ماهی بزرگ در برکه کوچک

ترجمه:ارغوان اشتری


دنیای تصویرآنلاین-فرانسیس فورد کاپولا  رابطه دیرینه ای با برادران وارنر داشت و برای آنها «رنگین کمان فینیان» را ساخت. فیلم افتضاح بود و بدتر آنکه از نگاه کاپولا نسیت به خود به عنوان مولف فاصله داشت. کاپولا تصمیم گرفته بود دوباره فیلم بسازد، از قواعد دست و پاگیر کمپانی‌ها لیز بخورد و فیلم ها را به سبک و سیاق خودش بسازد. وقتی کودک بود مادرش پس از یک مشاجره  با پدر  ناپدید  شد و دو  روز را در مهمانخانه گذراند. این حادثه هسته « مردم باران» شد که در دوران تولید «رنگین کمان فینیان» نوشت و در تابستان ۱۹۶۸ ساخت. کاپولا همیشه اعتقاد به فشار آوردن به استودیو با ولخرجی داشت تا جایی که راهی برای آنها به جز پذیرفتن شرایط تولید باقی نماند. این رویه در  «مردم باران» کارکرد داشت هر چند در این فیلم از جیب خودش برای جلو بردن فیلمبرداری هزینه کرد.  والتر مرچ می گوید:«جربزه ی  هزینه کردن ۲۰ هزار دلار از جیب حیرت انگیز بود. به هر صورت بخشی از نبوغ کاپولا بود که نه تنها از روی تخته چوبی عبور کرد بلکه از لبه تخته گذشت و ظاهرا سقوط نکرد ولی در فضا یک جوری معلق ماند طوری که کوسه ها ته کفشش را گاز می‌گرفتند و فرانسیس فریاد می زد:« یالله بیایید بیرون؛ عالیه.» بتدریج فرانسیس فورد کاپولا کمپانی برادران وارنر را قانع کرد که تهیه کننده فیلم باشند. لوکاس ستایشگرانه می گوید:« فرانسیس می‌تواند یخ به اسکیموها بفروشد. کاریزمایی ورای منطق دارد. حالا می توانم ببینم که سزارهای کبیر در تاریخ چه مردانی بودند؛ همینطور جذابیت شان را درک می کنم»

مانند ایزی رایدر، مردم باران سفری خارج شهر را به تصویرمی کشید این بار در جهت عکس و از شرق به غرب. کاپولا  و لوکاس مانند هوپر و فاندا دریافتند که دیگر نباید فیلم ها را در هالیوود فیلمبرداری و تدوین کرد. تجهیزات جدید و سبُک امکان می داد که به جاده برنند و در جست وجوی آمریکایی واقعی باشند؛ از داستان های واقعی درباره آدم‌های واقعی فیلم بسازند.( کاپولا  از اشاره به مردم باران به عنوان  یک فیلم مستند ملاحظه داشت بنابراین نباید از یک گروه واحد استفاده می کرد) گروه تولید بیشتر از بیست آدم عجیب و غریب نبودند که سوار ون شده و از نیویورک آمدند. در میان شان نوجوانی ترکه‌ای به نام ملیسا متیسون بود که بعدها همسر هریسون فورد  و نامزد اسکار برای نوشتن فیلمنامه «ای .تی» شد. ملیسا از دوازده سالگی پرستار فرزندان کاپولا بود ، او مشغول بازی با بچه ها بود وقتی آقایان درباره فیلم گپ می زدند.

در مستندی که جرج لوکاس درباره «مردم باران» ساخت، فرانسیس را در حال صحبت پای تلفن با استودیو نشان می دهد او دارد سر هوپر نعره می زند که :« سیستم بخاطر سنگینی اش سقوط  خواهد کرد! من نمی توانم شکست بخورم!»

در جاده کاپولا و لوکاس مکالماتی داشتند که خیلی متفاوت از مکالمات میان اشنایدر و رالفسون نبود.  لوکاس می گفت:« فرانسیس ،زویتروپ را یک استودیوی الترناتیو ایزی رایدری می بیند که می توانست استعدادهای جوان را از ناکجا آباد جمع کند ، چنین فیلم‌های بسازد و امیدوار باشد که یکی از فیلم ها به موفقیت برسد و رفته رفته استودیو را به این روش پایه گذاری کرد.» جان میلیوس که در شهر لس آنجلس زندگی می کرد یکی از  آدم های نزدیک زویتروپ بود، اضافه کرد:«فرانسیس خیلی شورشی بود. ایده های بسیار متمایزی داشت که هرگز اجازه داده نمی شد دراستودیوها رخنه کند. زویتروپ تافته جدابافته ای از هالیوود بود. اثبات این جمله  که ما نمی خواهیم بخشی از تشکیلات باشیم. نمی خواهیم مدل فیلم‌های آنها را بسازیم. می خواهیم فیلم‌های کاملا متفاوتی بسازیم. برای ما فیلم ها آن چیزی بود که قابل پذیرش بود. نه قرار دادها و ساخت فیلم های تجاری.»

«فرانسیس داشت امپراطور نظم جدید می شد اما قرار نبود نظم قدیم را دوست داشته باشد. بنا بود این قانون هنرمند باشد.»

کاپولا پس از پایان یافتن تولید مردم باران به دانمارک رفت و از کمپانی لاترنا فیلمز دیدار کرد که در ملکی کنار ساحل قرار داشت و پر از تجیهزات هنری و دختران زیبا بود. سرنوشت فرانسیس مکتوب شده بود. در یک نمایشگاه تجاری در کلن، میزهای تدوین «KEM» و میکس صدا به قیمت هشتاد هزاردلار خرید. پولی برای استفاده از میزها و جایی برای قرار دادن آنها برای او باقی نماند.

همسر کاپولا، النور مایل نبود فرزندانش را به سبک هالیوود بار بیاورد. فرانسیس نمی خواست زیر سایه استودیوها زندگی کند به خصوص که از گیر دادن های آنها برای مراحل صداگذاری پس از تولید ناراضی بود. غریزه اش می گفت که صدا در دست افراد خلاق می تواند به مشارکت بیشتری در روند فیلمسازی بیانجامد. خانواده کاپولا شهر سانفرانسیسکو را انتخاب کردند. مارسیا لوکاس که همراه جرج برای سهیم شدن در این تجربه گرایی به شمال نقل مکان کرد می گوید:«به گمانم فرانسیس لس انجلس را ترک کرد جون نمی خواست یک ماهی کوچک در برکه ای بزرگ باشد.به نظرم می خواست یک ماهی بزرگ در برکه ای کوچک باشد. » به هر حال فرانسیس پایگاه های موقتی آمرییکن زویتروپ را  پاییز ۱۹۶۹ در دو طبقه از انباری واقع در خیابان فالیام ۸۲۷ راه انداخت. نجارهای هیپی استخدام کردند تا دیوارها  را بسازند اما نجارها آنقدر نابلد بودند که فردا ی آن روز تمام  شیت راک ها(نام مارک تولید کننده دیوارها کاذب) را مجبور شدند بکنند چون خیلی ناصاف  نصب شده بودند. الی کاغذ دیواری پرتقالی رنگ را برای دیوارها و رنگ آبی سیر را برای مبلمان انتخاب کرد.مبلهای راحتی  از جنس پلاستیک ِ شفاف از اروپا خریداری کرده بود. کاپولا یک میز بیلیارد و یک دستگاه  اسپرسو ساز نیز  در دفتر قرارداد. اشیا عتیقه زویتروپ (نخستین وسایلی که به چشم می خوردند) با سلیقه در قفسه های میلار پشت سر منشی در معرض نمایش بودند. دفتر فرانسیس به سبک مدرن سوییسی بود-صندلی های ایمس روی قالیچه های طلایی رنگ قرار گرفته بودند. اتاق های تدوین و فضایی برای بخش هنری، کمدلباس، وسایل و اتاق صداگذاری اختصاص داده شده بود. هسته اصلی کمپانی همگی از شهر لس آنجلس همراه خانواده نقل مکان کرده بودند و شامل جرج لوکاس در مقام نایب ریس و والتر مرچ می شد.برای کاپولای خودنما تنها یک قانون در زویتروپ وجود داشت-مواد مخدر ممنوع ..همین ویژگی کمپانی را از آدم های خمار  پاک کرد.

کاپولا کماکان فیلمسازان جوانی را که دور خود جمع کرده بود حیرت زده می کرد. مرچ صداگذاری «مردم باران» را روی دستگاه تدوین آلمانی  در محل کمپانی در خیابان فالسوم انجام می داد. اشکالی پیش آمد و پس از مدتی دست از کار کشیدن و فرانسیس با بررسی احتمالات نقص فنی گفت:«شرط می بندم از خازنه. یه دستگاه لحیم به من بدهید.» در کمال حیرت مرچ، فرانسیس چهار دست و پا زیر کنسول میکس صدا خزید و یکی از خازن ها را بیرون کشید و یک خازن نو لحیم کرد. مرچ می گوید:« از آن دست آدم های نبود که بگوید بیایید متخصص بیاوریم تا تعمیرش کند. باید چنین آدمی را تحسین کرد که نه تنها فیلمنامه می نوشت تهیه می کرد و می ساخت بلکه می توانست اشکال کار را پیدا و حل کند. این از قابلیت من به مراتب بیشتر بود گرچه کارم صداگذاری بود.»

 

 

مردم باران

فرانسیس تاثیر جدی بر لوکاس گذاشت، همیشه به او می گفت نابغه است و به او اعتماد به نفس می داد. مارسیا لوکاس می گوید:« جرج نویسنده نبود. این فرانسیس بود که از او نویسنده ساخت. می گفت اگر می خواهی فیلمساز شوی باید فیلمنامه نویسی بلد باشی.» عملا جرج را به  زور پشت میز تحریر نشاند. فرانسیس همیشه حواسش به جرج جمع بود اصرار می کرد که باید شگرد حرف زدن با بازیگران را یاد بگیرد. اما خیلی زود مشخص شد که اهداف فرانسیس و جرج درباره کمپانی جدید از بیخ وبن متفاوت است. اگر فرانسیس می خواست یک مترو گلدوین مه یر چندفرهنگی بسازد؛ جرج فقط می خواست سقفی بالای سرش باشد تا بتواند رفقایش را زیر آن جمع کند و تجربه ی  دوران دانشگاه کالیفرنیای جنوبی  را تجدید کند. سبک های متضاد انها سرچشمه اختلاف شد.  لوکاس توضیح داد:« زندگی من یک جور واکنش در مخالفت با زندگی فرانسیس بود. من آنتی تز او هستم.»

فرانسیس درشت هیکل و زورگو بود. لوکاس ریز نقش و شکننده. فرانسیس احساساتی و لوکاس خویشتن دار. فرانسیس بی پروا و لوکاس محتاط. فرانسیس اشتباه را گردن می گرفت. لوکاس عقیده  داشت  باید به شدت دفاع کند.  وقتی فرانسیس تفویض اختیار کرد، جرج کنترل همه چیز را به دست گرفت. و آچار فرانسه شد: فیلمنامه می نوشت، تهیه می کرد، می ساخت و تدوین می کرد. مهم نبود فرانسیس چقدر بودجه ناچیزی داشت همیشه  مانند مردی با جیب پر پول رفتار می کرد. مهم نبود جرج چقدر بودجه ناچیزی داشت رفتارش مانند مردی بود که یک پاپاسی ندارد. فرانسیس از روی تحقیر جرج را  بچه ای هفتاد و یک ساله یاد می‌کرد. جرج در مقابل می گفت:« همه کارگردان ها غرور دارند و احساس ناامنی می کنند. اما از میان همه فیلمسازانی که می شناسم، فرانسیس  مغرورترین است و بیشترین احساس ناامنی را دارد.» همچنان فرانسیس احتمالا بهترین دوست کم رو و به لحاظ اجتماعی ناپخته ای بود که جرج می توانست داشته باشد.

پس از آنکه کالی تلگرام کاپولا را دریافت کرد به او زنگ زد و پرسید چه خبر شده است. کارگردان توضیح داد که جمعی از دانشجویان دانشگاه های کالیفرنیا و کالیفرنیای جنوبی را در یک کمپانی جدید گردهم آورده است. به خصوص به جرج لوکاس اشاره کرد و به کالی گفت که نابغه ای بزرگ است و به THX1138 اشاره کرد که براساس فیلم کوتاه دانشجویی لوکاس بود و  فرانسیس قول تهیه اش را داده بود.  کاپولا می گوید:« جرج مثل برادر کوچک ترم بود. دوستش داشتم. هر جا می رفتم با من می آمد.» فرانسیس کالی را مجاب کرد تا برای نوشتن ده تا فیلمنامه  به او ۳۰۰ هزار دلار بدهد، او فیلمنامه ها را پکیج چندگانه ی من می خواند که شامل فیلمنامه فرانسیس برای مکالمه و فیلمنامه های دیگری از همکلاسی های مدرسه سینمای او مانند ویلارد هایک، کارول بالارد، متیو رابینز، هال باروود و غیره می شد. حتی  فرانسیس کالی را متقاعد کرد که حامی مالی THX شود و ۳۰۰ هزار دلار دیگر برای شروع کار  کمپانی زوئتروپ از او  گرفت.( به علاوه فیلمنامه  اکنون آخرالزمان نوشته جان میلیوس را هم مطرح کرد که مطلقا رابطه ی با آن نداشت جز آنکه لوکاس قرار بود کارگردانی اش کند و درباره آن به فرانسیس گفته بود.) او به برادران وارنر اطمینان داد که مسوولیت کنترل مالی را برعهده خواهد گرفت، بردار بزرگ و پدر خواهد بود، پل میان استودیو و بچه ها که به فرانسیس اعتماد داشتند  و کاری به استودیو وارنر نداشتند.

بکرمن موظف بود که برای کمپانی وارنر مراقب فرانسیس باشد. اما جذابیت شخصی فرانسیس تا حدی بود که بکرمن جانب او را می‌گرفت. بکرمن یادآوری می کند:« فرانسیس  تاثیر هنرمندانه ی مانند مریلین منسون روی ما می گذاشت. اگر به من می گفت اشلی را چاقو بزن، احتمالا اشلی را با چاقو می زدم. تنها نکته ای که فرانسیس  از همان ابتدا خوب بلد بود  پول خرج کردن بود.  فرانسیس همیشه می گفت:« زندگی تنگ نظرانه تخیل لازم را  ندارد.»

کاپولا به مدیران وارنر گفت می خواهد فیلم های شخصی بسازد، مانند فلینی و آنتونیونی. فیلمنامه ی زندگی نوشتی ارایه کرد ولی کمپانی خوشش نیامد. یکی از مدیران که فیلمنامه را خوانده می گوید:«این آنتونیونی نبود، آنتونی کوئین بود و احساس کردم فرانسیس به عنوان کارگردانی که بخواهد از خودش فیلم بسازد به شدت وحشتناک است. او کارگردان شگفت انگیزی بود اما مولف نبود.»

کارمندان زوئتروپ تنها رویا پردازی نمی کردند باید برای امرار معاش تلاش می کردند. دیری نپایید که تجربه گرایی ها به گند کشیده شد. تجهیزات گم شدند. گه گاه کمپانی توانایی پرداخت حقوق ها را نداشت. بخاطر نومیدی کاپولا برخی از کارمندان تلاش کردن که متحد شوند. فرانسیس همدل نبود. کتابدار سابق کمپانی دبورا فین گفت:«حس کار کردن برای فرانسیس به اندازه کافی دشوار بود بدون آنکه به حقوق کافی فکر کنید یا به خوب بودن شرایط کاری. میلیون ها نفر آن بیرون بودند که حاضر بودند برای همکاری با فرانسیس بی مزد و مواجب زمین را ماچ کنند.»

 

کمپانی برادران وارنر از اولین فیلم بلند لوکاس «THX1138» متنفر بودند. فیلم چشم انداری آینده نگرانانه  تاریکی را به تصویر  می کشد، آینده ای که مردم را به سخت کوشی،افزایش تولیدات ؛ پیش گیری از حوادث و شادزیستن نصحیت می کند.

THX 1138 استودیو را  نگران کرده بود. به خاطر همین مساله کاپولا اصرار داشت تا لوکاس و استودیو از هم فاصله حفظ کنند. او میانه دار شده بود. فرانسیس به مدیران وارنر گفت:«باید یه چیزی رو بفهمید. نمی تونم لوکاس را برای نوشتن فیلمنامه درگیر کار با استودیو کنم.او به من اعتماد دارد، ما می توانیم باهم همکاری کنیم .من و او. کار عالی خواهد بود. اما دخالت نکنید. ما فیلم آماده را تحویل تان خواهیم داد.«

جرج لوکاس فیلم را با چندرغاز ساخت در اتاق زیرشیروانی خانه اش در «میل ولی» تدوین کرد. فیلم ماه می ۱۹۷۰ در کمپانی برادران وارنر به نمایش گذاشته شد. زمان نمایش تمام مدیران استودیو حضور داشتند_اشلی، کالی، ولز، لدرر، بکرمن و کاپولا. یکی از مدیران وحشت زده بود. گفت:«فرانسیس یه دقیقه صب کن. چه خبره؟ این فیلمنامه ای نیست که ما گفتیم می خواهیم بسازیم. این  فیلم تجاری نیست.» فرانسیس ظاهرا به اندازه خود تهیه کننده شوک شده بود پاسخ داد:« منم نمی دانم این چه کوفتیه.»  همانگونه که فرانسیس فهمیده بود فیلم مایه شرمندگی بود.

شب قبل او بخش های از فیلم را وقتی والتر مرچ مشغول تدوین بود،دیده و کاملا نفهمیده بود که جرج چه ساخته است. به مرچ گفته بود:«یا شاهکار می شه   و یا  یک فیلم شخصی.» اما جرج نگران نمایش برای کمپانی نبود. فرانسیس مدام به لوکاس قوت قلب می داد که « گوش کن جرج ما با چندرغاز فیلم را می سازیم،یکی از آسودگی های خاطری که داریم سروکله زدن با فیلم در اتاق تدوین است. این اولین فیلم توست. ما هنوز داریم یاد می گیریم، داریم تلاش می کنیم کار نویی  ارایه بدهیم. احمقانه است اگر فکر کنیم که همان دفعه اول بزنیم به هدف.» هر دوی این آقایان فیلم را ناتمام می دانستند . اما حساب و کتاب شان غلط بود. مدیریت جدید برادران وارنر- که همه هزینه را پرداخت کرده بود، باید چیزی را سریع ثابت می کرد. احساسی که در باره  فیلم لوکاس وجود داشت این بود که یک دقیقه صبر کنید. فیلمبرداری ماه دسامبر تمام شده که می شود پنج ماه پیش. ما باید نسخه تدوین شده را تماشا کنیم. این آقایان بیخودی وقت تلف کرده اند. کاپولا باید بر تولید نظارت می کرد  اما او زحمت تماشای فیلم را به خود نداده است!  ولز خشمگین بود. برای کمپانی روشن شد که فرانسیس به آنها حرف هایی را گفته که دلشان می خواسته بشنوند. « من بر کار لوکاس نظارت می کنم و غیره ذالک.» در حالی که به لوکاس حرفی که دلش می خواست بشنود زده بود:« فیلم خودتت رو بساز.  عالی می شه، اونها عاشقش می شن.» لوکاس باید شک پیدا کرده باشد که THX  واکنش  احتمالا سرد کننده ای را در پی داشته چون او مثل همیشه پارانوید وار از مرچ، رابینز و کالب دشنال و رفیق دیگری از دوران دانشگاه کالیقرنیا می خواهد که یواشکی دست به کار شوند و می  گوید:« شما آقایون نزدیک  دکل آب بایستید وبه محض تمام شدن نمایش فیلم ، بروید و به آنها بگویید که از بخش تدوین هستید. حلقه فیلم ها را بگیرید تا کمپانی نتواند آن را ببرد.» آنها  اطاعت کردند  چشم های شان را به سالن نمایش «ای» دوختند تا اینکه  دیدند ولز و جمعی از همراهانش از سالن بیرون آمدند  به موقع نگاتیو ها را از آنها گرفتند سوار اتوبوس فولکس واگن رابینز شدند و فلنگ را بستند.

همانطور که اشلی می گوید وارنر سروصدایش درآمد:« ما از تدوین سر در نمی آوردیم. نمی توانستیم یک جفت قیچی را همینطوری برداریم و فیلم های مردم را قلع و قمع کنیم. .» با این وجود پس از افتضاحی که ماه می به بار آمد کمپانی   از لوکاس فیلم را گرفت. یک منبع آگاه گفت:«ولز هرگز نمی توانست فرصت از دست بدهد. او سرباز خوبی بود. می بایست فیلم رو راست و ریس می کرد. با فرد واینتروب حرف زد .فرد گفت دقیقا می دانم چه بلایی سر این فیلم مزخرف بیاورم.فلان صحنه و بهمان صحنه را در می آوری و ما این سکانس را این قسمت فیلم قرار می دهیم. درست خواهد شد.» فرد همیشه ورد زبانش بود:«داریم حلش می کنیم، می تونم درستش کنم، بهم اعتمادکن.» فرد آدم  آسوده  خاطری  بود. مساله بعدی که فهمیدم آنها دوباره فیلم را تدوین کردند که واقعا جرج را از کوره به در کرد.»  همانطور که خود لوکاس می گوید:« آنها انگشتان فرزندم را بریدند.»

ویژگی که واینتروب در THX دوست داشت به قول خودش هیولا ها ، کوتولوهای پشمالو بودند که در انتهای فیلم سروکله شان پیدا می شود ، بعدها آنها به وکی های جنگ های ستاره ای تبدیل شدند. فرد به جرج لوکاس گفت:« ببین اگر می خواهی همان ده دقیقه اول یقه تماشاگران را بگیری ، همه چیز فراموش شان خواهد شد. باید آس ات را  رو کنی. پس جرج؛ ازت می‌خواهم که هیولاها را  انتهای فیلم نمایش بدهی.»

«هیولاها را نمایش بده» ورد زبان جرج لوکاس شد . او  برای تمسخر حماقت استودیو که هر چیزی را کون فیکون می کرد تا یک پاپاسی درآورد، این جمله را بکار می برد، برای جرج لوکاس «هیولاها» مدیران استودیو بودند.سروکله زدن با واینتروب نخستین رویارویی لوکاس با استودیو و بی دخالت کاپولا بود .مرچ می گوید:«باید در همان اتاقی می نشست که یکی از هیولاها و موجودات ترسناکی که قدرت داشتند به او دستور بدهند چکارکند.» این تجربه ای شد که لوکاس هیچ وقت از یاد نبرد. اما می توانست بدتر از آن باشد. واینتروب هرگز موفق نشد که  به لوکاس  بقبولاند هیولاها را ارایه کند.» مرچ ادامه می دهد:« جرج مبارزه را بلد بود. او   متولد ماه ثور است. مهارت ضربه به موانع ، اصرار بر مواضع خود دارد، و می تواند غیر قابل مذاکره باشد، گفت اینکار را انجام نخواهد داد  و حرفش را پیش برد. این ویژگی مردم را می ترساند.»

کاپولا راهی اروپا شد، در حالی که رودی فهر؛ مدیر بخش تدوین وارنر، چهار دقیقه از فیلم را کوتاه کرد .THX در سال ۱۹۶۹ فیلمبرداری شد در ۱۹۷۰ تدوین و تدوین دوباره شد و بالاخره در بهار سال ۱۹۷۱ به نمایش درآمد . حتی همسر لوکاس، مارسیا، به فیلم چندان خوش بین نبود.

« مایل بودم به لحاظ عاطفی درگیر فیلم بشوم. می خواستم بترسم، اشک بریزم. ابدا به THX اهمیتی ندادم چون دلسردم کرد. وقتی استودیو از فیلم خوشش نیامد، غافلگیر نشدم. اما جرج بهم گفت من احمق بودم و چیزی سرم نمی شد. چون یک دختر طبقه متوسط بودم و او تیزهوش بود.»

فیلم THX سفیر مرگ قرار داد زویتروپ شد. فیلمنامه های کاپولا که قرار بود تحویل کمپانی داده شود، تحویل داده نشدند و فیلمنامه هایی که دست کمپانی بود، بجز «اکنون آخرالزمان» توجه چندانی را در استودیو جذب نکرده بودند.

جف سنفورد بخاطر دارد:« کاپولا داشت فیلمنامه مکالمه را می نوشت. ما خواندیم و به او گفتم نمی خواهیم سرمایه گذاری کنیم. یادم است رو به من کرد چون تنها همسن او در اتااق بودم و موهایم را دم اسبی کرده بودم و ریش داشتم و صندل به پا بودم وگفت جف این رو نپسندیدی؟ یکی از آن لحظات تاریخی بود بهت گفته باشم. جوابش دادم که تصور نمی کنم فیلم جذابی شود.»

وارنر داشت تلاش می کرد روی پای خود بایستد و ولز درباره هزینه های بیشتر از سقف تعیین شده داد و قال و داد و هوار راه انداخته بود. یکی از نزدیکان می گفت مکالمه با فرانسیس بدین شکل پیش رفته بود. وارنرز گفت:«بسیار خب، ما قرار داد داریم. شما هم مدیریت زویتروپ را عهده داری؟»

فرانسیس:«بله . من اداره می کنم.»

« اما گند زدی.»

« من هنرمندم.»

«اما گفته بودی مدیر تولیدی.»

« چی داری می گی، من یک هنرمند لعنتی ام، شما هنر نشناسید!»

«داری پدر ما رو در می آری….»

این آشنا می افزاید:«این ساز قدیمی را فرانسیس بیش از همه زده بود. او قربانی اختلاف عجیب میان یک استعداد بزرگ و بی کفایتی مهار نشدنی خود شده بود، نوعی بی کفایتی که  از جنون خودبزرگ بینی کسی نشات می گرفت که به شدت به دیگران  هم سرایت داده بود طوری که خودش را هم به فنا داد.جنون خود بزرگ بینی اعتمادبه نفس انجام کارهایی را به فرانسیس داده بود که هرگز نباید انجام می داد. فرانسیس می خواست تا حدودی لری کوهن باشد اما بلد نبود چطوری باید لری کوهن شود.

در عین حال می خواست سیستم استودیوی را خراب کند. می خواست ارباب شود. اما مجذوب سیاست های استودیو بود که رفقایش درک نمی کردند و نمی توانستند کم تر از او به آن اهمیت بدهند. فرانسیس قدیم ها می گفت:« من پیرترینِ این جوان ها نیستم. من جوان ترین این پیرها هستم.»

روز پنج شنبه نوزدهم نوامبرر ۱۹۷۰ جلسه نهایی میان کاپولا، اشلی  و ولز برگزار شد که به پنجشنبه سیاه در تاریخ کمپانی زویتروپ شهرت پیدا کرد. ویلارد هیک  دنبال فرانسیس به فرودگاه بربنک آمد چون کارگردان کلی بار با خودش داشت. او فیلمنامه ها را در هفت جعبه سیاه قرار داده بود( هر جعبه برای یک نفر در جلسه) و روی جعبه ها نام‌واره  آمریکن زویتروپ نقش بسته بود. هیک و دیگران در سالن دفتر بکرمن  فرانسیس را چهار میخه کردند. وقتی فرانسیس از جلسه بیرون آمد، رنگش کبود بود. سنفورد می گوید:« کالی و اشلی به این نتیجه رسیده بودند که نمی خواهند با فرانسیس همکاری کنند.» لوکاس می افزاید:« آنها THX را تماشا کردند و به شدت خشمگین شدند. چند روز بعد اعلام کردند که هیچ کدام از فیلمنامه ها را نمی خواهند و علاوه براین  پول های شان را می خواهند پس بگیرند.اوضاع بهم ریخت.داشتیم پیشرفت می کردیم ناگهان کله پا شدیم.»

فسخ قرارداد به اندازه کافی بد بود اما از نقطه نگاه مدیران کمپانی زویتروپ آنچه اهمیت داشت ۳۰۰ هزار دلار وام برادران وارنر بود که از کاپولا درخواست بازپس را داشتند. به نقل از یکی از شاهدان « ولز تصمیم اش را گرفته بود .او نگفت که بی خیال شان شویم و مهم نیست که قرار داد بدی بستیم و همه چی درست خواهد شد. اما اتفاقی که افتاده بود این بود که ولز احساس می کرد قراردادی داشتند و  پول ها را می خواست بازپس بگیرد  کاپولا را تحت فشار برای گرفتن پول گذاشته بود. اوضاع بدتر شد.  بارها  برسر هزاران دلار مذاکره کردند. به هر حال ولز مسایل را این شکلی می دید. اما  به نظرم چیزی که ترسناک بود گیر دادن آنها به سویه بد آدمی بود که به یکی از شگفت انگیزترین فیلمسازان تبدیل شد.»

به علاوه اشتباه بزرگی از اشلی ، کالی و ولز سر زد. چنانچه خود کاپولا با چاشنی کمی اغراق می گوید:«آنها  کل جنبش سینمای دهه ۷۰ را نپذیرفتند. آنها برای هر کسی حق انتخاب داشتندو اما به ما رای بی اعتمادی دادند.» لوکاس خشمگین بود و ده سالی با اشلی حرف نزد.  او اعتقاد داشت که وارنرها باعث بدنامی لوکاس در شهر شدند و ساخت فیلم بعدی؛ «دیوار نوشته آمریکایی» را برای او سخت تر کردند. سال ها بعد و به لطف « مهاجمان صندوقچه گمشده» اشلی مجبور به معذرت خواهی از لوکاس شد. اما به هیچ وجه فیلم را برای پخش نگرفتند. در اقع بندرت لوکاس و کاپولا با کمپانی برادران وارنر دیگر همکاری کردند.

زمانی که برادران وارنر قرار داد را فسخ کردند چک ماهیانه ۲۵۰۰ دلاری زویتروپ متوقف و شرکت با ورشکستگی قریب الوقوع رو به رو شد. از سوی دیگر فرانسیس سرخوشانه به بی توجهی به این کمبود ادامه داد. همیشه رویکردی  بلندنظرانه به پول داشت، همینطور به پول مردم. هاسکل وکسلر  ۲۷ هزار دلار به او برای خرید یک دستگاه کِم قرض داد. این وسیله هرگز خریداری نشد. زمانی که وکسلر طلبش را خواست، کاپولا شانه خالی کرد. وکسلر می گوید:« فرانسیس کلاهبردار بود.»کاپولا در آستانه ورشکستگی، دعوت نامه های شیکی روی کاغذهای سنگین گران برای جشنواره فیلم سانفرانسیسکوی سال ۱۹۷۰ فرستاد. در پایین دعوت نامه لوکاس یادداشتی بود:« چاپ، حروفچینی و ارسال این دعوت نامه سه دلار هزینه داشت.» ژست خودنمایانه ی و بی تفاوت فرانسیس بیش از پیش لوکاس را عصبی کرد. کاپولا می گوید:«جرج تحت مدیریت  کولی وار من خیلی بزدل شده بود.»

طعم بد به جا مانده از شکست THX مانند یک سم آهسته رابطه دوستی میان فرانسیس و لوکاس را آلوده کرد.  لوکاس احساس می کرد ،فرانسیس او را مایوس کرده و حضور نداشت تا به دفاع او در برابر وارنر کمک کند. در ضمن جرج فکر می کردکه فرانسیس هزینه های زویتروپ را گردن بودجه THX می اندازد، بیشترین سرکوفت را فرانسیس برای او داشت چون روشی بودکه معمولا استودیوها بکار می گرفتند.. در دورانی که زویتروپ آسیب خورده بود، لوکاس اغلب پای تلفن بود ، برای همسرش مارسیا نکات تدوین را تعریف می کرد و زمینه برای فیلم بعدی اش دیوار نوشته های آمریکایی را مهیا می نمود. روزی پیشکار فرانسیس، مونا اسکیگر قبض تلفن را دید و پس رفت. با لوکاس برخورد کرد و به او گفت:«۱۸۰۰ دلار با این تماس های تلفنی ات بالا آوردی و هیچ کدوم از تماس ها برای کار زویتروپ نبوده است.» جرج جوش آورد و تحقیر شد. او باید سراغ پدرش می رفت که مسلما کار آسانی نبود. چرا که پدر لوکاس تاجری محافظه کار بود و انتخاب شغل پسرش را تصویب نمی کرد. مارسیا  آمد و چکی به اسکیگر داد. وقتی پس از مدتی فرانسیس ماجرا به گوشش رسید، خشمگین شد. او می گفت:« این در مرام من نیست. هرگز این بلا را سر رفیقم نمی آوردم. مونا حق این کار را نداشت.همواره عقیده داشتم که این حادثه یکی از قضایایی بود که جرج را دلخور کرد و باعث اختلاف شد.»

لوکاس می گوید:«واجب بود کمپانی را ترک و پروژه دیگری را به تولید برسانم. نمی توانستم برای تهیه این یکی به زویتروپ اتکا کنم.شیرازه ی کمپانی پاره شد.» کاپولا دل شکسته و خشمگین بود. « همیشه جرج را جانشین مشخص خودم می دانستم. بخاطر من جرج به زویتروپ آمد درحالی که من رفتم و فیلم های شخصی ام را ساختم. همه از زویتروپ برای پیشرفت بهره گرفتند اما هیچ کس پایبند کمپانی نماند.» بخاطر همه این هدف ها و نیت هاکمپانی زویتروپ از بین رفت.

زمانی که آینده کمپانی در هاله ابهام فرو رفته بود.کاپولا پیامی را  از کمپانی پارامونت دریافت کرد.آنها از او می خواستند تابراساس کتابی نوشته ماریو پوزو به نام پدرخوانده فیلمی راکارگردانی کند.

و فرانسیس فورد کاپولا با این فیلم نامش را در تاریخ سینما ثبت کرد.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *