بگذار در گناهت شریک شوم…

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین-فیلم با نمای بسته ای از گوش مرد آغاز می شود که هدفونی را روی آن می گذارد و شروع به حرف زدن با افرادی می کند که با او به عنوان پلیسی در خدمات اورژانس تماس می گیرند و از او کمک می خواهند. در جایی از فیلم اسگر به دختربچه می گوید که “من پلیسم و کارم اینه که به مردم کمک کنم” و کل فیلم تلاش و تقلای او برای نجات جان زنی به نظر می رسد که ربوده شده است و اسگر به هر کاری دست می زند تا به قولی که به دختربچه داده است، عمل کند و مادرش را نزد او بازگرداند. اما او در اتاقی دربسته همچون یک زندانی محبوس شده به سر می برد و دستش برای هر کاری بسته است و نمی تواند خودش پا به میدان بگذارد و تنها راهی که برای کمک کردن دارد، “حرف زدن” است.

یعنی نویسنده تمام امکانات و فرصتهایی را که می توانسته از آنها برای خلق تنش و کشمکش در داستانش بهره ببرد، عامدانه حذف کرده است و فقط داستانش را از طریق دیالوگ هایی می سازد که میان مرد و دیگران در دو سوی خط تلفن رد و بدل می شود و همه اتفاقات و بحران هایی را که در خارج از قاب رخ می دهد، به واسطه گفتگو جلوی چشمانمان بازسازی می کند و کلام را به عنوان جایگزینی برای اکت و کنش شخصیت به کار می برد. بنابراین با شخصیتی منفعل و ایستا و فاقد تحرک سر و کار داریم که بدون اینکه بتواند از محل کارش بیرون برود و یا دست به اقدام و عملی بزند، تمام قدرت و حرکت و عملگرایی اش را باید در گفتار و لحن و بیان و صدایش به کار بگیرد تا بتواند جلوی فاجعه را بگیرد. اینجاست که فیلم قدرت عجیب کلمات را به رخ می کشاند و نشان می دهد که چطور گفتگو می تواند هر نوع مرز و فاصله و شکافی را از میان بردارد و آدم ها را از راه دور و دسترسی ناپذیر به هم نزدیک کند و منجر به تعامل و همدلی و دوستی شود و جهان را به جای قابل تحمل تری بدل کند.

از جایی که ماجرا پیچیده تر می شود و بحران شدت می گیرد، اسگر به اتاقک جداگانه ای در محل کارش می رود و درها را می بندد و کرکره ها را می کشد و بطور کامل از همکارانش دور می شود تا تمام توجه و تمرکزش را بر تماس های تلفنی اش با دنیای خارج از آن جا بگذارد که اتفاق هولناکی در آن در حال رخ دادن است. در این محیط بسته و ایزوله، هیچ کسی نیست جز اسکر که به تنهایی می کوشد بر جهان بیرونی که در آن حضور ندارد، تسلط و کنترل بیابد و آن را اداره کند و در جهتی پیش ببرد که همه چیز به سامان شود اما در این پروسه دشواری که از سر می گذراند، متوجه می شود که گاهی چطور تلاش های آدمی برای بهبود جهان منجر به تباهی و تیرگی بیشتر می شود و هر کلام و حرکت و انتخابی می تواند سرنوشت خود و دیگری را به قهقهرا و انحطاط بکشاند و از این رو انسان در برابر هر کار ظاهرا کوچک و ساده اش مسئولیت بزرگی دارد و نمی تواند از آن بگریزد و باید تاوانش را پس بدهد.

در واقع در این تنهایی دیوانه کننده و عذاب آور است که اسگر با خودش روبرو می شود و خود را در تنگای گریزناپذیری می بیند که چاره ای جز مواجهه با مشکل شخصی اش ندارد و هر چقدر خود را در بحران های جهان بیرونی غرق می کند تا با نجات دیگری از عذاب وجدانش رها شود، آشوب و تلاطم درونی اش با شدت بیشتری سر برمی آورد و گرفتاری خودش به خاطر عمل اشتباهش را عیان تر می کند. به همین دلیل آن چند ساعت حضور اسگر در آن فضای بسته و محدود به زندانی خودخواسته برایش می ماند که انگار مجازاتی برای گناهی است که آن را انکار می کرد و جمله پایانی زن که به او می گوید که “تو مرد خوبی هستی”، به پاداشی برای تطهیر او بدل می شود تا دوباره سرپا شود و از نو شروع کند و یاد بگیرد بیش از هر کسی باید اول به خودش کمک کند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *