سیمای زنی در دوردست…

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین-لیلا حاتمی را بیش از هر چیزی با چهره معصومانه و دلنشین و ساده اش به یاد می آوریم که مخاطب را به دوست داشتن او وامی دارد اما در شخصیت او نوعی حس فرهیختگی و روشنفکری اصیلی وجود دارد که او را به بهترین گزینه برای بازی در نقش زنان تحصیلکرده طبقه متوسط بدل می سازد که هرچند به نظر می رسد به روزمرگی تن داده اند اما اندوه گنگ و مبهمی که در چهره لیلا نهفته است، انگار از نارضایتی او از وضعیتش سخن می گوید و آنچه این نقش ها را از یکدیگر متفاوت می کند، جزئیات و ظرایفی است که لیلا حاتمی در بازی هر کدام از آن ها رعایت می کند و با وجودی که همیشه این خطر وجود دارد که به دام نقش های تکراری بیفتد اما او بر اساس موقعیتی که هر یک از شخصیت ها در آن قرار دارند، ابعاد تازه و عمیقی به آن ها می بخشد و از یکدیگر متمایزشان می کند.

لیلا حاتمی در «لیلا» ساخته داریوش مهرجویی با چهره ای غمبار، شانه های افتاده، سری رو به پایین، حالتی در خود فرورفته و لحنی کشدار و کند، نقش زنی نازا را بازی می کند که تحت فشار جامعه مردسالار اطرافش، عشق و مرد محبوب و زندگی مشترکش را از دست می دهد. در تمام مدتی که لیلا و رضا به پروسه خواستگاری رضا به عنوان یک بازی برای سرگرمی شان می نگرند و درباره اش شوخی می کنند، در نگاه لیلا اندوه و اضطراب عمیقی می بینیم که به خوبی ترس او را از اینکه همه چیز واقعی شود، القا می کند و جنبه پیش گویانه ای برای پایان تراژیک فیلم می یابد.

در نقش سیمین در «جدایی نادر از سیمین» ساخته اصغر فرهادی واقعا نمی خواهد از نادر جدا شود و دنبال بهانه ای برای بازگشت به خانه اش می گردد و به همین دلیل هر چقدر بحران پیچیده تر می شود و به سمت فاجعه می رود، سیمین عصبی تر و مستأصل تر می شود و لیلا حاتمی اضطراب و هراس و ناامیدی و درماندگی او را که می کوشد خود را خونسرد و قوی نشان دهد، پنهان می کند و آن تب و تاب و آشفتگی درونی اش را که برای حفظ غرورش نمی خواهد در صورتش نمود بیابد، در حرکت و تکان دادن مدام دستهایش منتقل می کند.

فیلم «پله آخر» ساخته علی مصفا با تصویری از لیلا حاتمی با لباس و کلاه سیاه عزاداری شروع می شود که بجای گریستن در سوگ همسر از دست داده اش، نمی تواند جلوی خنده بی دلیل و نابهنگامش را بگیرد و انگار با شخصیتی روبرو هستیم که احساس گناهش در مرگ شوهرش را پشت خنده عذاب آورش پنهان می کند و حاتمی در یکی از دشوارترین نقش هایش، جای بازیگری بازی می کند که دیگر نمی تواند بازی کند و باید این حس ناتوانی در بازی را بازی کند و ما را به یاد نقش و بازی ماندگار جینا رولندز در فیلم «شب افتتاح» می اندازد.

در فیلم «پرسه در مه» ساخته بهرام توکلی نقش زنی را بازی می کند که نمی تواند جلوی خودویرانگری  و فروپاشی همسر نابغه اش را بگیرد که دچار رکود خلاقیت و ناامیدی از خودش شده است. لیلا حاتمی با سردرگمی و استیصالی که در بازی اش به نمایش می گذارد، به خوبی وضعیت پیچیده و گریزناپذیر رویا را ترسیم می کند که او نیز همپای امین که در کما به سر می برد، میان مرگ و زندگی دست و پا می زند و نه می تواند او را به زندگی بازگرداند و نه می تواند همراهش به سوی مرگ برود.

در «در دنیای تو ساعت چند است؟» ساخته صفی یزدانیان در نقش گلی به زادگاهش بازمی گردد و بناگه خود را با عاشق دیوانه ای می بیند که همه شهر از ماجرای دلدادگی او خبر دارند، جز او که در تمام این سال ها معشوق بوده است. لیلا حاتمی به شکل ظریفی این حس بی خبری و گیجی و جاخوردن و غافلگیر شدن در مواجهه با فرهاد را به ما منتقل می کند که نمی داند باید با چنین عاشق عجیب و غریبی چه برخوردی داشته باشد و چطور درکش کند و با او همراه شود.

در «سعادت آباد» ساخته مازیار میری زنی است که انگار می داند سالهاست با مردی زندگی می کند که به او و رفیق و شریکش خیانت می کند اما نه قادر است این موقعیت رنجبار را تغییر دهد و نه می تواند از آن خارج شود. پس در دل رفتار آرام و مطیعش که نشان از تسلیم شدن او در برابر وضعیت موجود دارد، نوعی بی حوصلگی و کلافگی را بروز می دهد که جنبه اعتراض آمیزی به سکوت او می بخشد و خودآگاهی او نسبت به زندگی از هم پاشیده اش را غم انگیز و تراژیک جلوه می دهد.

در همان ابتدای فیلم «بمب: یک داستان عاشقانه» ساخته پیمان معادی که میترا را در حال پرسه زدن در خیابان های جنگ زده تهران می بینیم که که هر لحظه امکان بمباران آن وجود دارد، چنان بی تفاوت راه می رود که انگار هیچ کس در خانه انتظارش را نمی کشد و نگرانش نمی شود و با قهر و سکوت طولانی اش نیز در حال به رخ کشیدن سردی و فاصله ای است که بر رابطه او و ایرج سایه انداخته است. او با ممانعت از ابراز هر گونه احساسات به درستی وضعیت زنی را می نمایاند که با بی اعتنایی اش به مرگ می خواهد شور از دست رفته زندگیش را بازگرداند و به شوهرش نشان دهد که چطور در طول زمان از قالب یک زوج عاشق به مجسمه های سنگی بدل شده اند.

انتخاب لیلا حاتمی در نقش زن روسپی با آن چهره پرآرایش و ظاهر بی بند و بار و رفتارهای اغواگرانه در «آب و آتش» ساخته فریدون جیرانی کاملا در تضاد با شمایل پاک و معصوم اوست اما همین به هم ریختن ذهنیت تثبیت شده مخاطب از لیلا منجر می شود که مریم را در قالب یک قربانی بیبنیم که معصومیتش را از او دزدیده اند و لیلا به درستی نابلدی و خامی را به رفتار لاقیدانه اش می افزاید که انگار با دختربچه بازیگوشی روبرو هستیم که لباسهای مادرش را پوشیده و به شکل ناشیانه ای خود را آرایش کرده است تا نقش آدم بزرگ ها را بازی کند تا ترس و نگرانی اش از تنهایی را از یاد ببرد.

در فیلم «من» ساخته سهیل بیرقی یکی از متفاوت ترین نقش ها و بازی های لیلا را می بینیم که فرصت می یابد شخصیت خلافکار مرموزی را بازی کند که همان خونسردی و اعتماد به نفس و جسارت ضدقهرمان های نوآر را دارد و چنان در مرز ظریف میان پررویی، جسارت و زنانگی لطیف و آسیب پذیری عاطفی حرکت می کند که شخصیت دوگانه ای از خلافکاری حرفه ای و تمام عیاری را می نمایاند که درون خود هنرمندی غمگین را پنهان کرده است. حس اندوه مبهم توأم با بازیگوشی لاقید که در خشونت و بلندپروزای حرفه ای اش می آمیزد، از شمایل زن خلافکار آشنایی زدایی می کند و از آن چهره تازه ای می سازد که که پیش از این در سینمای ایران نمونه اش را ندیده ایم.

نقش شکوه در «بی پولی» پیشنهاد تازه ای برای لیلا حاتمی به حساب می آید که چهره تازه و نادیده ای از او را نشان مان می دهد. ساختار طنز فیلم به لیلا حاتمی این امکان را می دهد که از قالب جدی و سرد و روشنفکرانه خود خارج شود و ویژگی های یک زن عامی ساده را بیابد که می تواند واکنش ها و حالات و میمیک های راحت و بی تکلفی را داشته باشد که موقع گریه کردن، خندیدن، عصبانی شدن، ترسیدن، شاد شدن همچون کودکی بی اعتنا به قضاوت اطرافیانش احساسات واقعی اش را بروز دهد.

لیلا حاتمی در «رگ خواب» با جسارتی ستودنی همان تجربه مالیخولیایی را پشت سر می گذارد که نمونه عالی اش را پیش تر در بازی ژولیت بینوش در فیلم «عشاق پن نف» دیده ایم. لیلا نیز از تماشای خود در هیأت زنی زشت و حقیر و خجالت زده نمی هراسد و از بیان احساسات نازل و شرم آور خویش ابایی ندارد و اجازه می دهد بدترین و ناجورترین حالات انسانی از او در قاب ثبت شود. اتفاقا از دل این متلاشی شدن شمایل جذاب و دوست داشتنی لیلاست که آن مسیر خودسازی و احیای درونی مینای اندوهناک برای مخاطب شکل می پذیرد و عشق و احترامی که او از خلال بدبختی و خواری خود به دست می آورد، باورپذیر جلوه می کند.

 

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *