ضیافت باشکوه میانسالی…

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین-فیلم «گلوریا بل» بازسازی فیلم اسپانیایی «گلوریا» است که سباستین للیو در سال  ۲۰۱۳  با بازی پائولینا گارسیا ساخت و گارسیا برای بازی در آن، خرس نقره ای جشنواره فیلم برلین را به دست آورد که در نسخه ۲۰۱۸، جولیان مور به جای او بازی می کند و تنها چیزی که نسخه جدید را با همه شباهت هایش به قبلی دیدنی می کند، حضور تأثیرگذار جولیان مور است که به خوبی می تواند احساسات و نیازها و امیال یک زن میانسال را بازنماید که هنوز زن  زیبا و قوی و مستقلی به نظر می رسد اما هراس از تنهایی و پیری و ازکارافتادگی حسی از آسیب پذیری و شکنندگی به شخصیت او می بخشد.

پس با اثری ساده اما درگیرکننده درباره بحران میانسالی و نوع مواجهه یک زن با پیامدهای آن روبرو هستیم که نشان می دهد پشت سر گذاشتن جوانی می تواند چه حس پوچی و خلأ بزرگی را برای فرد به دنبال بیاورد و او را وادارد برای مقابله با حس ملال و بطالتی که روزهایش را پر کرده است، دست به اشتباهاتی بزند که آرامش و تعادل زندگی اش را به هم بزند. از همان ابتدا که گلوریا را می بینیم، زن قوی اما تنهایی است که در کلوب رقص به دنبال همنشینی برای معاشرت می گردد و وقتی در حین رانندگی همصدا با ترانه ای که گوش می کند، می خواند که “آیا کمی عشق، همه چیز را درست می کند”، میل و نیاز و کشش او به اندکی عشق به عنوان هوای تازه برای زندگی آرام و راحت اما بدون شور و هیجانش را می نمایاند. گلوریا در میانسالی به ثبات و آرامش و فراغتی رسیده است که تمام سال های جوانی مان را برای به دست آوردن آن به کار و تلاش و مبارزه می گذرانیم. از شغل ثابت و درآمد مکفی و زندگی بی دغدغه ای برخوردار است، طلاق گرفته ولی رابطه گرم و صمیمی با همسر سابقش دارد، بچه هایش مستقل شده اند و دنبال زندگی شان رفته اند و او آنقدر وقت آزاد دارد که در نگهداری نوه اش به پسرش کمک کند، با مادرش نهار بخورد، در مشکلات دوستش کنارش باشد، به کلاس یوگا برود، فیلم های موج سواری نامزد دخترش را همراه او ببیند، به زیبایی و سلامتی اش توجه نشان دهد و مهم تر از همه، هر وقت دلش بخواهد، برقصد و غرق لذت شود.

در کل زن راضی و خوشحالی به نظر می رسد اما انگار همین ثبات و آرامش و تعادل که آرزوی آدمی در جوانی است، به بزرگترین معضل در میانسالی تبدیل می شود و با خود کسالت و دلمردگی می آورد و همه چیز شکل تکراری و یکنواختی پیدا می کند و این جاست که گلوریا مثل بسیاری از آدم های میانسال دیگر فکر می کند آشنایی با یک آدم تازه می تواند زندگی اش را متحول کند و انگیزه و اشتیاق او برای ادامه دادن را برانگیزاند. دیدار با آرنولد که او هم مرد میانسالی است که به تازگی از همسرش جدا شده، واقعا با خود حال و هوای تازه ای به زندگی گلوریا می آورد و وقتی در برابر شعر رومانتیکی که مرد برایش می خواند، منقلب و احساساتی می شود یا با تاب بازی در ارتفاع به هیجان می آید و یا از معاشقه ای پرشور لذت می برد، دوباره حس خوشایند طراوت و سرزندگی دوران جوانی را تجربه می کند. اما عشق برای گلوریای پنجاه و چند ساله نیز هنوز نوعی ماجراجویی جوانانه به حساب می آید و با وجود روابط متعددی که در طول این سالها آزموده، ازدواجی که از سر گذرانده و طلاقی که تجربه کرده، هنوز به آن درک واقع بینانه و بالغانه از عشق نرسیده است و هرچند در همان ابتدا می فهمد که آرنولد همراه مناسبی برای او در دوره میانسالی اش نیست اما با او آنقدر ادامه می دهد که به آن وضعیت فلاکت بار و رقت انگیز بیفتد که همچون نوجوانی تنها و تحقیر شده و ناامید در شهری غریب رها شود و به مادر پیرش زنگ بزند تا او را به خانه اش بازگرداند.

دوست گلوریا درباره تغییرات بدن با او صحبت می کند که چطور در طول زمان همه چیز متحول می شود اما انگار تنها چیزی که در آدمی عوض نمی شود، تلقی رومانتیک او از عشق است که باعث می شود  گلوریا به عنوان مادر میانسال همچون دختر جوانش خود را بی پروا به عشقی نامطمئن بسپارد. مهم نیست که بزرگ و بالغ شده ایم و در مواجهه با عشق همانقدر خام و ناشی و بی تجربه رفتار می کنیم که انگار بار اول است و نمی دانیم روابط عاشقانه می تواند چقدر بی ثبات و غیرقابل اعتماد باشد و بعد چنان آسیب می بینیم و زمین می خوریم که فکر می کنیم هرگز توان برخاستن نداریم. در پایان گلوریا را می بینیم که دوباره قدرت و استقلال و آزادی اش را به دست آورده و شخصیت فروپاشیده اش را ترمیم کرده است و در مهمانی دعوت مردی برای رقص را رد می کند و به تنهایی در لذت رقص تک نفره اش غرق می شود و به نظر می رسد تازه به شناخت درستی از میانسالی اش رسیده است و حالا آن را به جای اینکه بحران بداند، به چشم یک موهبت نگاه می کند و حاضر نیست آنچه به سختی در جوانی به دست آورده است، در میانسالی اش به راحتی با دیگری شریک شود و دیگر می داند که برای خوشحال بودن و لذت بردن نیازی به کسی جز خودش ندارد و این بی نیازی بزرگترین دستاورد میانسالی است که می تواند آن را به دوره ای آرامبخش و دلپذیر تبدیل کند.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *