ماجرای یک خیانت

محمد جلیلوند

دنیای تصویرآنلاین-تاریخ معاصر ایران پر از قصه های تلخ و شیرینی است که هر یک می تواند منبعی مناسب برای یک اقتباس سینمایی باشد.چرا که این قبیل داستان ها،هم کشش دراماتیک داشته و هم سرشار از قهرمان و ضدقهرمان هستند.همان حلقه مفقوده سال های اخیر سینمای ایران که بسیاری از دوستداران سینما را از سالن های نمایش دور کرده و ریزش مخاطب را به وجود آورده است.جنگ تحمیلی هشت ساله بیش از اتفاق های مختلف چهل سال گذشته،قابلیت به تصویر کشیده شدن داشته و می تواند تا سال های سال منبعی مطمئن برای سینماگران داخلی باشد.از نمایش خود جنگ گرفته تا حواشی پس از آن و تاثیرش بر آدم های درگیر آن که هر یک برای طیفی از مخاطبان می تواند جذابیت هایی داشته باشد.در چهار ماه آخر جنگ،اتفاق های بسیار مهمی رخ داده که قابلیت دراماتیک بسیار داشته و در عین حال می تواند تاریخ را به تماشاگر امروزی سینمای ایران یادآوری کند.

محمدحسین مهدویان پس از نمایش موفق «ماجرای نیمروز» که به حوادث تابستان سال شصت ایران می پرداخت،در قسمت دوم آن با عنوان «ماجرای نیمروز:رد خون»،به سراغ حوادث ماه‌های آخر جنگ با محوریت منافقین و حضور پررنگ آنها در خطوط دشمن رفته و تکه ای از تاریخ جنگ را روایت کرده است.یک ادامه کاملا منطقی برای سری اول ماجرای نیمروز که تنی چند از شخصیت های اصلی آن در قطب های خیر و شر نیز حضور دارند.ابراهیم امینی که در این فیلم حسین تراب نژاد را به عنوان همکار در کنار خود داشته،قصه خود را درست از جایی آغاز می کند که تلخی آن کام تماشاگر را در گام نخست تلخ می کند.سکانسی که روز سیزدهم فروردین ۱۳۶۷ و در معراج شهدا می گذرد و خیلی زود شخصیت های محوری فیلمنامه(صادق و افشین)را به مخاطب معرفی می کند.صادق که در «ماجرای نیمروز» حضور کمرنگ تری داشت،در اینجا به عنوان ستون فیلمنامه قرار گرفته و اوست که برای انجام ماموریتی سری تیم خود را تشکیل می دهد.

ایده حمله به سران منافقین در عراق و از بین بردن تمامی آنها،ایده مناسبی برای گسترش عرضی داستان و اضافه شدن شخصیت جذاب سری نخست(کمال)است.برای ورود وی به فیلم نیز،سکانس خوبی طراحی شده که بیش از هر چیز نشان از شخصیت برون گرا و حق طلب کمال دارد.رفتن او و همکارش به عراق و ناکام ماندنشان در عملیات سری از یک سو و عکس های گرفته شده از منطقه جهت شناسایی از طرف دیگر،به یک حادثه محرک مناسب ختم می شود.جایی که افشین در گوشه و کنار یکی از عکس ها تصویر همسرش سیما که به عنوان پرستار به جبهه رفته و به یکباره مفقود شده را می بیند.وضعیت وقتی بغرنج تر می شود که می فهمیم سیما خواهر کمال بوده و افشین از فاش شدن حقیقت پیوستن سیما به منافقین هراس دارد.با اعلام پایان جنگ و پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی ایران،پرده میانی فیلمنامه که مدت زمان زیادی را هم به خود اختصاص داده شروع می شود.رساندن فرزند دوست شهید کمال به خانواده اش در شهر کرند،ایده خوبی برای رفتن این دو به قلب حادثه ای است که با حمله ارتش منافقین به غرب ایران  رقم زده شده است.مهدویان در اینجا به شیوه فیلم های کلاسیک عمل کرده و افشین و کمال را در برابر سیمایی قرار داده که در جبهه دشمن حضور دارد.کمال درصدد از بین بردن خواهر بابت خیانت و افشین به دنبال راهی برای نجات همسر است.همه اینها هم در حالی است که قوای نظامی ایران وارد عمل شده و برای نابودی تمام و کمال منافقین پیش از رسیدن به باختران(کرمانشاه)دست به کار شده است.

امینی و تراب نژاد از دو داستانک هم برای جذاب تر شدن کار استفاده کرده و آن را به تنه قصه اصلی پیوند زده اند.اولی حضور عباس زریباف در ارتش منافقین به عنوان یکی از فرماندهان و رابطه سرد و سازمانی او با همسرش(زهره)است که این داستانک با کینه کهنه هفت ساله کمال از عباس پیوند خورده است.دیگری هم با حضور مسعود در راس آن و رابطه اش با یک تواب(وحید)شکل گرفته که بیش از هر چیز ریشه در شخصیت و منش آرام و صلح طلب مسعود دارد.هردوی این داستانک ها هم به خوبی پیش رفته،شکل گرفته و به آخر می رسند.در بخش اردوگاه اشرف،تیم نویسندگان رد خون عالی عمل کرده و سکانس های تکان دهنده و غریبی را نوشته اند که همگی آنها هم ریشه در واقعیت دارد.این بخش از آن جهت حائز اهمیت است که لایه های درونی سیما را برای تماشاگر باز کرده و دلیلی محکم و قوی برای همراه شدن او در عملیات فروغ جاویدان با وجود اعتقاد سست به آرمان های سازمانش،می تراشد.دیدن فرزند پس از گذشت چند سال که در نهایت به یک پایان درخشان ختم شده است.

در پرداخت شخصیت ها،قطب مثبت وضعیت بهتری داشته و ما را با آنها همراه می کند.به خصوص کمال که همچنان شخصیت محبوب و جذاب ماجرای نیمروز به حساب می آید.صادق هم کامل تر شده صادق سری نخست است که کارهایش را در سکوت جلو می برد.افشین بلاتکلیف ترین شخصیت رد خون در قطب خیر است که ضعف هایی در پرداختش به چشم می خورد.در جبهه مقابل بیشتر با تیپ-شخصیت مواجه هستیم که از میانشان لیلا و عباس زریباف وضعیت بهتری دارند.به خصوص لیلا که بین اعتماد به سازمان مطبوعش و عطش دیدار دوباره فرزند،گرفتار شده و در یک سرگشتگی کامل به سر می برد.عباس یک شخصیت تیپیکال غرق شده در آرمان های حزبی است که نه تنها همسرش را فراموش کرده بلکه فرزند خود را هم از یاد برده است.فیلم به لحاظ تکنیکی چند گام جلوتر از «ماجرای نیمروز»  بوده و دیگر در آن خبر چندانی از حرکت های دوربین گزارشی خبری طور سری نخست نیست.به خصوص در فصل حمله به منافقین در مسیر غرب که به لحاظ دکوپاژ و جلوه های ویژه میدانی به استانداردهای جهانی نزدیک شده است.از میان بازیگران رد خون هم می توان به جواد عزتی و هادی حجازی فر در نقش های صادق و کمال اشاره کرد که شخصیت های شکل گرفته در «ماجرای نیمروز» را تکامل بخشیده اند.همینطور بهنوش طباطبایی که نقشی سخت چه به لحاظ درونی و چه از نظر بیرونی را به شکلی مطلوب جان بخشیده است.در این میان تنها محسن کیایی است که با نقش خود فاصله زیادی داشته و آنچنان که باید به باور تماشاگران خود نمی نشیند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *