دستم را بگیر تا در تاریکی سقوط کنیم…

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین- «های لایف/High Life» ساخته کلر دنی اولین فیلم انگلیسی زبان این فیلمساز است که با نقش آفرینی رابرت پتینسون، ژولیت بینوش در نقش‌های اصلی ساخته است. این فیلم علمی-تخیلی و ترسناک اولین بار در جشنواره جهانی فیلم تورنتو ۲۰۱۸ به نمایش عمومی درآمد.فیلم درباره گروهی جنایتکار است که به فریب آنها را متقاعد کرده اند اگر در ماموریتی فضایی به یک سیاه چاله بروند تا منبع انرژی را پیدا کنند، رها خواهند شد.کلر دنی پانزده سال ایده این فیلم را در ذهن داشت تا اینکه توانست با کمک رمان نویس نیک لیرد آن را به فیلمنامه تبدیل کند. همسر نیک لیرد، زادی اسمیت نویسنده مشهور نیز در نگارش فیلمنامه های اولیه مشارکت داشت.

 

+++

از همان ابتدا که در فضای کلاستروفوبیک یک سفینه در میان کهکشان ها صدای گریه کودکی را می شنویم که پدر فضانوردش می کوشد او را آرام کند، با موقعیت غریب و نامأنوسی روبرو می شویم که به آن در یک فیلم ساینس فیکشن عادت نداریم و این صحنه، پیش درآمدی بر بازیگوشی های جسورانه و رادیکال کلر دنی در به چالش کشیدن مولفه های رایج ژانر علمی تخیلی است که همه پیش فرض ها و انتظارات ما را از فیلم دگرگون می کند و ما را طی یک ادیسه فضایی رازآمیز، تغزلی و مسحورکننده به کنکاشی عمیق در سویه های تاریک میل بشری به جاودانگی وامی دارد و با اثری تکان دهنده، دشوار و دیریاب در باب جدال پوچ آدمی با فناپذیری خویش روبرو می سازد که بی رحمانه به تباهی خود دست می زند و امیدوارانه برای بقای خود تقلا می کند. انتخاب نهایی شخصیت ها برای حرکت به سوی نور سیاهچاله ای که همه چیز را در خود می بلعد، دقیقا بیانگر وضعیت انسان امروزی بی آینده ای است که در خلأیی از بی ثباتی و ناامنی، احساس معلق بودن می کند اما تنها راه گریزی که پیش روی خود می بیند، قدم گذاشتن در تاریکی پیرامونش است تا شاید بتواند از دل آن عبور کند و نجات بیابد.

ظاهرا فیلم داستان پدر و دختری را در سفینه ای رهاشده در کهکشان تعریف می کند که نوعی بی زمانی و بی مکانی بر آن جریان دارد اما بتدریج گذشته و آینده از راه می رسد و کابوس ها و رویاها سر برمی آورد و تجربه زیستی در فضا شبیه همان شیوه زندگی در زمین می شود و بهشت عدنی که در آغاز دیده بودیم، به جهنم بی پایانی تغییر ماهیت می دهد و انسان ها در بیکرانگی هستی نیز به جان هم می افتند و ظلم و شرارت و تبعیض و تجاوز و قتل بر روابطشان حاکم می شود. بنابراین هرچند فیلم نشانه های آشنایی از فیلم های مهم ژانر علمی تخیلی همچون «۲۰۰۱: ادیسه فضایی»، «سولاریس»، «بیگانه»، «میان ستاره ای» و «جاذبه» دارد اما کلر دنی عامدانه از دستور زبان آشنای ژانر سرباز می زند و سرسختانه در برابر طبقه بندی ها و تعاریف قراردادی مقاومت می کند و در دل تجربه ای نامتعارف و جسورانه نه فقط درونمایه مورد علاقه اش در باب مسائل پسااستعماری و شیوه های مدرن استثمار در جهان معاصر را بازمی نمایاند، بلکه آن سفینه کوچک را به نمونه و مدلی از جهان خلقت بدل می سازد که می توانیم سرگذشت انسان را از آغاز تا انتها در آن ببینیم که همواره راه بقای خود را از میان خون باز کرده است.

محیط ایزوله و خلأوار سفینه ای در فضا به کلر دنی این امکان را می دهد که با منفک کردن و تجرید اجزای بصری اش که از مهم ترین ویژگی های سینمای اوست، عمیق ترین و پیچیده ترین احساسات و امیال و نیازها و افکار بشری را در اوج وجوه مادیت و فیزیکال شان به نمایش بگذارد. بنابراین همانقدر که باید با هوشیاری روایت پیچیده و نامعمول فیلم را دنبال کنیم تا جریان سیال و گریزپای آن با کوچک ترین غفلتی از دست مان نلغزد و گم نشود، به همان اندازه باید به سبک بصری و جنبه های بیانگرانه فیلم شامل میزانسن ها، ترکیب بندی ها، زوایا و حرکات دوربین، رنگ ها، صداها، بدن ها، بازی ها و حالات توجه کرد که به ما در درک لایه های پنهان و دست نیافتنی داستان کمک می کند. در کمتر فیلمی به اندازه آثار کلر دنی مخصوصا آخرین فیلمش این چنین صریح و بی واسطه و عریان با عشق و لذت و شهوت و جنون و خشم و ترس بشری مواجهه ای عینی داشته ایم که در بدوی ترین و دست نخورده ترین شکل خود پیش چشمان مان فوران می کنند و صریح و بی پروا به ما می گویند که انسان را ببینید که چطور با همه رذالت و پلیدی و پستی و حقارتش همچنان نمونه ازلی ابدی از کمال خلقت به نظر می رسد که می تواند با هر تولدش دنیایی را که دارد به آخر می رسد، از نو آغاز کند و نوید ساختن جهان بهتری را با خود بیاورد.

همچون کودک زیبایی که از دل اشک و خون و درد و گناه و خشونت و کثافت به وجود می آید و ژولیت بینوش آن را کمال محض می خواند و در آن فضای مرده و ایستا که آدم هایش به موجوداتی مسخ شده و راکد بدل شده اند، نشانه ای از حیات تازه به حساب می آید که می تواند رشد کند و بزرگ شود و تغییر به وجود آورد و کلر دنی با بسط و گسترش ایده ساختارشکنانه اش در آغاز فیلم به خاطر حضور یک بچه در پهنه آسمان موفق می شود عشق به دیگری را نقطه اتصال و اتکای آدمی در جهان معلق و ناامن اطرافش نشان دهد تنها راز بقای هستی را در این پیوندها و وصل شدن ها به یکدیگر بنمایاند. آن جا که رابرت پتینسون بر آستانه در سفینه و رو به خلأیی بی پایان می ایستد و جنازه های همراهانش را در سیاهی پیش رویش رها می کند، میل ویرانگری از سقوط در او حس می شود که گویی می خواهد به این سفر دردناک و جانکاه پایان دهد اما دختربچه ای که در پشت سر دارد و بلد است چطور با انگشتان کوچکش زخم دست او را نوازش کند، او را محکم سر جایش نگه می دارد. هر یک از ما به چنین دست قدرتمندی نیاز داریم تا دست مان را بگیرد و نگذارد در مغاک نومیدی که برای بلعیدن ما دهان گشوده است، فرو بیفتیم و کمک مان کند که از آن بگذریم و به نور برسیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *