پرفورمنسی خودویرانگرانه از یک نابغه…

نزهت بادی

دنیای تصویرآنلاین- از همان ابتدا سابقه رنجوری و فروپاشی آنارشیستی واکین فینیکس، شخصیت جوکر را از دنیای کمیک بوک ها بیرون می کشد و به جهان شخصی و پیچیده و عمیق فیلم هایی می برد که فینیکس درباره آدم های تک افتاده و مسأله دار بازی کرده است. پس تاد فیلیس با آشنایی زدایی از عناصر فیلم های ابرقهرمانی از داستانی پرماجرا و هیجان انگیز پیرامون نجات یک شهر چشم می پوشد و به روایت جزئی نگرانه و شخصی از زندگی آنتاگونیستی تحقیرشده و مطرود روی می آورد و به کمک پرفورمنس خودویرانگرانه فینیکس، تلاش اندوهبار مردی را نشان می دهد که می کوشد تا زخم های روحی اش را پشت حرکات و فیگورها و ژست های شرورانه یک دلقک پنهان کند و با خنداندن خشونت آمیز دیگران از تنهایی درآید. آن خنده های هیستریک و لاعلاجی که او را تا مرز خفه شدن می برد، واکنشی انفجاری از سر درد و عصیان در برابر حس نادیده گرفته شدن است.

پس هرچند تاد فیلیپس از بن مایه های آشنا و رایج داستان های ابرقهرمانی بهره می برد و شخصیت اصلی اش را از جوکر الهام می گیرد اما با انتخاب واکین فینیکس که به شمایل انسان زخم خورده عاصی معاصر بدل شده است، فیلمش را به کهن الگوی تاریخی اسطوره ای پیرامون مواجهه انسان با تنهایی هولناک خویش وصل می کند و با موکد ساختن تم جنایت ناشی از رانده شدگی میان جوکر روزگار نو و قابیل عهد عتیق نسبتی برادرانه برقرار می سازد و آن دلقک غمگین را که همچون ققنوسی از میان زخم های تسلی ناپذیرش برمی خیزد و با خون برای خود لبخندی می کشد، به ناقهرمانی برای همه توده انسان های بی شکلی بدل می کند که همواره زیر سایه قهرمانی دیده نشده اند که قرار بوده است نجات شان دهد. اما اثری که جوکر از خود به جا می گذارد، حس پرشور و وحشیانه عصیان برای خویش است که بی اعتنا به انگاره های پوچ اخلاقی و سیاسی علیه همه چیز برمی آشوبد و هر یک از آن انبوه مردم سرخورده را از انفعال پوچ شان در انتظار نجات بخشی که روزی بیاید، می رهاند و الهام بخش آن ها می شود تا هر کسی به قهرمان زندگی خودش تبدیل شود.

از این رو تاد فیلیپس در رویکردی ساختارشکنانه با حذف ماجراها و روابط و شخصیت های مهم داستان های بتمن، عرصه روایتش را برای کنکاش جانکاه و تیره و تار واکین فینیکس در کلنجار رفتن با سرخوردگی ها و هراس ها و یأس ها و استیصال هایش باز می گذارد و فینیکس همچون مسیحی مصلوب از ما می خواهد تا به تماشای رنج تسلی ناپذیری بنشینیم که ذره ذره بزرگ و بزرگ تر می شود و به طرز هراسناکی ما را می بلعد. در واقع می توان از “جوکر” به عنوان فیلمی یاد کرد که توسط بازیگرش خلق شده است، نابغه ای که انگار با پناه بردن به نقش آدم های ناهنجار و وسواسی به طغیان علیه خویش دست می زند تا جنون ویرانگرش را مهار کند. همچون جوکر که مدام خود را پشت آن نقش و نگار صورت و نقاب دلقک پنهان می کند تا به شکل یک شرور خطرناک راهی برای تسلای شکنندگی و رنجوری اش بیابد. مگر جز این است که همه ما در نقشی فرو می رویم و به چیزی چنگ می زنیم تا خشونتی که به قول مارگریت دوراس علیه خود در درون مان احساس می کنیم، ما را از پا درنیاورد؟ چه فرقی می کند! یکی عاشق می شود، یکی به سراغ مذهب می رود، یکی به گیاهخواری روی می آورد، یکی فیلم می سازد، یکی برنامه های عام المنفعه به راه می اندازد و یکی هم دست به جنایت می زند و در انتها همه همچون جوکر رقصان در انتهای تالار سپید پرنوری هستیم که دیگر مدتهاست برای آرام گرفتن و رستگار شدن از دست رفته ایم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *