برادران وارنر در اوج/از «هری کثیف» تا «پرتقال کوکی»

دنیای تصویرآنلاین-نخستین فیلم موفق سیستم جدید «ووداستاک»، را واینتروب تهیه کرد. فرد مردی درشت اندام، خوش خلق و با موهای بلند بود که دم اسبی می کرد و کلاه آبی رنگی مدل جان لنونی با لبه کوتاه بر سر می گذاشت.   شخصیت شادی داشت  و مالک قهوه خانه بیتر اند در روستا بود، قهوه خانه ای که وارن بیتی و چارلی فلدمن با وودی آلن آشنا شدند و باب دیلان نوازندگی می‌کرد. اشلی و واینتروب در دورانی که اشلی کارگزار بود، صمیمی شدند.

واینتروب به یاد دارد:« هیچ کسی از من حمایت نکرد. انها با من جلسه گذاشتند و گفتند که دوازده فیلم جشنواره ای داشته اند که همگی شان نفروختند . چرا می خواهی یک فیلم نفروش دیگر تولید کنی؟ کالی مایل به تهیه ووداستاک نبود. گفتم که من استعفا می دهم مگر شما آقایان پای فیلم بایستید.» کالی فکر می کرد پول ناچیزی در این پروژه خواهد بود اگر فیلم نمی فروخت.، آنها باید نگاتیوها را به پیک گیتارها تبدیل می کردند. اشلی پذیرفت. «ووداستاک» که روی دست برادران وارنر هزینه  کم و خنده داری گذاشت، زمانی که در سال ۱۹۷۰ نمایش داده شد، در آمریکا ۱۶٫۴ میلیون دلار فروخت. اشلی با آوردن واینتروب به شهر لس آنجلس از او تقدیر کرد. دفتر ِ فرد شبیه آشرام بود، پرده های ریسه ایی در درگاه ورودی،بخور و البته  بوی حشیش. «ووداستاک» به واینتروب  قدرت قابل ملاحظه ای در استودیو داد، جایی که ظاهرا او علی رغم سبک زندگی آلترناتیوش مدیر تولید بود.

فیلم موفق بعدی برادران وارنر «تابستان ۴۲» بود که ۱۴میلیون دلار فروخت. ولز و رابط های ایستوود ؛ این ستاره را برای ساختن« هری کثیف»  از یونیورسال به برادران وارنر آوردند.  کوبریک آمد و «پرتقال کوکی» را ساخت.  پولاک جرمیاه جانسن را کارگردانی کرد. آلن پاکولا کلوت را ساخت. فردکین  «جن گیر»  را می خواست بسازد. تروفو «روز برای شب»  و ویسکونتی «نفرین و مرگ در ونیز»  را کارگردانی کردند. برادران وارنر یک تهیه کننده مستقل به نام بیلی جک را استخدام کرد که به مرغ تخم طلا تبدیل شد. او فیلمی از اسکورسیزی به نام «خیابان های پایین شهر» را تهیه کرد که هیج کس حاضر نبود حتی نگاهی به آن بیاندازد. بعضی از پروژه ها مانند «رهایی» به کارگردانی جان بورمن  حتی خودشان را غافلگیر کرد. بری بکرمن ؛کالی را تحت فشار قرار داد که «رهایی» را بخرد اما همکاران کالی فکر می کردند عقل از سرش پریده و گفتند:«یک دقیقه صب کن. سه نفر سوار  بر قایق  برای تعطیلات به خارج شهر می  روند کودکی نابفه  روی پل تک نوازی بانجو می کند وبعد یکی از آنها مایه عذاب می شود.به این می گویی فیلم؟» کالی آماده  رد کردن پیشنهاد بود. اما بکرمن به دفترش آمد و گفت:« احمق باید این فیلم رابخری.» کالی پاسخ داد:« حق با توئه. من احمق شدم. به غریزهای ام اعتماد نمی کنم.»

پیش از رهایی، بورمن، جهنم در پاسفیک را  برای کمپانی ای بی سی فیلمز در سال ۱۹۶۸ ساخته بود . تهیه کننده ته فیلم را بدون آگاهی بورمن تغییر داده بود.  بورمن گفت:«آنقدر دردناک بود که به خودم قول دادم هرگز فیلمی بدون حق تدوین نهایی نمی‌سازم .» یک سال بعد ورق برگشت. بورمن به خاطر دارد:«من با جیمز دیکی فیلمنامه را نوشتم. آن را به کالی دادم و او گفت که قبوله. هیچ چیزی روی کاغذ نبود. فقط یک مذاکره ی کلی بود. جان بورمن مسوول ساختنش شد. در ضمن کالی به بورمن اجازه تهیه کنندگی را داد که این مهم از کارگردان حمایت بیشتری می کرد. در آن  دهه تهیه کننده بودن برای فیلمسازان موفق مد بود. به عبارت دیگر نوعی لقب و ضمانت قدرت آنها به حساب می آمد.

کالی به سختی از یاد برد که «مش» ، «کچ-۲۲ » را به خاک سیاه نشاند.   بنابراین آلتمن را در راس فهرست کارگردان های قرار داد که امید به همکاری داشت. به همین دلیل زمانی که فرصت سرمایه گذاری فیلمی به کارگردانی رابرت آلتمن و با حضور بیتی و جولی کریستی فراهم شد، وقت را تلف نکرد.

رابرت آلتمن کاتولیکی  منحرف شده از همان اول شورشی بود. بیستم فوریه سال ۱۹۲۵ در خانواده ای استخوان دار در کانزاس سیتی به دنیا آمد. باب فرزند ارشد، تنها پسر خانواده همراه دو خواهر بود. پدرش بی.سی فروشنده بیمه بود ، راحت پول از کف می داد ، قمارمی کرد، زن باره و اهل نوشیدنی بود.  خانواده رفاه داشت، همیشه درآمد کافی بود شاید همین منشا مخاطره جویی مالی و عاطفی آلتمن در سال های آخر عمرش شد. در سن نوزده سالگی  آلتمن در نیروهای هوایی  نام نویسی کرد و به عنوان کمک خلبان ، هواپیمایB-24s را  علیه ژاپنی ها در روزهای آخر جنگ جهانی دوم  به پرواز در آورد.

او با لاون المر پیمان زناشویی بست. پیش از مراسم این مرغ های عشق تصادف بدی با اتومبیل داشتند. آروارهای لاون خرد شد. بنابراین  لاون در مراسم  باید پیمان زناشویی را با دندان های کلید شده زمزمه می کرد. آلتمن خراش هم بر نداشت و همین داستان زندگی او را شکل داد. عروس و داماد به شهر لس آنجلس نقل مکان کردند آلتمن  برای امرار معاش تلاش می کرد. کارهای  گوناگون عجیبی انجام داد از جمله تاتو کردن شماره شناسنامه سگ ها روی بدن آنها. با سینمارفتن آرامش پیدا می کرد. «برخورد کوتاهِ» دیوید لین و «دزد دوچرخه» ی ویتوریو دسیکا را تماشا کرد .این فیلم ها علاقه به سینما را در  رابرت بیدار کردند.  نوشتن فیلمنامه و داستان را شروع  کرد. اما  ظاهرا باب نمی‌توانست تاثیر گذار باشد. او از لاون جدا شد و دوباره  به کانزاس سیتی برگشت و در کمپانی کالوین در زمینه صنعتی کار پیدا کرد.

شهر لس انجلس به او طعم شکوه و زرق و برق را چشانده بود. آلتمن کت چرمی محبوبش را برای خشک شویی به لس انجلس می فرستاد.و نهایت چیزهایی را که تصور می‌کرد سبک زندگی هالیوودی در کانزاس سیتی است،-منظور دوز و کلک نیست- همراه جمعی از دختران فریبنده؛ قمار و باده گساری فراهم می نمود. وقت ناهاری  خود را به خانه زنی تن فروش به  قیمت دو دلار  می رساند. ریچارد پی بادی  دوست رابرت که همراهی اش می کرد می گوید:«او عقیده داشت این کار خیلی هالیوودی است …»

سال ۱۹۵۴ التمن با همسر دومش لوتوس کورلی؛ مدل سابق ازدواج کرد. این ازدواج سه سال دوام آورد و التمن صاحب دو پسر شد،مایکل و استفن. یک سال بعد فیلمی کم هزینه ساخت:بزهکار ان که یک شرکت کننده نمایشگاه خرده پا  سرمایه فیلم را تامین کرد. آلتمن  تصمیم گرفت در لس انجلس فیلم را تدوین کند. تهیه کننده از پرداخت هزینه بلیت هواپیما امتناع ورزید. بنابراین در آخرین هفته ماه اوت ۱۹۵۶ آلتمن کپی کارهای روزانه را به زیر قیمت به «۵۶ تاندربرد» فروخت و از تولید حسابی به جیب زد و همراه دوست ایرانی اش رضا بدیعی روانه غرب شد. آلتمن به کانزاش پشت کرد دو ازدواج ناموفق و چند فرزند ، والدین و خواهرانش را ترک کرد. طی سفر به سخنرانی های گردهم آیی جمهوری خواهان گوش دادند که آیزنهاور و نیکسون را نامزد کرده بودند. آلتمن دموکرات  و حامی آدلای استیونسن بود.

سال بعد برای برنامه  «آلفرد هیچکاک تقدیم می کند» کارش جور شد. این آغاز یک دهه باارزش کار تلویزیونی بود که مکررا دیده  می شد آلتمن تاثیر خود را با روش های خلاقانه ایی به جا می گذاشت. با هر کسی که می خواست خصومت کند خصومت می کرد و  با عصبانیت شدید سراغ کار دیگری می رفت. در این مسیر مانند گلوله برفی که از تپه  به پایین می لغزد، آدم هایی را گلچین می کرد که بخشی از تیم خلاقانه او را تشکیل می دادند. در میان آنها تامی تامپسن بود که  با این ادعا شهرت پیدا کرده بود که  در سال ۱۹۴۶ برای سرویس رادیویی نیروی ارتش در توکیو کار می کرده و گزارش  داده بود که یک هیولایی دریایی گودزیلا مانند به ژاپن حمله کرد.  این شوخی چیزی بود که آلتمن می توانست تحسین کند و دو مرد خیلی زود رفیق شدند. تامپسن معمولا به عنوان دستیار یک کارگردان برای آلتمن کار می کرد.  قدیم ها او  را از آپارتمانش در ساختمان بزرگ قدیمی واقع در ناحیه شمال غربی فانتین و لا سینگا در وست هالیوود سوار می کرد و به محل کار می رساند. گه گاه در می زد و پاسخی نمی شنید. وارد خانه می شد و رابرت را در حالی که نوشیدنی نیمه تمام در کنارش قرار داشت،مست از خواب بود.پیدا می کرد. تامپسن  خاطرش هست:«شبیه این پسر گنده پیلسبری داگ بود. او را زیر دوش می بردم، لباس تنش می کردم  تا ماشین می بردمش و با هم سر لوکیشن می رفتیم .روی صندلی بزرگ کارگردانی می نشست. در حالی که من پشتش می ایستادم. در حالی که بازیگران تمرین می کردند رابرت چرت می زد معمولا به او سقلمه می زدم از خواب می پرید و می گفت:«چطور بود؟» می گفتم:«دوباره تکرار کنید.» او هم می گفت:« بسیار خوب ،لطفا دوباره تکرار کنید.»  ودوباره چرت می زد، با مشت بهش می زدم و می گفتم «بگو کات»

« کات! چطور بود؟ »

«بهشون بگو کمی سریع تر کار کنن.»

بچه ها سرعت کار رو یکم بیشتر کنید.»

«تمام روز فیلمبرداری را اینطوری می گذراندیم.»

در سال ۱۹۵۹ در کمپانی دسیلو پروداکشنز که رابرت آلتمن مجموعه ای به نام «هلیکوپترها» می ساخت با کاترین رید؛ سومین همسرش ، اشنا شد. او سیاهی لشگر بود و نقش یک پرستار را بازی می کرد. روز داغی بود و آلتمن پارچه خیسی را روی موهای تنکش گذاشته بود. می گفت موهایش بین خاکستری شدن و ریزش مسابقه گذاشته بودند. به محض آنکه کاترین رید از اتوبوس پیدا شد، به او گفت:«روحیه ات چطوره؟»

« یکم خراب.» کاترین این پاسخ را داد و به سمت دستگاه قهوه ساز رفت. آلتمن پی اش رفت و گفت:« اگر قهوه را با شکلات داغ قاطی کنی . مزه ای شبیه کاپوچینو می دهد.»

کاترین باخودش فکر کرد که این مرد مدام دور وبرش می پلکد. رابرت کاترین را سوار هلی کوپتر کرد و همین شد. جفت شان مراحل طلاق را داشتند می گذارندند. در مکزیک ازدواج کردند و زمانی که مراحل قانونی جدایی از همسران قبلی کامل شد تقریبا یک سال بعد در کالیفرنیا دوباره مراسم گرفتند.  کاترین از ازدواج قبلی دختری به نام کانی داشت. هر سه به آپارتمانی در برنت وود نقل مکان کردند. دو سال بعد  در خانه ای در مندی ویل کانیون ،  بالای بخش شیک شهر ساکن شدند. کاترین آنجا را «زاغه نشینان ملیبو» می خواند ، انها نه سال آنجا زندگی کردند.

آلتمن با دعوا از تهیه کننده ای به سراغ تهیه کننده بعدی و از مجموعه ای به سراغ مجموعه بعدی می رفت تا اینکه گذرش به برادران وارنر  افتاد و نمایش هایی مانند چشم هاوایی و یاغی همینطور بونانزا  را  آنجا فیلمبرداری کرد. در حالی که از تلکه شدن توسط همسران سابق برای هزینه های فرزندان و  نفقه شکایت داشت. سر صحنه به او زنگ می زدند و پای تلفن دادش  را به آسمان می بردند.« خیلی خوب بندازم زندان ، کارت پیش خواهد رفت؟»

پس از کارگردانی بخشی از مجموعه مستند گونه ی با این پیام که جنگ جهنم است، مبارزه( که یکی از اعضای خانواده منسون، ساندرا گود یکبار اشاره کرد محبوب ترین مجموعه ی اوست) آلتمن برای ساختن  مجموعه Kraft Suspense Theater به یونیورسال رفت. طبق معمول رابرت با مدیرش درگیر  و اخراج شد. در ماه سپتامبر ۱۹۶۳ در یک نمایش خاص برای نمایش   خودزنی جسورانه  آلتمن با ورایتی مصاحبه کرد و مجموعه Kraft Suspense Theater را مثل پنیر بی بو و خاصیت خواند.

در این برهه آلتمن دنبال کارگزار جدیدی می گشت که جرج لیتو وارد زندگی اش شد. لیتو ستیزه جو؛ دمدمی مزاج و بامزه  همراه با غرور زیادِ یک مرد کوتاه قد سیسیلی بود، از آن مردهایی که همیشه حق با آنهاست ، بهترین رستوران ها را می شناسند ّ بهترین قراردادها را می بندند. لیتو می گوید:«نمی توانستم درک کتم چرا با من تماس گرفته بود جز اینکه احتمال می دهم کارگزاران دیگر از پذیرفتنش ترسیدند .»

« ما از  قماشی بودیم  که همینگوی، داشیل همت، ریموند چندلر، نوشخواره، وراج بودند و  زیر بار هر مزخرفی نمی رفتند.جان هیوستن قهرمان مان بود.اما من می خواستم کارگزار آدم هایی باشم که قرار بود کارهایی چشمگیری انجام بدهند.»

لیتو وکالت آلتمن را پذیرفت.  لیتو در ادامه می گوید:« واقعیت این است که رابرت یک سرمایه گذاری تجاری مزخرف  بود.وقت زیادی از من می گرفت و پول زیادی هم ازش  در نمی آوردم. ولی لذت می بردم چون یک شورشی آتشین مزاج و مادر به خطا بود. اهل مقابله بود. توی صورتت بّراق می شد و بهت می گفت گورت را گم کن. کاسه لیسی نمی کرد. می توانست  جبونی  بدبخت بشود. باب (رابرت) می توانست هر روز به رنگی درآید . در حقیقت  نمی توانستید کم وبیش حدس بزنید که در جلسه ها چه برخوردی خواهد داشت که این جذاب ترین بخش ماجرا بود.»

در سال ۱۹۶۳ کارگاهی را در آن سوی شهر راه انداخت . کمپانس لاینزگیت در ووست وود بلوار ۱۳۳۴ در ساختمانی دو طبقه قدیمی ، دو بلوک آنسوی جنوب ویلشایر قرار داشت. دفتر ها  پر از  دارودسته  التمن شده بودند. میز بیلیارد؛ ماشین بازی پین بال، صندلی سلمانی در دفتر وجود داشت. دو پلکان چوبی مارپیچ به طبقه دوم منتهی می شد. حیاطی پشت ساختمان بود ، کم کم رابرت طبقه بالا ر ا خرید و به آپارتمان تبدیل کرد. باری در دیوار دفترش ساخت.

باب دوست داشت شیک باشد. هیچ کس در لیوان کاغذی چیزی نمی نوشید همیشه لیوان ها کریستال بود. در طول روز لب به مشروب نمی زد. از آن مردهای مقیدی بود که سرساعت پتج بعداز ظهر باده‌گساری را شروع می کرد. در حقیقت گروه تولید همیشه می دانست زمانی که آلتمن پادو را برای  آوردن نخستین لیوان از کاتی سارک بفرستد اخرین نمای بعداز ظهر را فیلمبرداری می کنند. آلتمن می توانست یک الکلی شریر باشد. تامپسن می گوید:«باب زمانی که باده گساری می کرد یک ور تاریک داشت.»« سرش در فنجان های خود بود، می نشست و داستان می گفت  خلقش خوش بود. ناگهان مست می شد، بهت گیر می داد، می خواست در اتاق خفه کندت می‌توانست بگوید که بزار چیزی درباره خودت بگم.. شخصیت آشغال تو… . اشک تان را  درآورد و آنجا را ترک کنید. به جایی رسیدیم که وقتی برایش نوشیدنی می ریختم لیوان را با آب پر می کردم سپس کمی اسکاچ روی آب می ریختم و خیلی با ملاحظه برای رابرت می بردم. بنابراین زمانی که لیوان را سر می کشید،فکر می کرد پر از  اسکاچ است. لیتو می افزاید:«هرچه که دلشان می خواهد می توانند درباره سبک زندگی اشرافی  و بریز و بپاش های او بگویند من هرگز ندیدم که در این دوران  زندگی با کارش تداخل داشته باشد. ساعت پنج صبح بلند می شد و ساعت شش دفتر بود.

آلتمن عاشق قمار بود و گه گاه  فی الفور روانه تگزاس می شد. در یکی از سفرها یک دوست و خانمی او را همراهی می کردند. این دوست وارد اتاق آلتمن در هتل سندز می شود وکارگردان را می بیند که در میان اسکناس های صد دلاری پخش وپلا ی روی قالی شلنگ تخته می اندازد. آلتمن پتج هزار دلار برنده  شده بود. دوستش روایت می کند که آلتمن به او گفت:« بهت یک صد دلاری برای تور کردن  دختری ترگل و ورگل می دم .»

« داری چه مزخرفی می گی؟ نمی تونی تور ش کنی!»

« دوتا اسکناس می دم!»

آلتمن مثل گاو حشیش می کشید. تامپسن و دوست های دیگرش او را به حال خود رها کرده بودند. با سیگار ماری جوآنا نشئه می شد بی آنکه بدخلقی که با خوردن مشروبات الکی از او بروز می کرد؛ از خود نشان بدهد. آلتمن خود را غرق  سبک دهه ۶۰ کرده بود. موهایش را-تا ان قسمتی که داشت- بلند کرده؛ ریش گذاشته، پلیور چسبان یقه اسکی برتن، تسبیح،قفتان،آنخ برگردن می انداخت.

علی رغم این مساله که دفاترش را برپا کرده بود سال های آخر دهه ۶۰ برای آلتمن دوران تلخی بود. از پذیرش ساختن هر نوع برنامه تلویزیونی سر باز زد تصمیم گرفته بود فیلم بلند بسازد. به هر حال با رفقایش در دفتر می نشست و اپیزودهای قدیمی مجموعه«مبارزه» را می دید و فراوان   می نوشید. قمار می کرد  تلاش می کرد به اندازه کافی ببرد تا نفقه فرزندانش از کاترین را بدهد. مصرف نوشیدنی های الکلی اش زیاد شده بود.به رستوران ها می رفت و باید تا خانه از فرط مستی حملش می کردند.

در ۱۹۶۸ آلتمن  به واسطه لیتو« آن روز سرد در پارک» بدستش رسید. اما پروژه سخت پیش رفت.  لیتو می گوید:« هیچ کس نمی خواست با رابرت آلتمن فیلم بسازد.» در نهایت کارگزار؛ دونالد فکتور، وارث برند آرایشی را راضی به سرمایه گذاری کرد. نیکلسون نقش اول را می خواست اما کارگردان عقیده داشت زیادی سن اش بالاست. هارولد اشنایدر دستیار کارگردان بود( آلتمن نمی توانست ریخت او را تحمل کند و سریع اخراجش کرد.) و فیلم در ونکور فیلمبرداری شد. باب نمی توانست سر صحنه کارگردانی کند و به آدم های اطراقش متکی شده بود. به قول یک منبع التمن مایل بود بازی فکری انجام بدهد . از آن جور آدم ها که دوست دارند آتش بیار معرکه باشند به اعتماد آدم ها خیانت می کنند تا واکنش ببینند، به کسی می گویند که فلانی پشت سرت چنین حرفی را زد- اگر لازم شد دروغ می بافند- تا تفریح کنند. یک هفته بعد کالی موقعیت جدیدی بدست آورد.تلگرامی از سانفرانسیکو برایش رسید که نوشته بود:«یا ادم شو یا بزن به چاک» .امضای پای تلگرام فرانسیس فورد کاپولا زویتروپ بود.

ادامه دارد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *