرگز کنارشان نبوده است و آن مرد موفق و حرفه ای و کاردرست که همه تحسینش می کنند، از نظر خانواده اش شکست خورده ای بیش نیست. این جاست که آن تناقض ویرانگر در زندگی هر مردی سر برمی آورد که چطور شرافت و غرور و مردانگی اش را حفظ کند و کارش را درست و کامل انجام دهد و در این مسیر دشوار، خانواده اش را از دست ندهد.

اهمیت و ارزش فیلم در همین حس دوگانه و پارادوکسیکالی است که در ما به وجود می آورد. داستان فیلم درباره مردی است که در پایان عمرش می فهمد خانواده اش از هر چیزی مهم تر است و در سخت ترین مأموریت زندگیش که جانش را برای آن گرو گذاشته است، بالاخره از کارش دست می کشد و خانواده اش را انتخاب می کند و کنار آن ها می ماند اما فیلم را مردی ساخته است که خودش در سال های انتهایی زندگیش همچنان و بی وقفه به حرفه اش می پردازد و تمام عمرش را وقف کار مورد علاقه اش کرده است و لابد او هم مثل ارل، سلطان از دست دادن سالگردهای بسیاری است. این جنبه خودارجاعی فیلم فقط از بازی کلینت ایستوود به جای پیرمرد برنمی آید، بلکه تماشای فیلمی چنین سرحال و باطراوت و تأثیرگذار از پیرمردی در آستانه نود سالگی، جوابی برای این پرسش درون فیلم است که چرا یک مرد به کارش بیش از خانواده و عشق و هر چیز دیگری اهمیت می دهد؟ دقیقا به این دلیل که آن کار ارزشش دارد. همانطور که وقتی همسر ارل به او می گوید که هیچ وقت نفهمیدم چطور همه وقتت را صرف گلهایت کردی، پیرمرد جواب می دهد: “چون آن ها بی نظیرند و ارزشش را دارند” و ما می توانیم همین جمله را درباره فیلم هایی که کلینت ایستوود عمرش را برای ساختن آن ها تمام کرده است، بگوییم.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *