کاشت های بی برداشت و برداشت های بی کاشت

سعید عابدی

دنیای تصویرآنلاین- سعید روستایی با اولین فیلم بلندش «ابد و یک ­روز» چنان توقع مخاطبانش را بالا برد که دیگر به کمتر از شاهکار از او راضی نمی ­شوند. ظاهرا خود او هم از این احساس کاملا آگاه بوده که ساخت فیلم دومش را حدود چهار سال به تعویق انداخت. او به دنبال ساختن فیلمی هم­ سنگ «ابد و یک ­روز» بود و این وقفه چندساله بی­ شک از همین جا سرچشمه می­ گرفت. اما متاسفانه فیلم «متری شیش­ ونیم» نه تنها در اندازه «ابد و یک ­روز» نیست بلکه حتی هواداران فیلمساز جوان­ مان را نیز راضی نکرده­ است. البته هر دو فیلم شباهت­ هایی به هم دارند. بازیگران اصلی هر دو فیلم یکی هستند( احتمالا به امید اینکه تیم بازیگری یکسان، نتیجه یکسان دهد) و شیوه بازیگری برون­گرای آنان نیز تغییری نکرده ­است. حتی می توان شباهت­ هایی در نحوه کارگردانی هر دو فیلم یافت ولی مهم­ ترین چیزی که باعث تفاوت این دو فیلم می شود فیلمنامه آن ­هاست. هرچه فیلمنامه «ابد و یک روز» یک ­دست و منطقی و استاندارد بود فیلمنامه این یکی دارای اشکالات متعدد است. در این نوشتار سعی شده صرفا به چگونگی کاشت ایده­ هایی پرداخته شود که با بی ­سلیقگی تمام به هدر رفته ­اند و در عوض نتایجی برداشت شده­ اند که به­طور مناسب پرورش نیافته­ اند و درنتیجه فیلمنامه را از روال منطقی خارج کرده ­اند

الف:الهام خانه ناصر را لو داده­ است . یک تیم پلیسی برای دستگیری او به درون خانه می­ ریزند.  خانه بسیار خلوت است و در نهایت تعجب ناصر را درحالی­که خودکشی کرده­ است در استخر پیدا می ­کنند. این یک سکانس پرکشش با کارگردانی خوب است که می ­توانست نقطه عطف فیلم شود و درواقع باید هم چنین می ­شد. با توجه به اینکه معشوق ناصر هم او را لو داده مخاطب از ضدقهرمان جلوتر است و تا حدودی حال او را درک می ­کند . یک کاشت ایده قدرتمند که می­ توانست ناصر را آدمی پاکباخته نشان ­دهد که بر خلاف همه خلافکارانی که دستگیر شده ­اند عمل می­کند. سکانسی که می­ توانست نیمه اول فیلم را به­ خوبی به نیمه دوم آن پیوندزند. تماشاگر تا اینجا ناصر را مردی رازآلود و دست نیافتنی می­ دانست که این سکانس آن را تشدید نیز می ­کند. اما در ادامه چه می ­شود؟ نویسنده بجای تصویرکردن ناصر پاکباخته از یک قاچاقچی معمولی پرده ­برداری می ­کند که مثل موشِ به تله ­افتاده از ابتدای گرفتاری مدام به در و دیوار می ­کوبد تا رها شود ! مذبوحانه میلیارد روی میلیارد می­گذارد تا بتواند همین امشب از بازداشتگاه دربرود.  اینجاست که مخاطب از خود می­ پرسد: ناصر چرا این همه اصرار به بیرون رفتن می ­کند؟ می­خواهد دوباره به آپارتمانش برگردد و در استخر به خودکشی ­اش ادامه دهد؟ اگر فیلمنامه نویس با دقت بر اساس این سکانس کلیدی یک قاچاقچی بی ­نیاز ار رهایی تصویر می ­کرد آن سکانس زائد و ضعیف اعتراف پیش وکیل و توضیح اینکه چرا خود را نکشد نیز دیگر در فیلم لازم نبود هرچند با وضعیت فعلی فیلم نیز سکانس اعتراف و دردودل ( که در واقع توضیحی به مخاطب است ) کمکی به کیفیت فیلم نمی ­کند. روستایی نه تنها آن ایده درخشان را می­سوزاند بلکه  فیلمنامه را از همین­جا از روال منطقی خود خارج می ­کند

ب :بعد از تلاش فراوان و پی گیری ­های مکرر صمد ، ماموران از خرده فروش به قاچاقچی بزرگ رسیده ­اند. ناصر خاکزاد اکنون در بند و گرفتار است. ضمن اینکه ماموران هنوز امیدوار به پیداکردن آشپزخانه شیشه و احتمالا مهره درشت ­تر ( رضا ژاپنی ) هستند. تقریبا همه می ­دانند که چنین مجرم باارزشی پیش از تخلیه اطلاعاتی در قرنطینه کامل به سر می ­برد تا مبادا تبانی صورت گیرد یا فرار مهره بزرگ­ تر اتفاق افتد . اما در فیلمنامه پس از دستگیری ناصر مستقیم او را به کنار حسن دلیری می ­برند و زنجیر می­ کنند! مجرمی که حرف­هایش در محکومیت ناصر نقش مهمی خواهد داشت. بلافاصله پس از قفل کردن دست ­های ناصر به میله ­ها، دوربین یک لحظه روی صمد می­ رود بدین معنی که او همه چیز را تحت کنترل دارد. کور سوی امیدی که این حجم از ناشی­ گری نمی­تواند بدون حکمت باشد. یک روزنه روشن کوچک که بلاخره این مامور کوشا به غیر از تهدیدکردن که از ابتدای فیلم تنها شگرد او بوده ، شیوه­ های دیگری برای اقرار گرفتن از مجرم بلد است. حتما قرار است با شنود و ضبط صدای آن ­ها، این بازی موش و گربه مهیج ­تر شود. یک کاشت ایده مناسب که بعد از ضربه مهیب قبلی می ­تواند فیلم را اندکی سروسامان دهد. اما روستایی و فیلمش دوباره شما را از خود ناامید می ­کنند. این سکانس صرفا به نشان دادن تهدید و تطمیع ­های ناصر طی می ­شود تا ساده انگاری و نادانی صمد را عیان­ کند برخلاف تلاش نویسنده که مدام درپی باهوش نشان دادن اوست. سکانسی که در تضاد کامل با رویکرد فعلی فیلم است. درحالی­که با تبدیل این سکانس به تله ­ای برای به دام انداختن ناصر هم ذکاوت صمد موکد می ­شد و هم این کاشت ایده مسیر نیمه دوم فیلم را جذاب­ تر و پرکشش ­تر می­ کرد و با پرورش و برداشت ­های مناسب در جای­ جای فیلم روح کلی اثر منسجم ­تر میشد

ج : ناصر آدمی بوده که حتی ماموران از پانصد متری او جرات رد شدن نداشته ­اند. دستگیری او به روشنی نقطه مثبتی در کارنامه همه ماموران عملیات است. پس چگونه چنین دستاوردی را به­ راحتی در بازداشتگاه صد نفره ­ای جا می ­دهند که هر لحظه بیم از دست رفتن او می ­رود؟ محل بازداشت یک مهره درشت مواد مخدر با یک مصرف کننده معمولی که فقط یک شب در بازداشت می ­ماند یکی است ؟ با توجه به اینکه یادمان هست اینجا زندان عمومی نیست و پرونده هنوز در مرحله تحقیقات است. این سوالات به ذهن هر تماشاگری خطور می ­کند که چرا در فیلمنامه چنین گاف آشکاری وجود دارد تا اینکه داستان موبایل به وسط کشیده می ­شود. این بار دیگر مطمئن هستیم بلاخره یک حرکت هدفمند را در نیمه دوم فیلم شاهد حواهیم بود. یک کاشت ایده خوب با یک معتاد نفوذی و موبایل متصل به دفتر فرماندهی که می­ تواند پیچیدگی ­هایی را برای جذاب­ تر شدن فیلم به تصویر کشد. ولی هرچه از سکانس می­ گذرد به جر تنهایی ناصر در توالت و استیصال او چیز دیگری عایدمان نمی ­شود. گویی باید باور کرد این سکانس فقط چیده شده تا ناصر در یک حرکت مثلا کنایه آمیز آب شیر توالت را بر سر و روی معتادان بپاشد. اما وقتی کل سکانس از اساس مشکل دارد این حرکت  نه ­تنها بامزه و جالب در نمی­آید بلکه به چیزی چندش­ انگیز و در کل به سکانسی از دست رفته بدل می ­شود

د: در محضر دادگاه: ناصر که از تحقیر شدن به دست صمد حسابی کلافه شده ­است به فکر تلافی است. او در نزد قاضی مدعی می­ شود مواد مخدر مکشوفه ۸ کیلو بوده و دو کیلو از آن توسط صمد برداشته شده ­است تا با این ترفند او را نیز همراه خود به زیر بکشد. قاضی بلافاصله دستور بازداشت مامور را می­دهد!. راستش برای نگارنده که نزدیک هجده سال در دادگستری مشغول به­ کار است این سکانس به جای چالش برانگیزی موجب تفریح و خنده بود چون تاکنون نه به چشم خود دیده و نه از همکاران خود چنین چیزی را شنیده­ ام. چرا که فیلمنامه ­نویس محترم باید می ­دانست بین متهم و مجرم تفاوت بسیار است و تا جرم متهم ثابت نشود تبدیل به مجرم نمی ­شود. بنابراین هرگاه یک قاچاقچی به ماموری اتهام برداشتن جنس واردکند همیشه و همیشه و همیشه با قید کفالت مامور آزاد است تا ادعای قاچاقچی ثابت و یا رد شود. اما بیایید اصلا واقعیات را کنار بگذاریم و بر اساس مفروضات فیلمنامه ­نویس استدلال کنیم. فرض کنیم که جناب قاضی به همین سرعت حرف قاچاقچی بزرگ را به حرف سرگروه تیم ویژه موادمخدر ترجیح  داد. خب این چه چالشی بر می انگیزد وقتی ظرف یک ساعت و با دیدن فیلم های دوربین مداربسته خانه ناصر بی گناهی صمد ثابت می شود؟ کاشت ایده اتهام به مامور تنها موقعی موفق بود که دوربین مدار بسته از محل کشف حذف می ­شد. اینگونه علاوه بر اینکه شخصیت صمد ابعاد پیچیده­ تری به خود می ­گرفت با پرورش و رشد این ایده ادامه فیلم نیز صرفا به شخصیت ناصر اختصاص نمی­ یافت و ای بسا اندکی از دوپارگی فیلم ترمیم می ­شد. اما با وضعیت فعلی فقط یک سکانس غیر واقعی و غیر منطقی دیگر به فیلم اضافه شده­ است

ه: و اما برای تکمیل بحث صرفا یک نمونه از برداشت هایی که بدون زمینه و کاشت ایده به وقوع پیوسته ذکر می ­گردد. به سراغ پایان فیلم برویم که معمولا سکانس­ های پایانی محصول ایده ­هایی است که در طول فیلم کاشته شده و متناسب پرورش یافته ­است. هر چه ایده ­ها در کالبد فیلمنامه درست جان گرفته باشند محصول و نتیجه­ گیری پایانی موثرتر و قدرتمندتر خواهد بود.  صمد در شب اعدام ناصر نظاره ­گر اوست اما نه چون صیادی که از شکار خود لذت می ­برد . این غمگینی را تنها خوابیدن او در ماشین نیز موکد می­ کند. گویی او بدل خود یا قسمتی از وجود خود را از دست داده ­است. به راستی وجه مشترک ناصر و صمد چیست که آن ­ها را به هم متصل می­ کند؟ در اینجا باید مخاطب فقط متوسل به حدس و گمان شود چرا که با وجود اطلاعات بسیاری که از زندگی ناصر می ­داند ، از زندگی شخصی صمد هیچ چیز نمی ­داند. در طول فیلم همیشه صمد در محاصره همکارانش بوده ­است و به جز یکی دو دیالوگ سربسته زندگی شخصی­ اش از دسترش تماشاگر خارج است . با رجوع به تاریخ سینما ، فیلم­ های مشابه «متری شش و نیم»  درصورتی موفق می ­شوند که برای قهرمان و ضد قهرمان ( که گاهی جای این دو نیز عوض می ­شود ) به تناسب وقت کافی برای نزدیک شدن به زندگی و شخصیت­ شان گذاشته باشد و علاوه برآن، موضوع مشترکی آنها را مانند دو روی یک سکه شبیه هم کرده ­باشد. مثلا در «تغییر چهره» جان وو  جدای از اشتراک در فیزک چهره ، بی باکی هر دو و اهمیت آن ها به خانواده است که شون آرچر و کاستر تروی ( نیکلاس کیج و جان تراولتا) را به هم متصل می­ کند یا مثلا اگر مایکل مان در مخمصه پلیس و قاچاقچی را دو روی یک سکه کرده بدین سبب است که به زندگی خصوصی هر دو به تناسب سرک کشیده­ و تنهایی هر دو را برای مخاطبش به تصویر کشیده است. بنابراین در سکانس پایانی با یک برداشت درست و بجا از کاشت ایده های پیشین ،تاسف پاچینو بر مرگ دنیرو کاملا باور پذیر و منسجم درمی ­آید. اما سعید روستایی با نشان دادن فقط یک روی سکه انتظار کف بینی از تماشاگر دارد و توقع دارد مخاطبش  این تنهایی و دلتنگی صمد را درک کند

البته این تازه فیلم دوم کارگردان جوان ماست و شاید مقایسه او با جان وو  و مایکل مان اندکی ظالمانه باشد . سعید روستایی آدم باهوشی است او می ­تواند از این کار تجربه گرانبهایی اندوخته کند . امیدوارم او با کمی دقت و کار کردن بیشتر روی فیلمنامه­ هایش روزهای باشکوهی را برای خود و سینمای ایران به ارمغان آورد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *