بگذار اسلحه میان ما حکم کند…

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین-در نخستین صحنه فیلم زن جوان وارد فضای مردانه ای می شود که یکسره در تسخیر مردهایی است که در حال قمار کردن هستند و هرچند همه با او رفتار دوستانه ای دارند اما از همان ابتدا حضور “شیائو” با آن زیبایی اش در کنار مردانی خشن و تندخو که برای هم اسلحه می کشند، نامتجانس و غریب به نظر می رسد و انتظار می رود که مرد محبوبش را در جای عاشقانه تری ملاقات کند ولی او همان جا کنار “بین” می نشیند و بازی اش را تماشا می کند و بعد اسلحه پیش رویش را برمی دارد و لمسش می کند و دوباره روی میز می گذارد. این مقدمه ای است برای آشنایی با زنی که به یک گنگستر خرده پا دل بسته است اما گمان می کند می تواند عشق خود را از خشونت پیرامونش در امان نگه دارد و خیلی زود اسلحه ای که آن را لمس کرده است، او را به دام خود می کشاند و ما به یاد جمله معروف نیچه می افتیم که “اگر دیری به مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز به تو چشم می دوزد”.

آن اسلحه ای که بارها میان زن و مرد در فضاهای عاشقانه ای همچون رقص دونفره شان و یا گفتگویشان در دامنه کوه رد و بدل می شود، مطابق قراری که چخوف گذاشته است، بالاخره در جایی شلیک می شود و تقدیر زن و مرد را تغییر می دهد. شیائو هرچند به مرد درباره حمل غیرقانونی اسلحه هشدار می دهد اما خودش نیز متوجه ماهیت هراسناک آن نیست و به آن به چشم جزئی از معشوقش نگاه می کند که می تواند از طریق آن با او عشق ورزی کند. تازه وقتی بین را در حال کشته شدن می بیند و دست به اسلحه می برد و کارش به زندان می کشد، معنای جمله مرد را می فهمد که به او گفته بود “مهم ترین مسأله آدم هایی مثل ما کشته شدن یا کشتن است” و شیائو جواب داده بود که “من از شما نیستم”. زیرا فکر می کرد می تواند مرد و اسلحه اش را دوست بدارد اما تا آخر عمر زنی زیبا در آن دنیای خشن بماند.

پس شیائو پس از آزادی اش مسیر طولانی را طی می کند تا دوباره در همان نقطه آغازین داستان قرار بگیرد و مرد از دست داده اش را به میعادگاه اولیه شان بازگرداند. زن گمان می کند که عشق در گذر زمان دوام می آورد و ناب تر و خالص تر و شفاف تر می شود، همچون خاکستری که از کوه آتشفشانی به جا می ماند اما وقتی مرد را دوباره ملاقات می کند، می بیند او در فقدان اسلحه اش، قدرتش را نیز از دست داده و حالا حتی یادش نمی آید که زن با کدام دستش برای نجات جان او شلیک کرده است. تازه آن جاست که می فهمد همه چیز تغییر کرده است و آدم ها با بازگشت به گذشته نمی توانند همان آدم های سابق شوند و همان احساسات قبل را تجربه کنند.

در انتهای فیلم شیائو که حالا صاحب آن باشگاه محلی شده است، دیگر غریبه ای ناهمگون در آن جمع به حساب نمی آید و این بین است که انگار دیگر هیچ ربطی به آن جا ندارد و خود را بیگانه احساس می کند و گویی ما شاهد جا به جایی نقش های آن ها هستیم و می بینیم زنی که خود را از گروه جینگاهو نمی دانست، اکنون به اصول و مرام آن پایبندی بیشتری نشان می دهد تا مردی که آن دار و دسته را شکل داده بود اما مسیری که زن و مرد طی می کنند تا به این نقطه از رابطه شان برسند، آنقدر با رخدادهایی ساده و سطحی و پیش پاافتاده شکل می گیرد که نمی تواند ما را در مواجهه با یک داستان جنایی عاشقانه که می کوشد رگه های فمینسیتی نیز داشته باشد، به وجد بیاورد و درگیر این پرسش مهم کند که در ترانه آن خواننده خیابانی می شنویم: “وقتی عشق محو می شود، آیا باز هم شجاعت این را داریم که عاشق شویم؟”

ژیا ژانکه که همواره به دنبال نقد نفوذ مخرب فرهنگ غرب بر سنت های کهن چین در آثارش است، می کوشد تا نشان دهد که چطور با توسعه سیاسی اقتصادی که شهرهای کوچک و شغل های محلی و رسوم قدیمی در معرض زوال و فروپاشی قرار می گیرد، انسان و روابطش نیز تحت تأثیر دگرگونی های جامعه به ورطه بی ثباتی و ناامنی سقوط می کند اما نمی تواند فیلمش را به کنکاشی عمیق و پیچیده پیرامون چگونگی تغییر احساسات و عواطف در گذر زمان بدل کند و قادر نیست دشواری ها و مصائب وفاداری و پایبندی به عشق را در زمانه ای که ماهیت جامعه مدام در حال دگرگونی است، به تصویر بکشد و موفق نمی شود با بازگشت شخصیت ها به همان موقعیت آشنای گذشته شان این امکان را فراهم آورد که ببینند و ببینیم در طول این سال ها چه چیزهایی را از دست داده اند و به چه آدم هایی بدل شده اند.

 

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *