مرگ عزلت‌نشین خاموش!

علیرضا مجمع

خوشبخت است کسی که وقتی می‌رود، یادش خنده بر لب مردم بیاورد. نصرت کریمی از این جنس بود. او که تا بود کنار بود، چهل سال در کناره‌ای ایستاد و فقط نگاه کرد. کار هم کرد، اما نه جلوی چشم، که اگر جلوی چشم کار کرده بود، در همان جلوی چشم نسخه‌اش را می‌پیچیدند. پس ترجیحش این بود که حاشیه نسازد و داد و قال نکند. تیزر ساخت، عروسک درست کرد، تیپ‌سازی کرد و متن نوشت برای برنامه‌هایی که خودش پای کارش بود. نمی‌شود کنار باشی و مردم یادشان باشد چه کرده‌ای، اما نصرت را مردم به چهره و اسم، هر دو می‌شناختند. از آقاجان «دایی جان ناپلئون» گرفته تا تیزر «آقای گاز» و عروسک و صدای «کثیف و آلوده». صدای خش‌داری که ناخودآگاه لبخند می‌زنی وقتی یادت می‌آید آقا جان رو به پوری می‌گوید:«تو چه لیسانسی گرفتی کره خر که شاپشال خان رو نمی‌شناسی؟!» انگار که شاپشال خان را همه باید بشناسند! نصرت کریمی کنار ایستاد، اما در متن لبخند مردم هنوز وجود دارد. آخرین نفر از نسلی که هنر را در ارتباط با مردمش جستجو می‌کرد، نه در شو و هیاهوی بیرون از صحنه.
*
اوایل انقلاب ممنوع‌الکار شد برای فیلمی که چند سال قبلش ساخته بود و به مذاق بعضی‌ها خوش نیامده بود. خودش وقتی از آن دوران می‌گفت رد پای شهید مطهری را در آزادی‌اش از زندان بی تاثیر نمی‌دید و از مصاحبت با استاد شهید به نیکی یاد می‌کرد. بعدش اما دیگر نتوانست کار کند، عروسک می‌ساخت و کاکتوس پرورش می‌داد، اما به قول پسرش فرش را از زیر پایش کشیدند وقتی که در اوج خلاقیت و باروری بود. در همه این سال‌ها اما دم نزد از نبودن. نمی‌شد نباشی و آزار نبینی، نباشی و هو و جنجال نکنی، اما نصرت چون اصل هنر را در خود داشت، حاشیه نرفت و حاشیه نساخت. کسی هم البته سراغش را نگرفت. کسی هم پی اش نرفت. البته که آنها که باید نصرت را می‌شناختند، می‌شناختند. پاییز و دی ۷۳ اصغر فرهادی همراه پریسا بخت آور تئاتری را در سالن مولوی روی صحنه برد به نام ماشین نشینها،که برای من آن زمان- و تا همین حالا- به خاطره ای منحصر به فرد تبدیل شد.آن سال فرهادی و بخت آور سال های آخر دانشگاه را می گذراندند و این نمایش که هر دوی آنها در آن بازی کردند تنها تجربه بازی در کنار هم بود.قصه ماشین نشینها ،ماجرای زن و شوهری بود که در حاشیه شهر زندگی می کردند.شوهر معتاد بود و زن هم دردکشیده.این دو با بازی در بازی های فراوان – و تکنیک بازیگری بالایشان-، زندگی بیغوله نشین هایی را بازی کردند که کنار خط آهن خانه هایشان را شهرداری دارد می کوبد تا به جایش برج بسازد.قصه همراه با فرم منحصر به فرد آن زمان کار،با چند لاستیک و یک صحنه خالی والبته بازی حسی در لحظه های مختلف نمایش، درام کار را شکل دادند.لاستیکها همه چیز می شدند؛سفره عقد،تشت رختشویی،فرمان ماشین وحلقه داری که شوهر را در پایان کار بالا می کشد. یکی از شبهای فیلمبرداری کار شبی بود که فرهادی از نصرت کریمی دعوت کرده بود بیاید و کارش را ببیند.آن شب در حضور نصرت کریمی اصغر فرهادی ماشین نشینها را برد روی صحنه و وقتی تئاتر تمام شد نصرت کریمی که با دخترش-ماندانا- به دیدن نمایش آمده بود ایستاد به حرف زدن با فرهادی.فرهادی مثل شاگردی که در محضر استاد می خواهد چیزی یاد بگیرد،به حرفهای نصرت گوش می داد.نصرت کریمی که معلوم بود از کار خوشش آمده،با همان صدای خش دارش گفت: «در فضای تئاتر ایران و با یکی دو تا لاستیک و یک صحنه خالی ،کار تو در حد شاهکار است.» این حرف برای اصغر فرهادی که آن زمان ۲۲ سالش بود شاید مثل بمب انرژی ای بود که می شد از چشمانش خواند.
*
شاید بگویید دارم مرثیه می‌سرایم برای کسی که حالا نیست و چرا وقتی بود چیزی ننوشته‌ایم درباره‌اش. نوشته‌ایم، اما چاپ نشده است.چرا چاپ نشده است؟ خودمان هم نمی‌دانیم. اگر از آن آدم‌هایی که مطلبی را درباره نصرت کریمی چاپ نکرده اند بپرسید چرا، احتمالا آنقدر پرت و پلا تحویل می‌دهند که پشیمان می‌شوید از این چرا گفتن. نمونه‌اش مطلبی در همین نزدیکی، روز سینمای چند ماه قبل که برای یکی از همین روزنامه‌های اصلاح‌طلب یادداشتی نوشتم و به سد سانسور خوردم. شاید بپرسید مطلب چه بود؟ به همین سادگی همین چند خط بود:« ]سینمای ایران[ می‌فهمید که باید حضور نصرت کریمی در «جدایی نادر از سیمین» را غنیمت بداند و او را ممنوع نکند از بازی در این فیلم. نصرت را نگذاشتند برای «جدایی» جلوی دوربین برود. چرایش را در سابقه او جست‌وجو کردند و به فرهادی گفتند:«نه!» قطعا نصرت ضرر نکرد. ما بودیم که ضرر کردیم از یک تصویر یادگاری با پیرمردِ حالا ۹۵ ساله سینما و تئاترو تلویزیون و تئاتر عروسکی و تیزرسازی و فن بیان و خیلی چیزهای دیگر.
شاید اگر می‌خواستم در این روز سینما برای یک نفر-و فقط یک نفر- بنویسم، نصرت کریمی بود. خاطره‌های دلنشین و لبخند آور از نصرت زیاد داریم. اما امروز او در خانه‌اش در یک جایی از تهران روزگار می‌گذراند. رفقایش همه رفته‌اند و آنها که مانده‌اند خودشان زیاد دل و دماغ ندارند. روزگار بدی است. کسی سراغ نمی‌گیرد. کسی دلجویی نمی‌کند. ما در هجوم بالا رفتن قیمت دلار و پایین آمدن ارزش ریال روزگار می‌گذرانیم و سینما هم در هجوم یک سری اراجیفی که اسمشان هر چه هست قطعا سینما نیست. در این اوضاع و احوال کسی نصرت را یادش نمی‌آید. یادش نمی‌آید وقتی ممنوعش کردند شروع کرد به پرورش کاکتوس. از این قلمه می‌زد به آن و از آن یکی ریشه می‌زد به این. می‌فروخت و نان درمی‌آورد. بعدش رفت برای ایرانیان خارج از کشور برنامه عروسکی ساخت؛«وروجک و بابام». عروسک‌هایی که هنوز با صدای خش‌دار خودش و صدای بچه‌گانه دخترش ماندانا از سوراخ شدن لایه اوزون می‌رسید به پرجمعیت شدن کره زمین و زیادی جمعیت و چگونگی درست شدن بچه! به همین دقیقی و شیرینی. وروجکی که تمام دستور زبان فارسی را با شعر پاسخ می‌داد و در آخر که از بابا نمره می‌خواهد به او ۱۸ می‌‌دهد. وروجک که اعتراض می‌کند، بابا جواب می‌دهد:«۲۰ برای خداس، ۱۹ واسه معلمه، ۱۸ واسه شاگرده!» این شکل و فرم نمایشی در همه کارهای نصرت وجود داشت. فرم ساده‌ای که یک فرهنگ را در خود پنهان کرده بود. استاد، همیشه استاد است، حتی اگر دست و پایش را هم ببندند. نصرت یکی از آنهاست.» نصرت کریمی به مظلومیت چاپ نشدن همین چند خط چهل سال خانه نشین بود و دم نزد.

شهروند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *