جشنی سرخوشانه برای وداع

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین-فیلم «وداع» از فیلمهای سال ۲۰۱۹ ساخته لولو وانگ، فیلمساز چینی مقیم امریکاست که نامزده سه جایزه بهترین فیلم، فیلمنامه و بازیگر زن در بیست و نهمین دوره جایزه گاتهام شد که بهترین فیلمهای مستقل جهان را برمی گزیند. وانگ که می توان شخصیت بیلی در فیلم با بازی آکوافینا را معادل او دانست، فیلمش را بر اساس ماجرای واقعی مادربزرگ محبوبش ساخته است که وقتی دچار سرطان می شود و در آستانه مرگ قرار می گیرد، خانواده تصمیم می گیرند این حقیقت را از او پنهان کنند تا آخرین روزهای زندگی اش را در آرامش و خوشی به سر ببرد و از دل چنین داستان ساده و کوچکی به اثری عمیق و تأثیرگذار در باب واکاوی در روابط و احساسات خانوادگی بدل می شود.

+++

تمام کسانی که در دوره ای از زندگی شان درگیر بیماری درمان ناپذیرعزیزشان بودند و با درد و رنج او در جدال با مرگ مواجه شدند و آن دوره سخت را با افسردگی و یأس و استیصال پشت سر گذاشتند، از آن به عنوان تلخ ترین تجربه زندگی شان یاد می کنند اما لولو وانگ فیلمی سرزنده و پرشور و شاد درباره موضوعی تلخ و دردناک و غم انگیز ساخته است. در همان آغاز فیلم پدر بیلی در جمع خانواده اش جوک بامزه ای را تعریف می کند که وقتی زنی به خانه برمی گردد، شوهرش به او می گوید که عزیزم! گربه شان مرده و زن می گوید که تو نباید خبر بد را ناگهانی بدی و مثلا باید مقدمه چینی کنی و بگی که گربه رفت روی پشت بام و بقیه ماجرا. دفعه بعد که زن برمی گردد، شوهرش می گوید که عزیزم! مادرت رفت روی پشت بام و چکیده فیلم را می توان از دل همین رویکرد طنزآمیز با فاجعه در این جوک ساده دریافت: اینکه باید خبر بد را آرام آرام گفت تا بتوان راحت تر با آن کنار آمد و فیلم گویی ساخته شده است تا به ما یاد بدهد که چطور با تراژدی مرگ روبرو شویم و آن را همچون مرحله ای طبیعی از چرخه زندگی پشت سر بگذاریم.

پس وقتی خواهر مادربزرگ روبروی دکتر می نشیند و دوربین به آهستگی به سمت او حرکت می کند و کمی نزدیکش می شود، می فهمیم که خبر بدی را به او گفته اند و آن چند ثانیه ازنیمرخ زن در کلوزآپ که مکث می کند، گویی در حال اندیشیدن و کلنجار رفتن با خود است که چه تصمیمی بگیرد که درست باشد و وقتی نفس عمیقی می کشد و پشت به ما و دوربین می کند و به سمت مادربزرگ می رود و خبر سلامتی اش را به دروغ به او می گوید، مقدمه ای برای یک نقشه بزرگ تر را می چیند تا بقیه اعضای خانواده از راه دور برسند و به بهانه مهمانی عروسی دروغین یکی از نوه ها دوباره دور مادربزرگ جمع شوند. در این میان فقط بیلی است که نمی تواند دلیل این توطئه خانوادگی و دروغ جمعی را درک کند و مدام با چالشی بزرگ پیرامون گفتن یا نگفتن حقیقت به مادربزرگ در کلنجار است و نمی تواند اندوه و نگرانی خودش را پنهان کند و بقیه خانواده را که در چنین وضعیت دردناکی می توانند عادی رفتار کنند، زیر سوال می برد. اما در طول این سفر بازگشت به زادگاه کودکی و مواجهه با فرهنگ چینی است که به شناخت تازه ای از احساسات و روابط خانوادگی می رسد و درمی یابد که همه آن ها پس از سال ها دوری و جداافتادگی دوباره دور هم جمع شده اند تا در جشنی شاد و خوش با مادربزرگ وداع کنند و با خاطره ای خوب به سوی مرگ بدرقه اش کنند. در واقع همان طور که عمو به بیلی می گوید آن ها با بی خبر نگه داشتن مادربزرگ از مرگش می کوشند تا سنگینی این بار رنج و غم را از شانه او بردارند و خودشان به جای او، آن را تحمل کنند که پاسخی برای این پرسش کلیدی فیلم به حساب می آید که چرا نگفتن بهتر از گفتن است؟

به همین دلیل در رویکردی پاردویک می بینیم که به جای اینکه اعضای خانواده نگران بیماری مادربزرگ باشند و از او مراقبت کنند، مادربزرگ است که دلشوره مریضی و خستگی و بی حالی بچه هایش را دارد و حواسش به غذا و استراحت و سلامت آن هاست. آن جا که پیرزن در آستانه مرگ برای تدارک عروسی ساختگی نوه اش در جنب و جوش و کار و تحرک است و به خاطر یک تغییر کوچک در منوی غذا حرص و جوش می خورد، اعضای خانواده غمگین و دلشکسته اش را می بینیم که به اجبار مادربزرگ روی تخت ها دراز کشیدند و در حال ماساژ هستند تا استرس و ناراحتی شان برطرف شود. یا جایی که بیلی و دکتر جوان که هر دو انگلیسی بلدند، درباره میزان پیشرفت بیماری مادربزرگ حرف می زنند و مادربزرگ که ایده ازدواج آن دو را در سر دارد، با لذت و اشتیاق به آن ها چشم می دوزد و فکر می کند شاهد شکل گیری یک رابطه عاشقانه است. از دل این جا به جایی و وارونه سازی موقعیت شخصیت ها که سوگواری را به شکل جشن درمی آورند و مرگ را به زندگی بدل می سازند، پیشنهاد لولو وانگ مبنی بر نوعی انتخاب متفاوت برای مواجهه با تجربه از دست دادن عزیزمان به ثمر می نشیند و ما را همراه با تغییر دیدگاه و تحول شخصیتی بیلی به درک متفاوتی از مفهوم وداع و خداحافظی می رساند و نشان می دهد که چطور می توان با مرگ چنان عادی مواجه شد که انگار در ادامه زندگی است و اجازه نداد سایه شوم مرگ بر آخرین روزها غالب شود و لذت و سرخوشی کنار هم بودن در فرصت طلایی باقی مانده را از ما بگیرد.

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *