شادمانی، چهرۀ بی‌نقابِ اندوه است…

 

دنیا میرکتولی

 

دنیای تصویر آنلاین- همین روزها پنجمین سالروز درگذشت رابین ویلیامز بود. روزی که دنیا نه تنها یک بازیگر و کمدین بزرگ، که یکی از محبوبترین انسان‌هایش را از دست داد. هنرمندی که فقط خدا می‌داند علاوه بر همکاران‌اش، به چند میلیون انسان در دنیا شادی و انگیزه و شور و شوقِ زیستن بخشیده بود. خاطرۀ جالب و تفکربرانگیزی مربوط به زمان ساخت فیلم «فهرست شیندلر» نقل شده است. استیون اسپیلبرگ هر بار که می‌خواست بازیگران و عوامل‌اش را از حال و هوای تلخ و غمبار و اندوهناک فیلم جدا کند، با ویلیامز تماس می‌گرفت و صدای او را از طریق بلندگو پخش می‌کرد تا جوک تعریف کند. این خاطره میزان تأثیرگذاری ویلیامز را به عنوان یک کمدینِ منحصربه‌فرد نشان می‌دهد. هنرمندی که نشاط ‌بخشی‌اش تنها محدود به فیلم‌ها نبود و در زندگی روزمره هم خود را بروز می‌داد. انگار رسالت‌ ویلیامز در این جهان، حفظ روحیه و سرزندگی دیگران و ارسال شادی و انرژی مثبت برای همۀ انسان‌ها (جز خودش) بود.

 

«صبح بخیر، ویتنام» (۱۹۸۷)، «انجمن شاعران مرده» (۱۹۸۹)، «فیشر کینگ» (۱۹۹۱)، «علاءالدین» (۱۹۹۲)، «خانم داوت‌فایر» (۱۹۹۳)، «ویل هانتینگ خوب» (۱۹۹۷) و «پچ آدامز» (۱۹۹۸) عناوینِ تعدادی از فیلم‌های ماندگار رابین ویلیامز هستند که در ما شور و اشتیاق وصف‌ناپذیری ایجاد کرده‌اند. مثلا شخصیت‌ ویلیامز در «فیشر کینگ» را در نظر بگیرید که کاراکتر اصلی فیلم را که قصد خودکشی دارد، از مرگ نجات می‌دهد. و یا روان‌شناسِ «ویل هانتینگ خوب» که لذتِ دوست داشتن و بی‌پروا عشق ورزیدن را در جوان نابغۀ فیلم که استعداد و احساساتِ خود را باور ندارد، بیدار می‌کند. و حتی غول چراغ در انیمیشنِ هنوز سرحال و شوق‌انگیزِ «علاءالدین» که صداپیشگی‌اش بر عهدۀ ویلیامز است، یاریگرِ علاءالدین برای وصال با معشوق‌اش می‌شود. همین تصاویر است که نوع مرگ ویلیامز را برایمان ناگوار و باورنکردنی می‌کند. هنرمندی که خود به نوعی سرچشمۀ شادمانی بود و یک دنیا را خندانده و انرژی بخشیده بود، چگونه می‌توانست دچار افسردگی باشد و حتی لحظه‌ای به مرگ بیندیشد؟ حتما چارلی چاپلین که مهم‌ترین کمدین تاریخ سینماست، بهتر می‌دانست که گفته بود «خنده و گریه، بسیار به هم نزدیک‌اند». آیا آن‌هایی که رنج‌های عمیق‌تری را تحمل کرده‌اند، میل به شادی بخشیدن به بقیه و تماشای شادمانیِ دیگران در آن‌ها بیشتر می‌شود؟ از کجا معلوم که همان لحظه‌هایی که ویلیامز ما را سر شوق می‌آورد، خود در میانۀ اندوه و نشاط، سرگردان نبوده باشد؟ مگر جبران خلیل جبران نمی‌گفت که در لحظه‌های شادمانی و سرخوشی، در اعماق قلب خویش نظاره کنید تا دریابید آنچه امروز شما را مسرور می‌کند، همان است که پیشتر زهرِ غمی جانکاه به کام‌تان ریخته است؟

 

فکر می‌کنم تقریبا همۀ سینمادوستان اتفاق نظر دارند که نورانی‌ترین نقطۀ کارنامۀ درخشان ویلیامز، ایفای نقشِ جان کیتینگ در «انجمن شاعران مرده» است. کیتینگ استادِ رمانتیکِ ادبیات در دبیرستانی بود که نظام آموزشیِ خشک و مستبدانه‌اش، احساسات و عواطف و هیجاناتِ دانش‌آموزان را در نطفه خفه می‌کرد و چقدر یادآور چارچوب مدارس ایران بود‌. این استاد به محض ورودش به کالج، به مبارزه با سنت‌های پوسیده و روش‌های کلیشه‌ایِ تدریس برخاست و با اندیشه‌های نو و درکِ متفاوت‌اش از شعر و زبان و کلمات، ناقوسِ آزادی را به صدا درآورد. او همچون یک معلم آرمانی، عشق و امید و شور زندگی را در دانش‌آموزان زنده کرد تا پرندۀ رؤیاها و تخیلات‌شان را از قفس آزاد کرده و به پرواز درآورند. این معلم که هدف حقیقی از زندگی و “آگاهانه و عاشقانه زیستن در لحظه” را با تمام وجود درک‌ کرده بود و از غنیمت‌شمردنِ دم (کارپه‌دیم) و مکیدنِ جوهرِ زندگانی می‌گفت، در نهایت به جرم “سردادنِ بانگ آزادی بر بام‌ جهان” از کالج اخراج شد. در فصل پایانی فیلم وقتی شاگردان‌اش در حمایت از او یکی‌یکی بر بالای میز ایستادند و فریاد زدند «ناخدا، ای ناخدای من…»، می‌شد تاثیرپذیری ژرف آن‌ها از استاد/ناخدا به مثابۀ یک منبعِ الهام‌بخش را حس کرد.

 

رابین ویلیامز احتمالا الآن در ردیف اول کنسرت موتسارت نشسته و دارد به نواهای شورانگیز او گوش می‌دهد (اشاره به گفت‌وگوی ویلیامز با جیمز لیپتون). شاید روح‌بخشی به جهان را بتوان نقطۀ مشترک او با موتسارت دانست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *