جوکری فراتر از جوکر

حدیث جان بزرگی

دنیای تصویرآنلاین-تاد فیلیپس کارگردان فیلم «جوکر»، دست به یک آشنایی زدایی بزرگ زده که نتیجه اش از تحسین برانگیزترین فیلم سال های اخیر می شود. فیلم نه تنها یکی از بزرگترین جوایز هنری سال (شیر طلایی فستیوال ونیز) را دریافت می‌کند بلکه رکورد بالاترین فروش تاریخ سینما در فیلمهایی با رده سنی بزرگسال را از آن خود می کند. مهمترین راز این حرکت کارگردان و کمپانی هالیوودی‌اش این است که آنها شخصیت شناخته شده و کمیک بوکی جوکر را برمی دارند و آن را ابعاد جدیدی می بخشند و در قالب یک فیلم هنری، روانکاوانه و به شدت اجتماعی بال و پرمی بخشند. فیلم چنان با حال و روز مردم نقاط مختلف جهان چه کشورهای پیشرفته و چه جهان سومی عجین است و چنان مشکلات اجتماعی را که از گذشته بر جوامع گوناگون حادث شده پیش می کشد که حتی در خود آمریکا با حجم غیرقابل تصور مخاطب در زمان اکران مواجه می شود چنانکه اکرانش به سانس‌های فوق العاده می رسد. اما جوکر چگونه چنین جایگاهی را تصاحب می کند؟

در سری فیلم های ابرقهرمانی بتمن همواره با پرداختی مشابه همان کمیک بوک‌ها مواجه بوده‌ایم. پرداختی کارتونی و ماجراجویانه که جنبه سرگرمی آن بر سایر جنبه ها می‌چربید؛ به مانند تمامی فیلم‌های ابرقهرمانی هالیوود و شیوه‌ای که هالیوود برای اغلب آثار دیگرش تا کنون پیش گرفته است. جوکر همیشه یک بدمن و ضد قهرمان بود که دیوانه وار نظم و آرامش شهر را برهم می زد. همیشه منفور مخاطب بود و مخاطب بی آنکه دلایل این شرارت را بداند خواهان شکست او در برابر بتمن به عنوان ناجی شهر/ بشریت بود. اما تاد فیلیپیس و کمپانی برادران وارنر در یک حرکت ناباورانه جوکر را دوباره تعریف می‌کنند و این بار تعریفشان اتفاقاً در دل یک فیلم ابرقهرمانی نمی گنجد. فیلم جوکر فقط شخصیت جوکر و اطرافیانش و جغرافیایی که در آن زندگی می کنند (گاتهام) را از سری داستان های کمیک بوکی وام گرفته اما مابقی تعاریف جدیدی هستند که تاکنون از این ضد قهرمان ندیده ایم. این بار بینندگان فیلم، نه تنها با جوکر همدردی کنند بلکه در شرایط مشابه خود را در جای او می گذارند. این نشان دهنده ی یک جهش بزرگ در سینمای هالیوود است که اگر ادامه داشته باشد نشان می دهد جریان سینمای هالیوود مسیر جدیدی را پیش گرفته که از یک تفکَر پخته برخاسته است. اگرچه در عمل بسیار سخت و مستلزم تفکَر بیشتر و تولیدات کمتر از سوی کمپانی های هالیوودی است.

اما چگونه جوکر از یک تیپ تکراری و آشنا در سینمای بدنه و تجاری به شخصیتی منحصر به فرد و قابل تأمل تبدیل می شود؟ زیرلایه های روانی او چگونه در برابر مخاطب شکافته می شود که مخاطب را شیفته و شیدای تماشای این ضدقهرمان قدیمی می کند؟

در کلام کلی می توان گفت، جوکر نمونه ای از مردم یک جامعه است که در زمانه خود همواره نقابی از لبخند و شادی بر چهره واقعی دارد و به عنوان موضوع مورد مطالعه (case study) چنان مورد واکاوی فیلمساز قرار گرفته که نمادی از یک موقعیت ازلی- ابدی در تاریخ بشر است. گاتهام هر جای این کره زمین و شخصیت جوکر به راحتی هر یک از افراد این کره خاکی می تواند باشند.

در ابتدای فیلم به دهه هفتاد میلادی می‌رویم که شهر گاتهام در ایالات متحده آمریکا در وضعیتی بحرانی قرار گرفته است. شهر از نظر بهداشت در وضعیتی بحرانی قرار گرفته و مردم در معرض بیماری‌های کشنده ای مثل حصبه هستند. اخبار، هجدهمین روز بحران زباله ها و افزایش بهای سوخت گرمایشی را اعلام می کند. مردم مضطربند و زباله هایی که در سطح شهر تلمبار شده، از همان آغاز نشانگر غلبه کثافت بر پاکی در جامعه کوچک گاتهام است. در زمان پخش این اخبار ناراحت کننده، جوکر(با نام اصلی آرتور) روبروی آینه نشسته و در حالیکه خود را شبیه دلقک ها گریم می کند بی اختیار اشکی از گوشه چشم راستش می لغزد. خطی باریک و سیاه و آلوده به مواد آرایشی که از روی گونه اش به پایین سُر می خورد. او دو انگشتش را در دو سمت دهانش قرار می دهد و سعی می کند لبخندی تصنَعی برای خود درست کند. این سکانس کوتاه به تنهایی قادر است درد و رنج پیشین جوکر(آرتور) را در گذشته ی پیش از شروع داستان منعکس کند که بازی خارق العاده، زیرپوستی و بی نهایت واقع گرایانه ی واکین فینیکس در این نقش نیز بار عظیم این انتقال حس را به دوش می کشد. از اینجا به بعد فعالیت آرتور به عنوان یک شهروند معمولی  که با لباس دلقک ها برای یک واحد تجاری کار می کند نشان داده می شود. او تابلویی تبلیغاتی در پیاده رو در دست می گیرد و با حرکاتی دلقک وار مردم را به استفاده از خدمات کارفرمایش ترغیب می کند. سلسله تحقیرها و توهین ها به او از همین جا آغاز می شود؛ از جانب چند جوان اوباش و سپس کارفرمایش که او را اخراج می کند. پس از مشاهده گفت و گوی آرتور با روان درمانگرش – که زیر نظر وزارت بهداشت به مردم خدمات رایگان دولتی ارایه می کند- متوجه می شویم که اوضاع اسفبار تنها مختص او نیست و گریبان دیگر مردم شهر حتی خود رواندرمانگر را هم گرفته است. این وضعیت به نوعی دیگر در آپارتمان محل سکونت او نیز وجود دارد. ناامیدی و بیکاری در کل فضای شهر به عنوان نمونه ای از کل جامعه تسرَی پیدا کرده و تنها طبقه اشرافی و سرمایه دار از شرایطشان راضی و خشنود هستند.

اتفاقاً الگویی که فیلم «جوکر» از آن پیروی می کند الگوی عجیب و غریبی نیست. یک شهروند معمولی و اتفاقا خوش طینت چنان دستخوش فشارهای روانی از محیط پیرامون و جامعه می شود که در نقطه اوج این ناملایمات -یعنی جایی که می فهمد در کودکی بارها مورد تجاوز و ضرب و شتم قرار گرفته- خود را در قالب شخصیت جوکر می یابد که کل زندگی اش یک نمایش مضحکه بزرگ بوده است. با این حال واکاوی شخصیت جوکر آنچنان هوشمندانه و هنرمندانه است که فیلم به پدیده زمان خود بدل می شود.

آرتور در سراسر فیلم یا ماسک دلقک خندان بر صورت دارد یا گریم دلقک گونه. مادرش او را هپی (به معنای شادی) صدا می کند، در حالیکه اغلب خنده های او عصبی و ناشی از بیماری روانی اش است (حتی زمانیکه استندآپ کمدی اجرا می کند خنده های عصبی دست از سر او برنمی دارند). او همواره نقاب شاد بر چهره واقعی اش دارد و بنا بر آنچه کارل گوستاو یونگ در نظریات روانشناسی خود مطرح کرده است، جامعه و محیط پیرامون از او می خواهد که چنین نقابی روی چهره و احوالات واقعی اش داشته باشد. اما فروپاشی عمیق او با به حداکثر رسیدن آزارهای محیط در زمان حال و کشف گذشته اش آغاز می شود. آرتور از دلقک و استندآپ کمدینی بی آزار به فردی بی ملاحظه بدل می شود که یک یک اشرار دور و برش را نابود می کند. نکته جالب توجه اینجاست که او در اوج بی رحمی همچنان معصومیتی بکر دارد و به همین دلیل است که نمی تواند معصومیت را قربانی کند بلکه فساد را به مسلخ می برد. کشتن موری (شومن تلویزیونی) در شوی تلویزیونی اش، کشتن کارفرمای سابق، کشتن مادرخوانده اش که به طور غیرمستقیم او را فدای تجاوزات هیولایی مثل توماس وین (نامزد جدید شهرداری گاتهام) در کودکی کرده و همچنان دیوانه وار با نوشتن نامه های بی پاسخ از او گدایی محبت می کند، و کشتن سه مرد مزاحم در مترو که از قضا از سرمایه داران وال استریت بوده اند به زعم آرتور و مخاطبی که با او همراه است تنها از بین بردن کثافات و لکه های ننگی است که مانع زندگی پاکیزه و سالم هستند. او با برپا کردن خون و خشونت، بر ضد آلودگی های شهر و زندگی اش می شورد اما آنجا که با پسر توماس وین مواجه می شود، ملاحظه او را می کند و در برابر این چشمان این پسربچه ی معصوم (به رغم اینکه پدرش هیولایی منفور است) خشونتی به خرج نمی دهد. {در پایان فیلم که توماس وین و همسرش در برابر چشمان پسربچه شان به قتل می رسند این جوکر نیست که آنها را می کُشد بلکه یکی از مردم خشمگین شهر است که با ماسک دلقک چهره اش را پوشانده و در همان حال به فرزند آنها کاری ندارد.}

با رفتن آرتور به بیمارستان روانی آرک هام ( که مادرش در گذشته آنجا بستری بوده) و وجود طاق های آرکی شکلی که در معماری آن دیده می شود از بالاتنه ی خمیده و قوسی شکل آرتور رمزگشایی می شود و خمیدگی او زیر بار مشکلات زندگی را به زیباترین شکل استعاری ممکن نمایان می سازد.

رقص آرتور/ جوکر پس از قتل هر یک از انگل‌ها نشان دهنده ی رهایی او و سبکبالی روح و روانش است. واکین فینیکس در نقش خود چنان سبکبالانه می رقصد و چنان به زیبایی از عهده تمام این پرفورمنس برآمده که هر چه رو به پایان می رویم بیننده بیشتر خود را به جای او می گذارد. در پایان فیلم تلنگری به مخاطب زده می شود؛ شاید همه ما جوکری در درون خود داشته باشیم!

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *