به خاطر رونا

محمد جلیلوند

دنیای تصویرآنلاین- مهاجرت به عنوان پدیده ای جهانی و فارغ از مرزهای جغرافیایی،سوژه جذاب و در عین حال گسترده ای است که می تواند مخاطبانی میلیونی در سراسر جهان داشته باشد.به همین خاطر هم کارگردان های زیادی از کشورهای مختلف به آن روی خوش نشان داده و بعضا آثار ماندگاری را رقم زده اند.سینمای ایران نیز در این مسیر همگام با سایر کشورهای صاحب سینما شده و آثاری را خلق کرده است.از نمونه های ضعیف در گذشته همچون «فرار» ساخته جمشید حیدری، «بهشت پنهان» به کارگردانی کامران قدکچیان تا فیلم های دیگری مثل: «برلین منفی هفت» ساخته رامتین لوافی، «چند مترمکعب عشق» ساخته جمشید محمودی. «شکست همزمان بیست استخوان» تازه ترین ساخته محمودی که این روزها در حال اکران در سینماهای کشور است،آخرین نمونه ساخته شده با محوریت مهاجران افغان در ایران است که نمایش های خارجی موفقی هم با نام بین المللی رونا داشته است.

فیلم داستان کارگر شهرداری به نام عظیم است که می خواهد برادر و خانوانده اش را همراه مادر پیرش به شکل قاچاقی به آلمان بفرستد اما در این بین اتفاق هایی رخ می دهد که مسیر زندگی عظیم را عوض می کند.قصه فیلم برخلاف تعداد زیادی از محصولات هرساله سینمای ایران،خیلی زود آغاز شده و سروشکل گرفته و مساله قهرمان خود را طرح می کند.سکانس نسبتا طولانی مهمانی ای که عموی دو برادر(عظیم و فاروق)به بهانه مهاجرت فاروق گرفته،با وجود شادی حاکم بر آن غم نهفته ای در دل خود دارد که تماشاگر را متوجه خود می کند.آمدن عمو به خانه عظیم آن هم صبح زود،حادثه محرک پرده نخست فیلمنامه به حساب می آید که پرده از راز فاروق و تصمیم او برای نبردن مادرش همراه خود برمی دارد.واکنش تند عظیم نسبت به این اتفاق،بار تنش داستان را بالا برده و آن را به نقطه عطف نخست پیوند می زند.جایی که مادر خانواده شب هنگام از روی موتور پرت شده و به بیمارستان برده می شود که در آنجا مشکل حاد کلیوی اش مطرح می شود.یک نقطه عطف مناسب که قدرت بیشتری به فیلمنامه بخشیده و قصه را با ریتم تندتری به جلو می برد.

در نیمه میانی فیلم،عظیم به عنوان قهرمان داستان تلاش طاقت فرسایی را برای نجات جان مادرپیر خود که پس از جدا شدن از نوه هایش تکه ای از روح اش را از دست داده،آغاز می کند.مساله فیلم در این بخش،پیدا کردن کلیه ای برای پیوند زدن است که شخصیت های فیلم را درگیر خود کرده و پای چند نفر دیگر را هم به آن باز می کند.برای مثال می توان به سرکارگر عظیم اشاره کرد که تلاشش برای پیوند زدن کلیه مردی ناشنوا به مادر عظیم(رونا)نافرجام می ماند.محمودی در اینجا به شیوه کلاسیک فیلمنامه نویسی،موانع مختلفی را سر راه قهرمانش(عظیم)قرار داده و تماشاگرانش را در بیم و امید نسبت به سرنوشت رونا قرار می دهد.منع قانونی اهدای کلیه به اتباع بیگانه،برگ برنده محمودی در نیمه میانی است که تماشاگر را شوکه کرده و عظیم را در موقعیتی بغرنج برای دست زدن به یک انتخاب سخت و پرریسک قرار می دهد:اهدای کلیه به مادر آن هم در شرایطی که خود او هم دیابت خفیف دارد.در نهایت تصمیم او برای رها کردن پرونده پزشکی و قبول پیشنهاد دکتر برای ندادن کلیه خود به مادر،حادثه محرک پرده میانی را رقم زده و شرایط را برای رسیدن فیلم به نقطه عطف دوم آماده می کند.

آمدن فاروق و پسر خردسالش به ایران و تصمیمش برای اهدای کلیه به مادر،قصه را وارد فاز تازه ای کرده و دو برادر را در موقعیت بغرنج تری قرار می دهد:مادری که به قدم های آخر زندگی رسیده و دیگر حتی پیوند کلیه هم نمی تواند جسم ناتوانش را به زندگی بازگرداند.جمشید محمودی در«شکستن همزمان بیست استخوان» که حدیث نفس خود فیلمساز و برادر تهیه کننده اش به حساب می آید،تلاش فراوانی برای خلق یک ملودرام استاندارد به خرج داده و در این راه هم تا حدود زیادی موفق نشان داده که بخش مهمی از آن به فیلمنامه فیلم بازمی گردد.فیلمنامه ای کاملا شکل گرفته براساس الگوهای کلاسیک که قهرمانش پرداخت شسته رفته ای دارد.عظیم مهاجر افغان که دوازده سالی است به عنوان کارگر در شهرداری تهران مشغول به کار است،آدمی است که همیشه دغدغه های خانواده اش را داشته و پیوند عاطفی عمیقی هم با مادرش رونا دارد.در عین حال از یک زخم درونی هم به نام ناباروری رنج می برد که همین موضوع نقطه ضعف او در برابر فاروق به حساب می آید.رونا هم شبیه تمام مادرانی است که در سینما ساخته و پرورده شده اند:در فقدان همسر در کنار پسر کوچک ترش فاروق،عروس و نوه هایش زندگی می کند و به شدت وابسته به یکی از نوه هایش است.هنگامه کوچکترین فرزند خانواده،شخصیت مکملی است که چندان خوب پرورش نیافته و بیشتر در حاشیه قرار دارد.مجموعه کنش هایش هم محدود به گریه و زاری های شبانه برای مادر رو به احتضارش است.فاروق هم با وجود آن که در بخش مهمی از فیلم حضور فیزیکی ندارد اما تاثیرگذار عمل کرده و سایه اش روی طول فیلم احساس می شود.

جمشید محمودی در«شکستن همزمان بیست استخوان»،سبک بصری ای را که پیش از این در مجموعه تلویزیونی سایه بان امتحان کرده بود را دوباره به کار بسته است:استفاده زیاد از نماهای نزدیک،قرار دادن شخصیت اصلی به شکل شفاف در جلوی کادر و فلو کردن الباقی در لایه های دیگر کادر تصویر.هر چند که به نظر می رسد در این روش تا حدودی زیاده روی کرده و این موضوع تماشاگر را آزار می دهد.انتخاب محسن تنابنده برای ایفای نقش عظیم،انتخاب فوق العاده هوشمندانه ای بوده و تنابنده هم به خوبی از عهده اجرای آن برآمده است.به خصوص در ادای دیالوگ ها با لهجه مردم افغانستان که با ظرافت خاصی آن را انجام داده است.درست برخلاف مجتبی پیرزاده که فاصله زیادی با نقش داشته و به باور تماشاگرانش نمی نشیند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *